به نام خدا
موضوع انشا: چگونه بدون اینترنت کارهایمان را انجام دهیم؟
وقتی که آقای معلم این موضوع را برای انشاء داد، فکر می کردیم باید خیلی خیال پردازی کنیم تا بتوانیم یک روزِ بدون اینترنت را تصور کنیم. اما بدبختانه یا خوش بختانه همین جمعه هفته پیش اینترنت کلا از صبح قطع بود و خیلی خوب توانستیم بفهمیم یک روز بدون اینترنت چگونه می تواند باشد.

اولش همه چیز به هم ریخته بود. چون نمی توانستیم تلویزیون تماشا کنیم. اما بعد از یکی دو ساعت که از قطع شدن اینترنت گذشت، فهمیدیم خیلی وقت است که تلویزیون خودمان همین جوری گوشه خانه افتاده و روشن اش نکرده ایم و همه اش داشتیم با اینترنت نامحدود، شبکه های مختلف صدا و سیمای داخل و خارج ایران را می دیدیم. البته بیشتر اش بابا و مامانمان تلویزیون تماشا می کنند. ما فقط از ساعت 12 شب تا 6 صبح با ترافیک رایگان فیلم و سریال دانلود می کنیم و آنلاین با بقیه دنیا می جنگیم. وقتی تلویزیون را روشن کردیم، تازه فهمیدیم که به خاطر طوفانی که آمده، اینترنت کل شهرمان قطع شده. اما ما تا آن موقع نمی دانستیم طوفان شده. چون همیشه اخبار را از کانال های خبری فضای مجازی پیگیری می کردیم و معلوم بود که وقتی اینترنت نباشد، از دنیا که هیچ، از شهر خودمان هم بی خبر می شویم.

همینطور بدون اینترنت داشتیم می چرخیدیم و هیچ کاری نمی توانستیم بکنیم. حتی تکالیف مدرسه مان را هم نمی توانستیم بنویسیم. برای اینکه معلم های ریاضی و علوم و حرفه و فن، سوالهایشان را در کانال آموزشی شان می گذارند و ما باید از آنجا سوالها را در بیاوریم و جواب هایشان را بنویسیم. البته ما سوال ها را روز قبلش از کانال گرفته بودیم، اما مشکل آنجا بود که به گروه همکلاسی ها دسترسی نداشتیم تا جواب ها را از بچه ها بگیریم.

به ظهر که نزدیک تر شدیم، اوضاعمان بدتر هم شد. چون هر جمعه مامانمان غذا نمی پزد و می گوید اینترنتی هرچه می خواهید سفارش بدهید برایتان بیاورند، من که نمی توانم همین یک روز تعطیلی را هم پا شوم برای شکم شما کار کنم. برای همین یواشکی رفتیم دم گوش بابایمان گفتیم اینترنت قطع است و حالا حالا ها هم وصل نمی شود. بابایمان، محکم کوبید روی پیشانی اش و گفت خاک بر سرم شد! اولش فکر کردیم شاید به خاطر اینکه مجبور است برود غذا درست کند اینجوری کرد، اما بعدش فهمیدیم قرار بوده برای خودش وقت دندانپزشکی بگیرد. دکتر فقط اینترنتی وقت می دهد و حالا که اینترنت قطع بود، خاک به سر بابایمان شده بود. چون حتی نمی شد برای درمان دندان دردش، از کانال های پزشکی، راه های آرام کردن درد دندان را یاد بگیرد.

بابایمان که دید نه خیر! اینطوری نمی شود، باید یک کاری بکند، خواست یک تاکسی اینترنتی بگیرد که برویم درمانگاه پایین خیابان تا دندانش را درست کند و بعد برویم ناهار بخوریم. اما خب، اینترنت نداشت که تاکسی بگیرد، برای همین پاشد و رفت سویچ ماشین را آورد. به قول بابایمان، آدم اگر تصادف کند و در ماشین بمیرد یا زیر آوار زلزله بماند، بهتر از این است که در این خانه بی اینترنت گیر کند. ما همه اش داشتیم به این فکر می کردم که یک مدل اینترنت اختراع کنیم تا در موقع سیل و طوفان و زلزله هم کار بکند و هیچوقت قطع نشود تا راحت روی مبل دراز بکشیم و فیلم تماشا کنیم و ناهار روز جمعه مان را بخوریم. البته نمی دانم بابایمان از کجا فهمید داریم به این چیزها فکر می کنیم که زد پس کله مان و گفت آدم مگر موقع زلزله روی مبل لم می دهد و فیلم تماشا می کند؟

غذایمان را هم رفتیم در محله قدیمی بابایم اینها خوردیم. بابایم می گفت در آن ساندویچی کلی خاطره دارد هر موقع که از مدرسه تعطیل می شد، می آمد آنجا ساندویچ کالباس با نان اضافه می خورد. البته مامانم از اینکه نمی توانست عکس غذا را بگیرد و در اینستاگرامش بگذارد ناراحت بود، ولی بعد از خوردن نوشابه سیاه شیشه ای، حالش بهتر شد. مامانمان می گفت این نوشابه ها حس نوستالوجیک دارند. بابایمان می گوید نوستالوژیک درست است و معنی اش این می شود که خاطره انگیز است و آدم را یاد قدیم ها می اندازد.

اما متاسفانه آخر روز جمعه مان که اینترنت هایمان قطع بود، اصلا با خوشی تمام نشد. چون که تازه وقتی برگشتیم خانه یادمان افتاد که تکلیف های روز شنبه را هنوز انجام نداده ایم و برای همین آخر شب نشستیم سه تایی تکلیف های مادرسه ما را انجام دادیم. اما صبح شنبه در مدرسه فهمیدیم که جواب های علوم و ریاضی را جابجا نوشته ایم و سر کلاس از هرکدام از معلم ها یک نمره منفی گرفتیم.
این بود انشای ما. پایان