undefinedساعت 08:01 صبح، پیرمردی نفس زنان برگه واریزی آورد و گفت «این هم شهریه کلاس!» گفتم «ما که اینجا کلاس برگزار نمی کنیم» گفت «پسر این شهریه کلاس همراهان است. تازه آمدی؟» اول فکر کردم شاید طرحی مثل همیار پلیس در بیمارستان درحال اجراست؛ اما بخشنامه ای نشانم داد که طبق آن به همراهان بیماران آموزش داده می شود چگونه سرم وصل کنند، آتل ببندند، گچ بگیرند، بخیه بزنند و حتی جراحی های سرپایی انجام بدهند، تا وقت پزشک و پرستار برای این خرده کاری ها گرفته نشود.

دو ساعت و بیست و سه دقیقه بعد یک پزشک با انترن هایی که دورش را گرفته بودند، آمد. انترن اول با فیس گفت «پروفسور می فرمایند فیش حقوقی این ماهشان را دوباره صادر کنید» گفتم «ولی ایشان که چیزی نگفتند!» انترن دومی با فیس و افاده گفت «پروفسور موقع ویزیت هم صحبت نمی کنند، چه برسد به الآن» گفتم «پس چطور درد بیمار را می فهمند؟» انترن سوم با فیس و افاده و چشم غره گفت «از بیمار اگر سوال بپرسی پررو می شود. ایشان خودشان تشخیص می دهند» گفتم «پیامک واریز برایشان نیامده؟» انترن چهارم با فیس و افاده و چشم غره و دهن کجی گفت «اولاً با پیامک واریز، وام احداث مجتمع تجاری جدیدشان را نمی دهند، ثانیاً موبایلشان را فردا در می آورند» آخرش هم چهارتایی شان گفتند «اییییشششش!» گفتم «مگر، گلاب به رویتان، داخل چاه افتاده که فردا درش می آورند؟!» پروفسور عصبانی شد و گفت «اَاَاَاَه! چقدر سوال می پرسی مردک مِننژیت؟! موبایل را داخل لوزالمعده بیمار جا گذاشته ام. فردا دوباره می شکافمش» بعد به انترن سومی گفت «سونو!»

ساعت 10:59 دوباره همان پیرمرد آمد و گفت «این پول ژل سونوگرافی» گفتم «پول این یکی را که عمراً اگر بگیریم!» بخشنامه ای نشانم داد که طبق آن سونوگرافی، آندوسکپی، آزمایش خون و غیره، فیزیوتراپی، MRI، CT scan و تمام کارهایی که بیمار به تنهایی می تواند انجام بدهد، نیاز به همراه ندارد و تحت CD های آموزشی به بیماران ارائه می شوند و بیمار بایستی تمامی اقلام مورد نیاز را به همراه داشته باشد. گفت «زودتر سند اش را بزن، ببینیم باز چه چیزی داخلش جا مانده؟!» گفتم «اگر بگویم موبایل دکتر مانده داخل لوزالمعده اش، چه می گویی؟» دست دراز کرد لپم را کشید و گفت «دیدی تازه آمدی؟! دفعه قبل هم باز کرده بود سوئیچ اش را در بیاورد... گفتم چرا هی میرود روی ویبره و آهنگ می زند!»

سه دقیقه و 19 ثانیه بعد از اینکه پیرمرد رفت، دکتر تنها آمد سراغم و شروع کرد به داد زدن «مردک پانکراتیت، مگر تو پزشکی که دستور سونوگرافی را لغو می کنی؟ می دانی این کار چقدر خطرناک است؟ اگر بلایی سرش بیاید، باید جفت کلیه هایت را بفروشی تا بتوانی خسارت من را بدهی. اصلاً خبر داری الان که دلار اینهمه رفته بالا، قیمت گوشی موبایل چند است؟ آن هم گوشی موبایل من که تا حالا داخل شکم سه نفر جا مانده. حداقل قدر یک شاسی بلند می ارزد! بار آخرت باشد که همراه بیمار را تهییج می کنی دستورات پزشکی من را اجرا نکند. فهمیدی؟» تا من حرفی بزنم، چهار انترن با لیوان آب قند و عرق بیدمشک و بادبزن و دود اسپند از راه رسیدند و بعد از چشم نازک کردن برای من، دکتر را با خودشان بردند.

48 دقیقه داشتم تصور می کردم طبق بخشنامه ای که صبح دیدم، چگونه یک بیمار می تواند روی تخت دراز بکشد، دسته سونوگرافی را روی امعاء و احشائش بگرداند و همزمان به صفحه مانیتور چشم بدوزد و داخل شکم اش را تماشا کند؛ که نگهبانِ در اصلی آمد، برگه تسویه اش را نشانم داد و خواست کارهایش را انجام بدهم و انگار که داشت ادای فخر فروختن را در می آورد ولی نمی توانست، گفت «پیشنهاد بهتری دارم!» گفتم «با این سیستمی که بسته اید و بیمار رد میشود اما همراهش رد نمیشود، کمتر از دفاع چپ تیم یوونتوس واقعاً بی انصافی است» بادی به غبغب انداخت و گفت «اولاً من در این 15 سالی که صادقانه خدمت کرده ام؛ همراه بیمار که هیچ، خود بیمار را هم تا مطمئن نمی شدم رو به موت است و CPR لازم، راه نمی دادم بیاید بالا. بالاخره بیمارستان است، پارک جنگلی که نیست! دوماً، پیشنهاد داده اند بروم داخل تیم حفاظتی رئیس جمهور» سریعتر کارهای نگهبان را انجام دادم تا حلقه محافظان سلطان قلبها را از این هم تنگ تر کند.

یک دقیقه مانده بود ساعت کاری ام تمام شود که پیرمرد دوباره آمد. گفت «این پول چسب قطره ای!» گفتم «درست است تازه آمده ام، اما اینجا مهدکودک نیست که چسب قطره ای برای کاردستی بخواهد» سرش را انداخت پایین و گفت «بله، نخ بخیه نداشتم بیمار را بدوزم، با چسب قطره ای چسباندم اش. یادت که هست کلاس همراهان و بخشنامه ای که نشانت دادم؟!» گفتم «ولی قرار بود فردا دکتر بشکافد و موبایلش را در بیاورد» پیرمرد گفت «دکتر می خواست از چالش مانکن موقع عمل جراحی امشب اش فیلم بگیرد، موبایلش را لازم داشت، زودتر شکافت» گفتم «خب، اشکالی ندارد؛ عوضش راحت شدید. حالا هم ساعت کاری من تمام شده. فردا همان سر صبح بیایید که کارتان را راه بیاندازم. الان باید بروم»