تبلیغات
میرآخور - بررسی عواملی که همه اش تقصیر خودشونه: زمان اون خدابیامرز

به میرآخور خوش آمدید، تاریخ امروز:

بررسی عواملی که همه اش تقصیر خودشونه: زمان اون خدابیامرز

» منتشرشده در : ماهنامه قدر ،

خانمی که روی صندلی جلو نشسته بود داشت با تلفن صحبت می کرد. بین حرف هایش از آلودگی هوا شکایت می کرد و اینکه دیگر نمی شود اینجا زندگی کرد. تلفن اش که تمام شد، پیرمردی که سمت چپم نشسته بود و شلوار لی و کفش کتانی پوشیده بود -رو به خانم- گفت: «این مملکت دیگه جای زندگی نیست!» راننده از آینه نگاهی انداخت و چیزی نگفت. پیرمرد منتظر شد تا حداقل آن خانم واکنشی نشان بدهد، اما او هم اهمیتی به حرفهای پیرمرد نداد و تند تند چیزی نوشت.


پیرمرد دوباره خودش ادامه داد: «زمان اون خدا بیامرز، کِی هوا اینقدر آلوده بود؟» بازهم کسی چیزی نگفت. پیرمرد باز گفت: «اینا همه اش به خاطر این ماشینای تک سرنشینه که ریختن توی خیابون! می خوان ملت توی دود نفس بکش که سرطان بگیرن، بیوفتن بمیرن؛ بلکه اینا راحت بشن. وگرنه چرا همون موقعش اینهمه ماشین توی اتوبان ها نبود؟!» حواس راننده پرتِ تلفن همراهش شد که داشت زنگ می خورد، لحظه ای کنترل ماشین را از دست داد و کم مانده بود تصادف کند. پیرمرد باز ادامه داد: «بفرما! زمان اون خدا بیامرز مگه کسی جرأت داشت پشت فرمون با موبایل حرف بزنه؟! همین موبایلم اون خدابیامرز چقدر مقاومت کرد که نیاد تو بازار؛ چون می دونست برای مردم خطر داره. درایت داشت آقا...»


راننده دوباره از آینه نگاهی انداخت و تلفن را جواب داد. راننده داشت به آن طرف خطی، که احتمالاً همسرش بود، توضیح می داد چیزی که می خواهد خیلی گران شده و الان پول کافی ندارد. راننده که گوشی را قطع کرد، پیرمرد دستی به شانه اش زد و گفت: «آقا! زمان اون خدابیامرز، سییییززده سال قیمت یه خودکارو ثابت نگه داشتن. می دونی یعنی چی؟» راننده باز از آینه به پیرمرد نگاه کرد و چیزی نگفت.


پیرمرد باز رو به خانم کرد و گفت: «خانوم از منم بنویس. بگو امیراتابک خان تاج پرست هم از این مملکت بدجور شاکیه و دلش خونه...» خانم با تعجب برگشت و به پیرمرد نگاه کرد، گفت: «چی میگی آقا؟! مگه من عریضه نویسم؟... من دارم متن کنفرانس امروزمو مرور می کنم که یه وقت استاد نمره کم نکنه.» جوانی که سمت راست من نشسته بود، گفت: «چشمم روشن! زمان اون خدابیامرز کدوم دانشجویی بود که توی تاکسی متن کنفرانسشو بخونه؟» پیرمرد گفت: «والّا...» جوان ادامه داد: «اصلاً زمان اون خدابیامرز مگه اینهمه دانشگاه بود که همه بتونن برن دانشگاه؟» پیرمرد باز حرف جوان را تایید کرد و جوان ادامه داد: «آقا اصلاً من آمار گرفتم، تا سال 57، هفتاد درصد مردم بی سواد بودن. به روح اون خدابیامرز قسم!» پیرمرد گفت: «جوونک، تو داری به من تیکه میندازی؟... آقا نگه دار من باقیشو با مترو میرم.» خانم گفت: «این ساعت مترو از خیابون هم شلوغ تره.» جوان گفت: «آره والا! زمان اون خدابیامرز مگه مترو شلوغ می شد؟! هر موقع می رفتی تو ایستگاه سریع یه قطار می اومد و سوار می شدی...» پیرمرد، قبل از اینکه تاکسی کاملاً توقف کند، درِ سمت راننده را باز کرد تا پیاده شود که راننده گفت: «زمان اون خدابیامرز کی وسط اتوبان از درِ سمت شوفر پیاده میشد؟»



یکشنبه 1 بهمن 1396   میرآخور .    مرحمت عالی() .

 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.