تبلیغات
میرآخور - مزخرفات ذهنی/۴

به میرآخور خوش آمدید، تاریخ امروز:

مزخرفات ذهنی/۴

من، خودم، به تنهایی...

اونی نشدم که بابام می خواست. و اونی هم نشدم که مامانم می خواست. حتی اونی نشدم که بقیه ازم انتظار داشتن که بشم. خب، به نظر بقیه، من اگه فضانورد نمی شدم، حتماً می تونستم شیمی دان خوبی بشم!

شاید فکر کنید من آدم خودخواهی هستم و راهی رو‌ رفتم که خودم دلم می خواست و الان اونی شدم که می خواستم بشم. اما نه، من توی این یه قلم اصلا خودخواهی نکردم و بین خواسته خودم و بقیه هیچ فرقی نذاشتم.

الان، همونی که خودمم می خواستم نشدم؛ همش هم تقصیر این مغز بیخودمه. این مغزی که هر موقع می خواستمش می‌گفت ول کن بابا حالا بذار بخوابیم. اصلا هم براش مهم نبود من تو چه وضعیتی هستم. فرقی نمی کرد توی بانک منتظر نوبتم باشم و بخوام توی این وقت خالی به خودم و آیندم فکر کنم، یا اینکه توی جلسه دفاعیه باشم و استاد تند و تند سوال بپرسه. هیچ فرقی نداشت!

هر موقع که من مغزمو لازم داشتم، خوابش می اومد. هر موقع هم که من حال انجام ندادن یه چیزی رو داشتم، مثل بچه کوچولوها گیر‌ می داد که من حتما باید فلان کارو بکنم و به فلان چیز فکر کنم. کاراش اصلا با من هماهنگ نبود. مثلاً وسط مهمونی یهو بهم انگیزه میداد که برم درس بخونم! یا توی اتوبوس که دستم جز به میله وسط اتوبوس، به جایی بند نبود گیر میداد که الان باید این متنو بنویسی یا این کارو بسازی! اوج نامزدیش هم اینجا بود که وقتی بر می‌گشتم خونه و اوضاع به راه میشد، یادش می رفت چی بهم گفته و چی ازم خواسته و بعدش تا صبح نمیذاشت بخوابم و به اون چیزایی که گفته بود فکر می کرد تا یادش بیوفته.

خلاصه که مصیبتی کشیدم با این مغزم. اما تونستم باهاش ارتباط بیشتری بگیرم و صداشو هم ضبط کنم. به زودی می تونید مکالمه های من و مغزمو بشنوید...


چهارشنبه 16 خرداد 1397   میرآخور .    نظرات() .

Anne
پنجشنبه 17 خرداد 1397 17:54
braye hame hamine!
مهدی
پنجشنبه 17 خرداد 1397 08:47
خیلی جالب بود. مراقب مغزت باش رفیق
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر