فی یومٍ من الایام، ناصر خسرو بر مُلکی وارد شد که مردمانش به جدیّت از وقت و زمان حراست کرده و بسی آن‌تایم بودند، چونانکه هر کرده و عملی را زمانی، معین ساخته و اگر کاری خارج از زمان از ایشان خواسته می شد، سخت برآشفته و بانگ بر می دادند که «الان آخه؟!»

چند صباحی از اقامت ناصر خسرو در آن جا نگذشته بود که نعل مرکبش روی پوست موزی رفته، با شدت فراوان لیز خورده، وی را سرنگون ساخت. البت به دلیل اهتمام ورزیدن به قوانین راهنمایی و مرکب رانی و استفاده از کلاه کاسکت، آسیب چندانی بر وی وارد نیامد، لکن مرکب بخت برگشته نقش بر زمین شده و پای راست از عقب اش، دچار‌شکستگی یا حداقل کوفتگی شدید شد. (متاسفانه به دلیل عدم وجود امکانات پرتونگاری در آن شهر، این بخش از داستان نامعلوم مانده.) 

مردم فی‌الفور دور وی حلقه زده و اقدام به تهیه سلفیجات نمودند. ناصر خسرو با دیدن آنچه بر سرش آمده بود جوشید و خروشید که «اوف بر شما! مردی از اسب بر زمین افتاده و شما در پی یاری رساندن به او پا پیش نمی نهید؟!» مردم گفتند «پاشو بابا خودتو جمع و جور کن؛ از اسب افتادی از اصل که نیوفتادی!» ناصر خسرو که با شنیدن این حرف بیشتر مگسی شده بود گفت «نامردا، حداقل بیاین زیر بغل اسبمو بگیرین بلندش کنیم ببریمش دامپزشکی سرخیابون بغلی» باز مردم گفتند «این وقت صبح آخه؟ بذار ظهر میریم» 

ناصر خسرو چنین انگاشت که دامپزشکی آن ساعت از روز باز نیست و سر ظهر باز میکند، پس تا ظهر همانطور زیر اسب چپ کرده منتظر ماند. چون نیمروز شد، مجدد طلبِ مدد کرد اما اینگونه پاسخ شنید «حالا سر ظهری کی میره دامپزشکی؟ بذار هوا خنک تر بشه، بعد از ظهری میریم». تازه اینجا بود که شستش خبردار شد نع خیر! اینان جماعتی بس اهمال کارند و کار امروز را به پس فردا می اندازند و چون پس فردا رسد، آن را به شنبه ای که اول فروردین باشد موکول می کنند. پس با خود گفت «یَک حالی از شما بگیرم که در تاریخ هم اگر ننویسیند، در صفحه طنز مجله حتماً چاپ اش می کنند».  پس عزم خویش جزم کرده و در پی یافتن چاره ای برای شناساندن اهیمت زمان بر اهالی آن مُلک برآمد. در اثنای کند و کاوها با داروسازی آشنا شد که مدعی بود توان ساخت دارویی بر این درد را دارد لذا محتاج مبلغی جهت آغاز کار است.

ناصر خسرو که شاعر و جهانگرد و فیلسوف و حکیم و... خلاصه هرچیزی بود غیر از داروساز، بابت پیدا کردن داروساز از خوشحالی سر از پا نمی شناخت همینطور پول بی زبان را مشت مشت روی میز داروساز میریخت. القصه، پس از روزها و هفته ها و چه بسا ماه ها تلاش و کوشش شبانه روزی،  واکسن اهمال کاری، با ترکیب موی دماغ خرس تنبل، بند ساعت مچیِ چرم قهوه ای ناصر خسرو، موزی که زیر پای اسب ناصر خسرو رفت و ته مانده چاییِ یکی از اهالی شهر ابداع شد و مقرر گردید به طور رایگان به مردم شهر تزریق شود.

یک هفته تمام منتظر ماندند تا مردم برای تزریق واکسن به خانه داروساز مراجعت نمایند، اما خبری نبود که نبود. روز هشتم ناصر خسرو گفت: «بابا اینا اگه حال داشتن بیان تا اینجا که دیگه نیازی به واکسن نداشتن، خودمون باید بریم در خونه هاشون». پس دم در تک تک خانه ها رفتنه و به هر زور و زحمتی که بود، واکسن را به مردم تزریق کردند. سپس ۴۸ ساعت منتظر ماندند تا واکسن اثر کند و در مرحله ی بعد ناصر خسرو رفت به همان محل واژگونی اسبش که همچنان روی زمین افتاده بود و هیچکس زبان بسته را نرسانده بود دامپزشکی.

در محل تصادف ناصر خسرو با صحنه ای عجیب رو به رو شد. مردم به سرعت به این طرف و آن طرف در حرکت بودند و هر از گاهی یک نگاهی هم به ساعت شنی های روی مچشان می کردند و سری تکان می دادند. ناصر خسرو هرچه داد زد که: «بابا یکی بیاد زیر بغل این اسبو بگیره برسونیمش دامپزشکی» هیچکس توجه نمی کرد و در واقع وقت در نظر اهالی آن شهر چونان اهمیتی پیدا کرده بود که حتی به اندازه ی کمک کردن به یک شهروند هم حاضر نبودند آن را هدر دهند. 

کمی بعدتر ناصر خسرو فهمید که این مردم حتی با هم صحبت هم نمی کنند و صبح تا شب مشغول کار و تلاشند. ولی این چیزی نبود که ناصر خسرو می خواست و آن جا بود که ناصر خسرو تازه فهمید بیماری اهمال کاری با واکسن و دار و دوا درمان نمی شود و ملت از آن ور بام می افتند، بلکه مردم خودشان باید با تفکر به اهمیت زمان پی ببرند تا از آن درست استفاده کنند.

خلاصه اسب ناصر خسرو سقط شد، پروانه ی کسب دارو ساز باطل شد و ناصر خسرو هم که به کلی از اهالی آن شهر نا امید شده بود با پای پیاده به سفر پر ماجرای خویش ادامه داد. البته بعدها به پاس حمایت مالی ناصرخسرو از علم داروسازی، خیابانی را در تهران به نام وی کردند که داروسازان بخش خصوصی داروهای کمیابشان را آن جا به ملت می فروشند و کار خلایق را راه می اندازند.