تبلیغات
میرآخور - سلطان و شبان

به میرآخور خوش آمدید، تاریخ امروز:

سلطان و شبان

» منتشرشده در : حرف آنلاین ،

آورده اند سلطانی عزم شکار نمود و در راه چون مناظری زیبا جهت اتراق یافت، غلامان را فرمان داد: دور باشید که می خواهیم اوقاتی به تنهایی گذرانده و ریلکسیشن نماییم. غلامان نیز فرصت را غنیت شمرده و به یکدیگر اشارتی کردند که بی تردید، این همان صفاسیتی باشد که قدما از آن یاد کرده اند. از همین رو بساط سیخ و ذغال خوب و منتقل را فراهم نموده، مشغول پختن جوجه شدند (فکر بد کردید، هان؟!) و سلطان را به حال خود رها ساختند.

چون شب آمد، سلطان خویش را تنها و بی کس دید. هرچه بانگ زد غلامان را اثری نیافت. پس بر وی آشکار گشت که ایشان سلطان را پیچانده و با مسکوکات وی به عیش و نوش مشغولند. سلطان را چاره نماند جز اینکه به منزل شبانی که در آنجا بود پناه برد. شبان عاجز و بی چیز چون میهمان خویش ناسیر دید، گوسفندی  فربه سر بریده، غذایی لذیذ در خور میهمان فراهم نمود. سلطان غذا را خورد و خوابید. شب را به سحر رساند و چون سپیده درآمد، وداع شبان گفت و به سوی شهر در حرکت شد. و چون در آن وقت، پولی به همراه نداشت، از شبان خواست هر زمان که اراده کرد به نزد سلطان رود و مزد کار خویش بستاند.

ایّام گذشت و موسم ثبت نام دانشگاه ها و پرداخت شهریه ها فر رسید. پورِ شبان از برای شهریه ثابت، مبلغی، به صورت علی الحساب، درخواست داشت تا حداقل بتواند انتخاب واحد نماید. لکن دست شبان خالی بود و عاجز از پرداخت پول شهریه. به همین سبب عزم شهر کرد تا مزدی که سلطان وعده داده بود مسئلت کند.

شبان به محضر سلطان در آمده، خود را معرفی کرد و یاد آور ما وقع آن شب شد. سلطان از شبان پرسید در ازای کاری که کرده، چه مزد می طلبد؟ شبان حیله ای رندانه زد و در پاسخ تنها به دریافت مبلغ گوسفندی که ذبح نموده بسنده کرد. سلطان امر کرد برای  برآورد قیمت، قصاب را به حضور بخوانند. قصاب به سلطان عرض کرد اگر تمام ملک و داراییش را بفروشد، باز نمی تواند از زیر دِین شبان به در آید. چراکه گوشت گوسفندی؛ کیلویی خدا تومن است چه رسد به یک رأس کامل!!

سلطان که مردی خدا ترس بود، تمام مایملک خود را به شبان بخشید و خود نیز بنگاهی باز نمود و به دلالی املاک و مستغلات مشغول شد. شبان هم با آن مبلغ، دانشگاهی غیر انتفاعی تاسیس نموده، پسرش را هیئت علمی آنجا کرد تا به جای درس خواندن، درس دادن را پیشه خود سازد.


دوشنبه 19 مهر 1395   میرآخور .    مرحمت عالی() .

پنجشنبه 5 مرداد 1391 10:38
پس اینطوری بوده جریان !
چه تحریف هایی که تو تاریخ نمیشه !
پاسخ میرآخور : آره بابا تاریخو کلاً به فنا بردن
یک خرده پا
پنجشنبه 22 تیر 1391 00:12
خدا از این سلطانا بده
خیلی با حال بود
پاسخ میرآخور : به خاطر همین کارا، نسلشون منقرض شده!!
باران
سه شنبه 20 تیر 1391 14:18
اگه مرغ می داد گرون تر می شد!
پاسخ میرآخور : آخه اون موقع مرغ یخ زده وارداتی نبود!!
سامانه پیام کوتاه ویژه
سه شنبه 20 تیر 1391 14:06
سلام

وبلاگ خوبی دارید.

سامانه پیام کوتاه شارژ اولیه رایگان تخفیف ویژه

ماه شعبان فقط 4000 تومان تحویل بصورت

آنلاین و لحظه ای :: فرصت را از دست ندهید !

امکانات هم می توانید اینجا ببینید :

http://sms-ir.com/blog/امکانات-اسکارت.html/
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.