تبلیغات
میرآخور - مطالب آذر 1396

به میرآخور خوش آمدید، تاریخ امروز:

چیزی که تو را نکشد معروفت می کند

معرفی جلد بیست و هشتم از مجموعه کتاب های «چگونه معروف شدم»

نام کتاب: چگونه معروف شدم- جلد بیست و هشتم
نویسنده: عادل فردوسی پور
ناشر: گروه ورزش شبکه سه سیما
قطع: HD
سال انتشار: ۱۳۹۶ (همزمان با مراسم قرعه کشی جام جهانی فوتبال)
قیمت: پانصد میلیون تومان

عادل فردوسی پور که پیش از این مراحل معروفیت اش در تلویزیون را در بیست و هفت جلد منتشر کرده و در آن به عواملی چون تحلیل چهل و پنج دقیقه ای تخریب ساختمان پلاسکو اشاره کرده بود؛ در جدیدترین کتابش، که جلد بیست و هشتم از مجموعه «چگونه معروف شدم» است، به بیان تازه ترین روش های جذب مخاطب و معروف شدن پرداخته است.

وی در این کتاب که یک صفحه بیشتر ندارد، به طور کاملاً خلاصه نوشته: «برای حضور لوئیس فیگو در ویژه برنامه قرعه کشی جام جهانی، یک اسپانسرِ خرپول و کله خر پیدا کردم که حاضر شد ۵۰۰ میلیون تومان پرداخت کند و همین باعث جذب مخاطب و بیشتر معروف شدنِ من شد. البته لباس مجریِ قرعه کشی هم بی تاثیر نبود. دمِ سردار گرم.»

فردوسی پور در صفحه اینستاگرام اش ابراز امیدواری کرده حتی اگر فقط یک نفر کتابش را بخرد، او می تواند پولِ اسپانسر، که بعد از معلوم شدن نتیجه قرعه کشی و قرار گرفتن ایران در گروه مرگ زده بود زیر همه چیز، را پس بدهد.


چهارشنبه 15 آذر 1396   میرآخور .    مرحمت عالی() .

چگونه در وقت خود صرفه جویی می کنید؟

» منتشرشده در : ماهنامه قدر ،


بابایمان می گوید آن موقع ها که امکانات نبود، مادربزرگ اش مجبور بوده صبح تا شب ترشی بیاندازد و مربا بپزد و برای زمستان خوراکی ذخیره کند. تازه اینها کار روزانه اش بوده و همیشه انجام می داده. وای به حال روزی که عروسی می شده یا کسی از دنیا می رفته و کل فامیل مجبور می شدند دور هم جمع شوند و مراسم برگزار کنند. بابایمان می گوید قدیم ها احوالپرسی از اطرافیان هم خیلی سخت بود. بابایمان خاطره ای را تعریف کرد که یکبار وقتی می خواستند بروند خانه ی خاله اقدس اش اینها، مادرش (یعنی مادربزرگِ ما) مجبور بوده شماره همسایه ی خاله اقدس اینها را بدهد همسایه بغلیِ مادریزرگِ ما با تلفن خانه شان بگیرد تا ببیند خاله اقدس اینها خانه هستند یا نه؟! چون آن موقع نه مادربزرگِ ما در خانه اش تلفن داشت، نه خاله اقدس اینها. بابایمان که اینها را تعریف می کرد، در آخر آهی کشید که بیشتر حس «یادش بخیر» را داشت. اما خودش معتقد بود از کمبود تکنولوژی در آن زمان ناراحت شده.

خدا را شکر که تکنولوژی خیلی تند و سریع پیشرفت کرد و خودش را به دورانی که ما در آن زندگی می کنیم رساند. الآن دیگر لازم نیست مامانمان صبح تا شب جلوی اجاق گاز بماند و بوی روغن سوخته بگیرد. چون هرچیزی بخواهد راحت از فروشگاه سر خیابان، که پنجشنبه ها و جمعه ها تا 50 درصد تخفیف دارد، می خرد و کلی در وقتش صرفه جویی می کند. وقتِ صرفه جویی کرده اش را هم می نشیند پای برنامه های ظرف فروشی تلویزیون و دستورات آشپزی اش را یادداشت می کند و می فرستد در کانالش که 12856240 نفر عضو دارد. البته بیشترشان را مامانمان با پول خریده!


بابایمان هم می گوید خوب شد این برنامه های موبایلی اختراع شدند که توانست رفقای دوران سربازی اش را دوباره در یک گروه جمع کند و صبح به صبح برایشان استیکر «روز خوشی داشته باشید» ارسال کند و شبها برایشان شبی آرام آرزو کند. تازه الآن بابایمان با این کار به همه دوستان و آشنایان راحت تر دسترسی دارد و هروقت دلش برای هرکدام شان تنگ شد، فقط کافی است یک ایموجی قلب و گل برایشان بفرستد. آنها هم همان را برای بابایمان می فرستند و با همدیگر روابط دوستانه مجازی برقرار می کنند و دیگر کسی زحمت نمی کشد از آن طرف شهر بکوبد برود آن یکی طرف شهر تا کسی را ببیند.

بابایمان با تاکید دوباره بر اینکه خوب شد این چیزها اختراع شد، می گوید الآن کلی در وقت آدم صرفه جویی می شود و آدم می تواند کلی کارِ دیگر بکند. مثلاً بابایمان آنقدر تلویزیون تماشا میکند که جلوی تلویزیون خوابش می برد و تا صبح تلویزیون برای خودش برفک پخش میکند. یا یک وقت هایی ما را می برد بیرون تا روحیه مان عوض شود و در آینده فرد مفیدی برای کشورمان شویم. اما همیشه می خوریم به ترافیک و همین طور از پشت شیشه، آدم های دیگر را که پشت ترافیک گیر کرده اند تماشا می کنیم. بابایمان معتقد است اگر این همه آدم به جای ماشین های شخصی شان، با وسایل حمل و نقل عمومی رفت و آمد می کردند، این همه ترافیک درست نمی-شد و ما زودتر به کارمان می رسیدیم. البته بابایمان در این جور مواقع نمی گذارد وقتش تلف شود و باز هم به صورت مجازی از فامیل و همکارانش احوالپرسی می کند.


چهارشنبه 1 آذر 1396   میرآخور .    مرحمت عالی() .

به تو مربوط نیست!

» منتشرشده در : راه راه ،

روزنوشت یک راننده که یک نفر را یکجایی برده است

دیشب از بالا تماس گرفتند. گفتند فردا صبح زودتر بیا، باید برویم استقبال. گفتند لباس درست و حسابی بپوش. عینک دودی هم بزن. گفتم عینک دودی ندارم. گفتند اشکالی ندارد، ولی لباس درست وحسابی حتماً بپوش. پرسیدم برای چه؟ گفتند به تو مربوط نیست.

امروز از کله سحر، حتی قبل از اینکه هواپیما از تهران حرکت کند، در فرودگاه منتظر بودیم. برای بارِ بیست و چهارم از سپر جلو تا سوراخ اگزوز را بازرسی می کردند که هواپیما نشست. گفتند کل هیئت دولت آمده، اما هرچه چشم گرداندم، خبری از وزیر راه و شهرسازی نبود. پرسیدم پس فلانی کجاست؟ گفتند به تو مربوط نیست.


رئیس جمهور در ماشینِ من نشست. ماشینِ خودم که نیست، خودروی خدمت است. صبح به صبح می روم دنبال رئیس و خانواده اش و می رسانمشان مدرسه و سرِکار. ظهر ها هم می روم جمعشان می کنم، بر می گردند خانه. هرچه بیشتر به مناطق زلزله زده نزدیک تر می شدیم، اوضاع بیشتر امنیتی می شد. گفتم چه خبر شده؟ گفتند به تو مربوط نیست.

دیده بودم در سفرهای مختلف رئیس جمهور را با کیف ضد گلوله و بگیر و ببندهای امنیتی جا به جا می کنند. اما این شکلی اش را حتم دارم خودش هم ندیده بود. دو طرف جاده ماموران گارد ویژه ایستاده بودند. جلوتر که رفتیم همه جا سیاه شد. تا چشم کار می کرد مامورین گارد ویژه بودند که دور تا دور ماشین را گرفته بوند. به سرم زد بپرسم رئیس جمهور که اینقدر می ترسد، چرا با «بی ام دبلیو» ضد گلوله اش نیامده؟ صدایی در درونم گفت به تو مربوط نیست.
از دور صدای مردم شنیده می شد اما واضح نبود. رئیس جمهور گفت سان روف را باز کنید تا با مردم ابراز همدردی کنم. محافظان کامل دور و برش را گرفته بودند تا مبادا از بین جمعیتی که همه چیزشان زیر آوار مانده، کسی قصد جانش را کرده باشد.

احساس کردم یک وقت هایی ماشین، خودش حرکت می کرد. گارد ویژه داشت از پشت هول می داد. خلاص کردم تا کمتر از بنزین بیت المال بسوزاند. خواستم بگویم به تو مربوط نیست اما دیدم بیت المال به همه مربوط است.


چهارشنبه 1 آذر 1396   میرآخور .    مرحمت عالی() .