تبلیغات
میرآخور - خاطرات یک پدر موفق: همه چیز تحت کنترل است!

به میرآخور خوش آمدید، تاریخ امروز:

خاطرات یک پدر موفق: همه چیز تحت کنترل است!

» منتشرشده در : ماهنامه قدر ،

شنبه
امروز شیمیا جان را بردیم مهدکودک خاله آناهیتا ثبت نام کنیم، گفتند 20 میلیون تومان شهریه مهدکودک می شود. به نظرمان رسید یک خانه نقلی در اختیاریه رهن کنیم  و این چندسالی را که شیمیا جان مهدکودک می رود، همانجا را مهدکودک خصوصی بکنیم. 200 میلیون دادیم، خاله آناهیتا شد مربی مهدکودک فوقِ پیشرفته «شیمیا جان و دوستان».
دوستان هم بیشتر برای از تنهایی درآمدن شیمیا جان است. در کنارش خرج مهدکودک هم در می آید...

یکشنبه
شیمیا جان میگوید خاله آناهیتا خیلی سختگیر است که همزمان با آموزش زبان آلمانی و فرانسوی و چینی، آموزش حروف الفبای فارسی را هم شروع کرده. به نظرم شیمیا جان کمی تنبلی میکند. من که از بچگی
بزرگترین آرزویم این بود آلمانی و فرانسوی یاد بگیریم و حتی فیلمهای جکی چان را بدون زیرنویس ببینیم. اصلاً همین زیرنویس را هم ا گر فارسی بلد نباشیم، نمی شود خواند.

دوشنبه
امروز با همسرم به اختاف کوچکی خوردیم که خدا را شکر سریع حل شد.  من خیلی دوست دارم که شیمیا
جان بتواند مثل یوهان سباستین باخ پیانو بنوازد و موسیقیدان برجسته ای شود. اما همسرم معتقد بود
همزمان نمی توان روی دو نیمکره مغز فشار آورد و بهتر است اول شیمیا جان هندسۀ تحلیلی را یاد بگیرد و بعد از اینکه در المپیاد ریاضی مدال طلا گرفت، موسیقی را شروع کند. اما خوشبختانه خاله آناهیتا این قول را به ما داد که شیمیا هم موسیقی دان بزرگی میشود و هم نابغۀ ریاضی.

سه شنبه
داشتم به این فکر میکردم که بهتر است شیمیا جان را از اول ابتدایی درکلاسهای آموزشی و تست زنی ثبتنام کنیم تا بعد از 12 سال بتواند بورسیه بگیرد و در دانشگاه آکسفورد، nano-art بخواند. خودم که چیزی نشدم،
لااقل شیمیا جان را بفرستیم پیشرفت کند...
البته همسرم در مورد اینکه دانشگاه آکسفورد این رشته را ارائه می کند یا نه، کمی تردید دارد. اما مطمئناً تا 12 سال دیگر حتماً ارائه میکنند.

چهارشنبه
امروز مادرِ همسرم خیلی از شیمیا جان شاکی بود. می گفت از وقتی می رود مهدکودک، خیلی اخلاقش عوض 
شده. هم بی تربیت تر شده و حرفهای بد بد میزند، هم اینکه پر رو شده و انتظار دارد هرچه میخواهد همان
لحظه انجام شود!
با این مقدمه که در حقیقت این خاله آناهیتا است که می آید مهدکودک شیمیا جان، سعی کردم به او توضیح بدهم که شیمیا جان گاهی کلماتِ زبانهای مختلف را با هم قاتی میکند؛ وگرنه حرفِ بد نمیزند. از طرفی، این روش تربیتیِ مدرن است که نباید بچه را عقده ای بار بیاوریم. بعدش هم، مگر ما چندتا بچه داریم؟ چرا هرچیزی میخواهد نباید فراهم شود؟

پنج شنبه
این یکی را نمی دانم چه کار کنم. خاله آناهیتا امروز از دست شیمیا شاکی شد. کاشف به عمل می آید همه بچه ها به سردستگی شیمیا جانِ ما، داشتند با تبلتهایشان بازی آنلاین انجام میدادند که ترافیک را تمام کرده اند.
به نظرم تقصیر خودِ خاله آناهیتا بوده که اینترنت را تمام کرده. وگرنه ما که از همان اول ماهی 300 گیگابایت گذاشته بودیم برای راحتی بچه های مهدکودک. علی الحساب به شیمیا جان گفتم برود داخل اتاقش و به کارهایش فکر بکند. خیلی حس خوبی داشت... از بچگی دوست داشتم این حرف را به فرزندم بگویم.

جمعه
امروز مهدکودک تعطیل بود و شیمیا جان پیش خودمان بود. اوایل اوضاع خوب بود؛ اما بعد از اینکه از خواب
بیدار شد، کم کم شیطنتهایش شروع شد. شیمیا جان که حوصله اش سر رفته بود و بیقراری میکرد چارۀ کار را در این دیدیم که زنگ بزنیم خاله آناهیتا بیاید و امروز را هم مراقب شیمیا جان باشد. یا لااقل به ما کمک کند. کنترل کردن بچه های امروز کار ما پدر مادرها نیست که نیست!



سه شنبه 2 آبان 1396   میرآخور .    مرحمت عالی() .

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.