تبلیغات
میرآخور
منوی اصلی
میرآخور
بلاگ مستقل طنز اجتماعی
  • جان درحالی‌که نوک سیبیل هایش را می جوید و معلوم بود حسابی خون خونش را می خورد، گوشی را برداشت و به رضا زنگ زد. بعد از پنجاه و هفتمین بوق، رضا گوشی را بر داشت و گفت: «جانم جان؟!» جان سبیل هایش را مرتب کرد و قبل از هر چیز گفت: «چرا بعد از پنجاه و هفت تا بوق گوشی رو جواب می دی؟ مگه نمی دونی من به این عدد آلرژی دارم؟» رضا با خونسردی گفت: «بازم اتفاق مهمی افتاده که وسط حمام آفتاب گرفتنم زنگ زدنت گرفته؟!» جان لیوان آبی که تا چند دقیقه پیش دندان مصنوعی هایش داخل آن بود را برداشت ، با دست دیگرش که تلفن را گرفته بود، سعی کرد بینی اش را هم بگیرد و چند جرعه آب نوشید. بعد با آرامش گفت: «رضا جاااان!…» و «جان» را طوری کشید که یعنی انتظار داشت رضا هم از آنطرف خط با او همنوا شود و بگوید جااااان؟! اما رضا فقط گفت: «هان؟!» جان ادامه داد: «می دونی که من چند وقت پیش چه قولی دادم؟» رضا بلافاصله گفت: «قول دادی دیگه دور و بر مامان من نپلکی!» جان دستپاچه شد و گفت: «نه!… یعنی آره؛ اما یه قول دیگه هم دادم.» رضا کمی فکر کرد و گفت: «قول دادی شیش ماه دیگه که رفتیم ایران برام دوغ آبعلی بخری؟!» جان عنان از کف داد و گفت: «نه رب گوجه فرنگی! قول دادم ایران چهل سالگی انقلابشو نبینه!»
    رضا به صورت کشیده و یک نفس گفت: «آهاااان! این که کاری نداره. الان زنگ می زنم مریم اینا برن یه کار خرابی،… نه ببخشید، خرابکاری بکنن که همونجا ریشه های رژیمو بخشکونن.» جان گفت: «چی میگی دیوانه؟ اون عنتر خانوم اگه از شوهر کردن وقت داشت، کارایی که قبل از این بهش سپرده بودیمو درست انجام میداد. در ثانی، اون موقع جوونیاش قول داده بود به صدام کمک کنه تا یه هفته ای تهرانو بگیرن، اما نتونست. وای به حال الان که خودش خشک شده. چجوری می خواد رژیمو بخشکونه؟» رضا پرسید: «خب میگی من چیکار کنم؟» جان با لحنی ملتمسانه گفت: «کار خودته رضا جون. آ قربون پسر. بدو برو ایرانو نجات بده و برگردونش به ما. نور تو گور بابات. نذار سر پیری آبروی من بره.» رضا با ناراحتی گفت: «مگه من بیکارم که الان پاشم برم ایرانو نجات بدم؟! من کلی کار دارم واسه شیش ماه آینده. الان هم اصلاً آمادگی شاه شدنو ندارم.» جان دوباره به همان حالت پیش فرض اش، یعنی عصبی بودن، برگشت و از رضا خواست توضیح بدهد که دقیقا دارد چه کاری انجام می دهد؟ این سوال به رضا برخورد و گفت: «نخیرم! قبول نیست؛ اینو اون آقاهه هم توی تلویزیون ازم پرسید. تو تقلب کردی. اگه دلت خنک میشه بازم میگم که من کارم ولیعهد بودنه. پولشم از مامانم می گیرم.»
    جان گفت: «اما رضا جان، هر روز کلی نامه و ایمیل از تهران به دست من می رسه که هوادارات بهم میگن آقای بولتون، یه کاری کن شاه ما برگرده» رضا گفت: «اولا بهشون بگو اونکه رفته دیگه هیچ وقت نمیاد! هه هه هه… بعدشم خودم دایرکتای اینستاگراممو هر روز چک می کنم. بهم گفتن یه کم دیرتر برم تا لاغر کنن و لباسای باربی تنشون بشه واسه استقبال از من. الو جان… داری میشنوی؟…» جان همه آب لیوان را طوری سر کشید که دندان مصنوعی هایش را هم قورت بدهد و از خفگی بمیرد.
    آخرین ویرایش: یکشنبه 8 اردیبهشت 1398 12:36
    ارسال دیدگاه
  • جناب وزیر محترم فرهنگ و ارشاد طی توییتی کاملاً روشنگرانه و راه گشا اعلام کرده اند من صدای هخوانی آن خواهران عفیف و محجوب را شنیده ام و اصلاً صدایی از تکخوانی کسی نشنیدم!

    وی در ادامه افزوده اصلاً تک خوانی نمنه دی؟ بعد از این توییت گرانبها، مسئولین برگزاری جشنواره هم با تمام قوا از این فرمایش وزیر استقبال کرده و ضمن زدن یک بشکن و بعد اشاره به جلو با انگشت سبابه دست راست، گفته اند همینه! و سپس در تکمله صحبت های جناب وزیر گفت اند صدای میکروفونی که به صورت کاملا اتفاقی مقابل آن خانم بوده، در سالن پخش نمیشده!
    بنده به عنوان یک مخاطب که درمرحله پیشا گول خوردن قرار دارم، این سوال برایم پیش می آید که اگر صدا در سالن پخش نمیشده، چرا هیچکس نرفته کنترل کند ببیند اصلا آن میکروفون چه عیب و ایرادی دارد که صدایش در نمی آید و گند زده به مراسم؟ یا اصلاً اگر قرار بوده کلاً صدای تک خوان پخش نشود، پس آن میکروفون آنجا چه کار می کرده به طور کل؟
    اما عده ای از حضار که در ردیف های انتهایی سالن نشسته بودند، ادعا کردند ما فقط صدای تک خوانی می شنیدیم و از همخوانی اثری نبود.

    بنابر این می توان نتیجه گرفت توزیع صدا در سالن به صورت حرفه ای و از پیش تعیین شده صورت گرفته. به طوریکه صدای همخوانی برای ردیف های نزدیک تر، که از قضا مسئولان فرهنگی مملکت بوده اند، قابل شنیدن بوده ولی برای بهتر رسیدن صدا به ردیف های آخر از سیستم صوت استفاده کرده اند تا هم در مصرف باند و اسپیکر صرفه جویی کرده باشند، هم یک بار در تاریخ، صدا به آن آخری ها هم برسد و دست ها شل نباشد.

    اما ظاهراً دوستان در استفاده از میکروفون نیز صرفه جویی کرده اند و فقط مقابل یک نفر، که اتفاقاً از بقیه هم فاصله دارد، گذاشته اند!
    حالا که با این رقم توجیهات خود ساخته، یک قدم به گول خوردن نزدیک تر شده ام، لازم می دانم به مسئولین برگزاری این افتضاح تاریخی عرض کنم، شما که صدای تک خوانی خانم را از رسانه و در مقابل شماره یک های فرهنگ کشور پخش کردید، حداقل خط قرمز ها را درست رد می کردید و از کسی استفاده می کردید که مبانی آواز را بلد باشد و در تاکسی حداقل صدای چهارتا خواننده بانو شنیده باشد.

    البته شاید طی یکی دو روز آینده شاهد این خبرها باشیم که مثلاً این خانم که ظاهراً استاد آواز هم بوده، رفته آن طرف آب و در حال برگزاری آکادمی موسیقی است! بعید نیست به هر حال.

    بنابراین بنده در حالیکه کاملاً به مرحله گول خوردگی رسیده ام، اینگونه خودم را توجیه می کنم که ایراد از سالن برج میلاد است. و اساساً هرکسی که آنجا می خواند، صدایش فالش در می آید. خواه این خانم باشد، خواه دکتر مسعود صابری!

    آخرین ویرایش: یکشنبه 8 اردیبهشت 1398 12:14
    ارسال دیدگاه
  • میرآخور پنجشنبه 11 بهمن 1397 12:17 مرحمت عالی ()

    جمعی از تجار و کسبه بازار صبح امروز با حضور در دادسرای عمومی، از یک خانم سلبریتی شکایت کردند.

    گزارش ها حاکی از آن است دلیل این شکایت، به خاک سیاه نشانده شدن کار و کاسبی و آجر شدن نان تجار اعلام شده است.
    سخنگوی تجار در این رابطه گفت: «با توجه به سابقه ای که از این خانم سراغ داشتیم، تصمیم گرفتیم از ایشان جهت ایجاد یک کمپین برای فروش محصولاتمان استفاده کنیم، اما متاسفانه ایشان همه نقشه های ما را نقش بر آب کرد و ما متحمل ضرر و زیان سنگینی شده ایم و کلی جنس روی دستمان باد کرده است.»
    این خانم سلبریتی نیز در پیامی که دقایقی پیش در صفحه اینستاگرامش گذاشت، از بی ربط بودن این ماجرا به آن قضیه خبر داده و نوشته: «من عمراً واسه اختشاش جلیقه زردها کمپینِ شمع روشن کردن جلوی سفارت فرانسه راه نمی‌اندازم. این یه حرکت داخلیه اون کشوره که توی محد دموکراسی خودشون حلش می‌کنن و به ما ربطی نداره و بهتره چشم و گوش و دهنمونو ببندیم»
    در بخش دیگری از این پست آمده: «به جای اینهمه شمع؛ کلاه پاپانوئل و درخت واسه کریسمس وارد می‌کردید که هه جوره سود بود و خودم واسه تون تبلیغ دو زبانه می کردم»

    آخرین ویرایش: یکشنبه 8 اردیبهشت 1398 12:20
    ارسال دیدگاه

  • فی یومٍ من الایام، ناصر خسرو بر مُلکی وارد شد که مردمانش به جدیّت از وقت و زمان حراست کرده و بسی آن‌تایم بودند، چونانکه هر کرده و عملی را زمانی، معین ساخته و اگر کاری خارج از زمان از ایشان خواسته می شد، سخت برآشفته و بانگ بر می دادند که «الان آخه؟!»

    چند صباحی از اقامت ناصر خسرو در آن جا نگذشته بود که نعل مرکبش روی پوست موزی رفته، با شدت فراوان لیز خورده، وی را سرنگون ساخت. البت به دلیل اهتمام ورزیدن به قوانین راهنمایی و مرکب رانی و استفاده از کلاه کاسکت، آسیب چندانی بر وی وارد نیامد، لکن مرکب بخت برگشته نقش بر زمین شده و پای راست از عقب اش، دچار‌شکستگی یا حداقل کوفتگی شدید شد. (متاسفانه به دلیل عدم وجود امکانات پرتونگاری در آن شهر، این بخش از داستان نامعلوم مانده.) 

    مردم فی‌الفور دور وی حلقه زده و اقدام به تهیه سلفیجات نمودند. ناصر خسرو با دیدن آنچه بر سرش آمده بود جوشید و خروشید که «اوف بر شما! مردی از اسب بر زمین افتاده و شما در پی یاری رساندن به او پا پیش نمی نهید؟!» مردم گفتند «پاشو بابا خودتو جمع و جور کن؛ از اسب افتادی از اصل که نیوفتادی!» ناصر خسرو که با شنیدن این حرف بیشتر مگسی شده بود گفت «نامردا، حداقل بیاین زیر بغل اسبمو بگیرین بلندش کنیم ببریمش دامپزشکی سرخیابون بغلی» باز مردم گفتند «این وقت صبح آخه؟ بذار ظهر میریم» 

    ناصر خسرو چنین انگاشت که دامپزشکی آن ساعت از روز باز نیست و سر ظهر باز میکند، پس تا ظهر همانطور زیر اسب چپ کرده منتظر ماند. چون نیمروز شد، مجدد طلبِ مدد کرد اما اینگونه پاسخ شنید «حالا سر ظهری کی میره دامپزشکی؟ بذار هوا خنک تر بشه، بعد از ظهری میریم». تازه اینجا بود که شستش خبردار شد نع خیر! اینان جماعتی بس اهمال کارند و کار امروز را به پس فردا می اندازند و چون پس فردا رسد، آن را به شنبه ای که اول فروردین باشد موکول می کنند. پس با خود گفت «یَک حالی از شما بگیرم که در تاریخ هم اگر ننویسیند، در صفحه طنز مجله حتماً چاپ اش می کنند».  پس عزم خویش جزم کرده و در پی یافتن چاره ای برای شناساندن اهیمت زمان بر اهالی آن مُلک برآمد. در اثنای کند و کاوها با داروسازی آشنا شد که مدعی بود توان ساخت دارویی بر این درد را دارد لذا محتاج مبلغی جهت آغاز کار است.

    ناصر خسرو که شاعر و جهانگرد و فیلسوف و حکیم و... خلاصه هرچیزی بود غیر از داروساز، بابت پیدا کردن داروساز از خوشحالی سر از پا نمی شناخت همینطور پول بی زبان را مشت مشت روی میز داروساز میریخت. القصه، پس از روزها و هفته ها و چه بسا ماه ها تلاش و کوشش شبانه روزی،  واکسن اهمال کاری، با ترکیب موی دماغ خرس تنبل، بند ساعت مچیِ چرم قهوه ای ناصر خسرو، موزی که زیر پای اسب ناصر خسرو رفت و ته مانده چاییِ یکی از اهالی شهر ابداع شد و مقرر گردید به طور رایگان به مردم شهر تزریق شود.

    یک هفته تمام منتظر ماندند تا مردم برای تزریق واکسن به خانه داروساز مراجعت نمایند، اما خبری نبود که نبود. روز هشتم ناصر خسرو گفت: «بابا اینا اگه حال داشتن بیان تا اینجا که دیگه نیازی به واکسن نداشتن، خودمون باید بریم در خونه هاشون». پس دم در تک تک خانه ها رفتنه و به هر زور و زحمتی که بود، واکسن را به مردم تزریق کردند. سپس ۴۸ ساعت منتظر ماندند تا واکسن اثر کند و در مرحله ی بعد ناصر خسرو رفت به همان محل واژگونی اسبش که همچنان روی زمین افتاده بود و هیچکس زبان بسته را نرسانده بود دامپزشکی.

    در محل تصادف ناصر خسرو با صحنه ای عجیب رو به رو شد. مردم به سرعت به این طرف و آن طرف در حرکت بودند و هر از گاهی یک نگاهی هم به ساعت شنی های روی مچشان می کردند و سری تکان می دادند. ناصر خسرو هرچه داد زد که: «بابا یکی بیاد زیر بغل این اسبو بگیره برسونیمش دامپزشکی» هیچکس توجه نمی کرد و در واقع وقت در نظر اهالی آن شهر چونان اهمیتی پیدا کرده بود که حتی به اندازه ی کمک کردن به یک شهروند هم حاضر نبودند آن را هدر دهند. 

    کمی بعدتر ناصر خسرو فهمید که این مردم حتی با هم صحبت هم نمی کنند و صبح تا شب مشغول کار و تلاشند. ولی این چیزی نبود که ناصر خسرو می خواست و آن جا بود که ناصر خسرو تازه فهمید بیماری اهمال کاری با واکسن و دار و دوا درمان نمی شود و ملت از آن ور بام می افتند، بلکه مردم خودشان باید با تفکر به اهمیت زمان پی ببرند تا از آن درست استفاده کنند.

    خلاصه اسب ناصر خسرو سقط شد، پروانه ی کسب دارو ساز باطل شد و ناصر خسرو هم که به کلی از اهالی آن شهر نا امید شده بود با پای پیاده به سفر پر ماجرای خویش ادامه داد. البته بعدها به پاس حمایت مالی ناصرخسرو از علم داروسازی، خیابانی را در تهران به نام وی کردند که داروسازان بخش خصوصی داروهای کمیابشان را آن جا به ملت می فروشند و کار خلایق را راه می اندازند.

    آخرین ویرایش: یکشنبه 8 اردیبهشت 1398 12:49
    ارسال دیدگاه

  • به نام خدا
    موضوع انشا: چگونه بدون اینترنت کارهایمان را انجام دهیم؟
    وقتی که آقای معلم این موضوع را برای انشاء داد، فکر می کردیم باید خیلی خیال پردازی کنیم تا بتوانیم یک روزِ بدون اینترنت را تصور کنیم. اما بدبختانه یا خوش بختانه همین جمعه هفته پیش اینترنت کلا از صبح قطع بود و خیلی خوب توانستیم بفهمیم یک روز بدون اینترنت چگونه می تواند باشد.

    اولش همه چیز به هم ریخته بود. چون نمی توانستیم تلویزیون تماشا کنیم. اما بعد از یکی دو ساعت که از قطع شدن اینترنت گذشت، فهمیدیم خیلی وقت است که تلویزیون خودمان همین جوری گوشه خانه افتاده و روشن اش نکرده ایم و همه اش داشتیم با اینترنت نامحدود، شبکه های مختلف صدا و سیمای داخل و خارج ایران را می دیدیم. البته بیشتر اش بابا و مامانمان تلویزیون تماشا می کنند. ما فقط از ساعت 12 شب تا 6 صبح با ترافیک رایگان فیلم و سریال دانلود می کنیم و آنلاین با بقیه دنیا می جنگیم. وقتی تلویزیون را روشن کردیم، تازه فهمیدیم که به خاطر طوفانی که آمده، اینترنت کل شهرمان قطع شده. اما ما تا آن موقع نمی دانستیم طوفان شده. چون همیشه اخبار را از کانال های خبری فضای مجازی پیگیری می کردیم و معلوم بود که وقتی اینترنت نباشد، از دنیا که هیچ، از شهر خودمان هم بی خبر می شویم.

    همینطور بدون اینترنت داشتیم می چرخیدیم و هیچ کاری نمی توانستیم بکنیم. حتی تکالیف مدرسه مان را هم نمی توانستیم بنویسیم. برای اینکه معلم های ریاضی و علوم و حرفه و فن، سوالهایشان را در کانال آموزشی شان می گذارند و ما باید از آنجا سوالها را در بیاوریم و جواب هایشان را بنویسیم. البته ما سوال ها را روز قبلش از کانال گرفته بودیم، اما مشکل آنجا بود که به گروه همکلاسی ها دسترسی نداشتیم تا جواب ها را از بچه ها بگیریم.

    به ظهر که نزدیک تر شدیم، اوضاعمان بدتر هم شد. چون هر جمعه مامانمان غذا نمی پزد و می گوید اینترنتی هرچه می خواهید سفارش بدهید برایتان بیاورند، من که نمی توانم همین یک روز تعطیلی را هم پا شوم برای شکم شما کار کنم. برای همین یواشکی رفتیم دم گوش بابایمان گفتیم اینترنت قطع است و حالا حالا ها هم وصل نمی شود. بابایمان، محکم کوبید روی پیشانی اش و گفت خاک بر سرم شد! اولش فکر کردیم شاید به خاطر اینکه مجبور است برود غذا درست کند اینجوری کرد، اما بعدش فهمیدیم قرار بوده برای خودش وقت دندانپزشکی بگیرد. دکتر فقط اینترنتی وقت می دهد و حالا که اینترنت قطع بود، خاک به سر بابایمان شده بود. چون حتی نمی شد برای درمان دندان دردش، از کانال های پزشکی، راه های آرام کردن درد دندان را یاد بگیرد.

    بابایمان که دید نه خیر! اینطوری نمی شود، باید یک کاری بکند، خواست یک تاکسی اینترنتی بگیرد که برویم درمانگاه پایین خیابان تا دندانش را درست کند و بعد برویم ناهار بخوریم. اما خب، اینترنت نداشت که تاکسی بگیرد، برای همین پاشد و رفت سویچ ماشین را آورد. به قول بابایمان، آدم اگر تصادف کند و در ماشین بمیرد یا زیر آوار زلزله بماند، بهتر از این است که در این خانه بی اینترنت گیر کند. ما همه اش داشتیم به این فکر می کردم که یک مدل اینترنت اختراع کنیم تا در موقع سیل و طوفان و زلزله هم کار بکند و هیچوقت قطع نشود تا راحت روی مبل دراز بکشیم و فیلم تماشا کنیم و ناهار روز جمعه مان را بخوریم. البته نمی دانم بابایمان از کجا فهمید داریم به این چیزها فکر می کنیم که زد پس کله مان و گفت آدم مگر موقع زلزله روی مبل لم می دهد و فیلم تماشا می کند؟

    غذایمان را هم رفتیم در محله قدیمی بابایم اینها خوردیم. بابایم می گفت در آن ساندویچی کلی خاطره دارد هر موقع که از مدرسه تعطیل می شد، می آمد آنجا ساندویچ کالباس با نان اضافه می خورد. البته مامانم از اینکه نمی توانست عکس غذا را بگیرد و در اینستاگرامش بگذارد ناراحت بود، ولی بعد از خوردن نوشابه سیاه شیشه ای، حالش بهتر شد. مامانمان می گفت این نوشابه ها حس نوستالوجیک دارند. بابایمان می گوید نوستالوژیک درست است و معنی اش این می شود که خاطره انگیز است و آدم را یاد قدیم ها می اندازد.

    اما متاسفانه آخر روز جمعه مان که اینترنت هایمان قطع بود، اصلا با خوشی تمام نشد. چون که تازه وقتی برگشتیم خانه یادمان افتاد که تکلیف های روز شنبه را هنوز انجام نداده ایم و برای همین آخر شب نشستیم سه تایی تکلیف های مادرسه ما را انجام دادیم. اما صبح شنبه در مدرسه فهمیدیم که جواب های علوم و ریاضی را جابجا نوشته ایم و سر کلاس از هرکدام از معلم ها یک نمره منفی گرفتیم.
    این بود انشای ما. پایان

    آخرین ویرایش: یکشنبه 8 اردیبهشت 1398 12:44
    ارسال دیدگاه

  • صبح در ایوان نشسته بودیم، لبه نان قندی را می شکستیم و در چای شیرین تیلیت می کردیم که ناگهان پسرکی داخل شد و گفت برای درس علم الاشیاء باید کاردستی درست کند. فی الفور فرمان دادیم پسرک را ببرند و حسابش را بگذارند کف دستش و پدرش را هم بیاورند جلوی پسر فلک کنند که اینقدر گستاخی نکند وارد خلوت ملوکانه مان شود. اما خوشبختانه «سریع الدوله» در گوشمان عرض کرد این پسرک همان کامبیز میرزای خودمان است، که اینطور قد کشیده و بزرگ شده پدر سوخته! لکن برای اینکه امر شاه روی زمین نماند، دادیم پسر باغبان را یک دست پس گردنی بزنند. خودمان نیز عزم خرید کردیم.


    امر کردیم اول مایحتاج کامبیز میرزا را خریداری نموده و سپس لیستی که شرمین الملوک داده را تهیه کنند. کامبیزِ بابا چسب و مقوا و کاغذ رنگی می خواست، جهت ساختن کره زمین؛ که آناً ابتیاع شد. در قفسه ای کره زمین به صورت حاضر و آماده نیز موجود بود که آن را هم خریدیم. هرچند مرزبندی اش با آنچه مُلک کنونی ماست کمی تفاوت داشت، اما گفتیم کامبیز میرزا همین را ببرد مدرسه، به معلم بگوید باباشاهمان فرمود نمره کامل را بدهد. چسب و کاغذها را هم گذاشتیم بماند، برای قشون مرغ و گل بسازند.


    رسیدیم به لیست شرمین الملوک، سوگلی دربار. فرموده بودند ماست، کنسرو لوبیا، تن ماهی، روغن، پودینگ، فوتوچینی و... تمامی نداشت این لیست خرید. هرچه در فروشگاه گشتیم، دیدیم از هر قلم بیش از 52 نوع دارند و معلوممان نمی شد کدام را باید بخریم! بدبختی اینجا بود که هنوز تلفن همراه هم اختراع نشده بود تا به شرمین الملوک بزنگیم و ببینیم کدام یکی شان را لازم دارد. برای همین امر کردیم انواع ماست، اعم از پرچرب و کم چرب و لاکتیکی، تا طعم دار و همزده و چکیده در سبد ها ریخته شود. همینطور انواع کنسرو لوبیا؛ چه در سس، چه بی سس، چه با قارچ و چه بدون قارچ، همگی خریداری شوند. در مورد سایر اقلام نیز به شیوه مذکور امر کردیم.


    سریع الدوله عرض کرد قربانت شوم، قیمت اینها بالا در می آید؛ آخر کار باید کلی بسُلفیم. فرمودیم اینجا پنجشنبه ها و جمعه ها تخفیف 5 تا 50 درصدی می دهند؛ قبلا داده ایم آمارشان را در آورده اند! در حال بحث و جدل با سریع الدوله بودیم که دیدیم روی یک قفسه چیزی در حال خودنمایی است. فرمودیم سریع الدوله، دهانت را گلاب بگیر و بپر دوتا از آن روغن مارگارین ها بیانداز داخل سبد. عرض کرد از روغن نارگیل هندی تا روغن هسته انگور یاقوتی برداشته ایم، این یکی به چه کار آید؟ فرمودیم این یکی را محض دل خودمان می خریم که هروقت دیدیم اش، یاد آن بانوی مارگارت نامی بیوفتیم که در سفر اخیرمان به فرنگ، دلمان را ربود ولی حیف که لایق این حرم و اندرونی دربار ملوکانه ما نبود!


    خدم و حشم ما فیه لیست را برداشتند و چون سر کیسه همایونی را شل یافتند، هر آنچه دل نا مبارکشان هم خواست در سبد ها ریختند. فرمودیم پدر سوخته ها اینها دیگر چیست که برداشته اید؟ عرض کردند نوشابه سیاه است؛ نانِ بربری داخلش تیلیت می کنند، خیلی حال می دهد. فرمودیم اشکال ندارد، آدم مگر چندبار می تواند در این ترافیک بکوبد بیاید از این فروشگاه های همیشه تخفیف خرید کند؟ اما موقع حساب کتاب نظرمان برگشت. هرچه صندوقدار بارکد می خواند، تمام نمی شد. احساس همایونی مان عرضه داشت آنهایی را که نیاز نداریم پس بدهیم؛ بعدها بر حسب ضرورت یکی از همین خدمه را می فرستیم می آید سه سوت می خرد. اما به غیرت همایونی مان بر می خورد. یعنی چه که ما، ناصرالدین شاه، با اینهمه دبدبه و کبکبه و خدم و حشم که کل فروشگاه را قُرُق کرده اند، بیاییم یک جنسی را از روی این کوهِ خریدها برداریم؟ شما بگو یک ماژیک فسفری صورتی چرک. مردم چه می گویند؟!


    در حال و هوای خودمان بودیم که رئیس فروشگاه آمد سمت ما و عرض کرد قربان خیلی خوش آمدید، می فرمودید سند فروشگاه را به اسم شما می زدیم. فرمودیم عرضت را بگو، ما خودمان به اندازه کافی آدم دور و برمان هست که صبح تا شام چاپلوسی مان را بکنند. عرض کرد خیر قربان چاپلوسی نیست؛ شما تقریباً تمام فروشگاه ما را خریده اید! نگاهی به پشت سر انداختیم، دیدیم غیر از یک بطری سرکه بالزامیک خانگی، هرچه در فروشگاه بوده را خریده ایم. به به صندوقدار که شر و شر عرق می ریخت زیرِ بار ثبت کالاهای ما، اشاره کردیم و فرمودیم این لبخند را می بینی؟ ما برای همین اینجا را انتخاب کرده ایم! عرض کرد به همین مناسبت شما را وارد باشگاه مشتریان فروشگاه های همیشه تخفیف افق گرشاسب می کنیم و شما می توانید خریدهایتان را به صورت اینترنتی سفارش دهید. فرمودیم مردک! حواست را جمع کن؛ ما ناصرالدین شاه هستیم. مگر تو تاریخ نخوانده ای؟ نمی دانی در زمان ما اینترنت اختراع نشده بود؟ داشتیم با رئیس فروشگاه وارد جدل می شدیم و کم مانده بود با شمشیر جواهر نشانمان گردنش را بزنیم که صندوقدار کارش تمام شد و قیمت را اعلام کرد. فرمودیم با تخفیف دیگه؟! عرض کرد بلی! حیف که زیادی دقیق حساب کرده بود، وگرنه حتماً یک جایی در اندرونی برایش باز می کردیم.


    خواستیم سبیل گرو بگذاریم، که عرض کردند خودت را هم گرو بگذاری اندازه خریدها نمی شود. ناچار شدیم همان شمشیر جواهر نشان را گرو بگذاریم، به انضمام خودمان که البته بیشتر به جهت محافظت از شمشیر در فروشگاه ماندیم. بند چرمی شمشیر را پس دادند، گفتند این هم تخفیفش! فوراً سریع الدوله را فرستادیم برود خزانه را خالی کند، دو دستی تقدیم فروشگاه کنیم و جان شمشیرمان و خودمان را برهانیم. به کامبیز میرزا هم فرمودیم از این به بعد هرچه لازم دارد، یواشکی در گوش خودمان بگوید تا شرمین الملوک شستش خبردار نشود عزم خرید کرده ایم.


    آخرین ویرایش: یکشنبه 8 اردیبهشت 1398 12:36
    ارسال دیدگاه
  • میرآخور چهارشنبه 2 آبان 1397 12:21 مرحمت عالی ()

    آقای فردوسی پور، سلام
    از دیشب که فهمیدم برنامه نود تعطیل شده تا همین الآن که دارم صبحانه می‌خورم و خبر ورزشی رادیو را گوش می‌دهم، یک‌بند گریه کردم. حتی در خواب هم داشتم گریه می‌کردم. آنقدر گریه کردم تا صبح که بیدار شدم، تشکم خیس بود و بابایم فکر کرد دیشب در جایم باران باریده و یک پس‌گردنی مهمانم کرد. من توضیح دادم که گریه کرده‌ام و بابایم یک پس‌گردنی دیگر به من زد و گفت مرد گریه نمی‌کند. اما من می‌دانم که شما بعد از نیامدن پویول به برنامه‌تان گریه کردید.

    عادل خان، شب‌هایی که نمی‌توانستم برنامه‌تان را ببینم، فردایش در موبایل پارسا که بدون اجازه می‌آورد مدرسه، قسمت‌های خنده دارش را می دیدم. راستش را بخواهید خیلی وقت‌ها من فقط سوتی‌های شما و مهمانانتان را در کانال گیزمیز دیدم و وقت نشد که بنشینم برنامه را ببینم.

    آقا عادل، برنامه شما خیلی برنامه عالی و آموزنده‌ای بود. من بعد از دیدن برنامه شما یادگرفتم چطور مچ آقای مدیر را، در حالیکه انگشت سبابه دست چپش تا بند دوم داخل سوراخ دماغ سمت راستی‌اش بود، بگیرم و فیلمش را هی جلو عقب کنم. یا بین حمید و سیامک دو به هم زنی کنم و با پارسا بنشینیم و به دعوا کردنشان بخندیم.

    من آرزو دارم مثل شما مجری شوم. چون فهمیده‌ام که لازم نیست مجری تلویزیون به دوربین نگاه کند و هرجا را که دلش خواست می تواند نگاه کند. حتی می‌تواند دائم سرش در تبلت باشد و بیست و سه دقیقه بین کاغذهای شلخته روی میز، دنبال قاتل بروسلی بگردد. پارسا می‌گوید اجرای شما خاص است. من هم می‌خواهم همینطور خاص، وسط برنامه با پشت صحنه صحبت کنم و بلند بلند بخندم. یا وسط حرف‌های کارشناس تلفنی، بازی لیورپول و وستهام یونایتد را تماشا کنم و آخرش هم اگر سوتی دادم، آخر سال کلیپ‌اش کنم. اصلاً خیلی حیف شد که برنامه شما تعطیل شد و ما امسال دیگر نمی‌توانیم بعد از اینکه از خانه تکانی شب عید خسته شدیم، بنشینیم و گلچین سوتی‌های شما در سال ۹۷ را تماشا کنیم. فقط اگر قرار شد دوباره نود را سرپا کنی، لطفاً جناب خان را دعوت نکن. آن را هر شب در خندوانه می‌بینیم.

    حرف آخر اینکه من برای مثل شما شدن خیلی زحمت می‌کشم و کتک می‌خورم. مثلاً هربار که اتفاق جالبی می‌افتد و من می گویم اولالا، بابایم یک پس‌گردنی محکم به من می‌زند و می‌گوید مثل آدم حرف بزن بچه.

    عادل خان، شک نکن که غیر از برفک سیاه و سفید، چیز دیگری شایستگی جایگزینی نود در جدول پخش شبکه سه را ندارد و من اگر رئیس شبکه سه بودم، دوشنبه‌ها ساعت ۱۱ شب، یک ساعت و نیم فقط برفک پخش می‌کردم. حتی از این خط‌های عمودی رنگی رنگی هم نه. چون برفک خیلی شبیه بازی فوتبال است.

    مواظب خوبی‌ها و موهای فرفری‌ات باش

    آخرین ویرایش: یکشنبه 8 اردیبهشت 1398 12:22
    ارسال دیدگاه
تعداد صفحات : 46 1 2 3 4 5 6 7 ...