تبلیغات
میرآخور - مطالب بهمن 1397
منوی اصلی
میرآخور
بلاگ مستقل طنز اجتماعی
  • جان درحالی‌که نوک سیبیل هایش را می جوید و معلوم بود حسابی خون خونش را می خورد، گوشی را برداشت و به رضا زنگ زد. بعد از پنجاه و هفتمین بوق، رضا گوشی را بر داشت و گفت: «جانم جان؟!» جان سبیل هایش را مرتب کرد و قبل از هر چیز گفت: «چرا بعد از پنجاه و هفت تا بوق گوشی رو جواب می دی؟ مگه نمی دونی من به این عدد آلرژی دارم؟» رضا با خونسردی گفت: «بازم اتفاق مهمی افتاده که وسط حمام آفتاب گرفتنم زنگ زدنت گرفته؟!» جان لیوان آبی که تا چند دقیقه پیش دندان مصنوعی هایش داخل آن بود را برداشت ، با دست دیگرش که تلفن را گرفته بود، سعی کرد بینی اش را هم بگیرد و چند جرعه آب نوشید. بعد با آرامش گفت: «رضا جاااان!…» و «جان» را طوری کشید که یعنی انتظار داشت رضا هم از آنطرف خط با او همنوا شود و بگوید جااااان؟! اما رضا فقط گفت: «هان؟!» جان ادامه داد: «می دونی که من چند وقت پیش چه قولی دادم؟» رضا بلافاصله گفت: «قول دادی دیگه دور و بر مامان من نپلکی!» جان دستپاچه شد و گفت: «نه!… یعنی آره؛ اما یه قول دیگه هم دادم.» رضا کمی فکر کرد و گفت: «قول دادی شیش ماه دیگه که رفتیم ایران برام دوغ آبعلی بخری؟!» جان عنان از کف داد و گفت: «نه رب گوجه فرنگی! قول دادم ایران چهل سالگی انقلابشو نبینه!»
    رضا به صورت کشیده و یک نفس گفت: «آهاااان! این که کاری نداره. الان زنگ می زنم مریم اینا برن یه کار خرابی،… نه ببخشید، خرابکاری بکنن که همونجا ریشه های رژیمو بخشکونن.» جان گفت: «چی میگی دیوانه؟ اون عنتر خانوم اگه از شوهر کردن وقت داشت، کارایی که قبل از این بهش سپرده بودیمو درست انجام میداد. در ثانی، اون موقع جوونیاش قول داده بود به صدام کمک کنه تا یه هفته ای تهرانو بگیرن، اما نتونست. وای به حال الان که خودش خشک شده. چجوری می خواد رژیمو بخشکونه؟» رضا پرسید: «خب میگی من چیکار کنم؟» جان با لحنی ملتمسانه گفت: «کار خودته رضا جون. آ قربون پسر. بدو برو ایرانو نجات بده و برگردونش به ما. نور تو گور بابات. نذار سر پیری آبروی من بره.» رضا با ناراحتی گفت: «مگه من بیکارم که الان پاشم برم ایرانو نجات بدم؟! من کلی کار دارم واسه شیش ماه آینده. الان هم اصلاً آمادگی شاه شدنو ندارم.» جان دوباره به همان حالت پیش فرض اش، یعنی عصبی بودن، برگشت و از رضا خواست توضیح بدهد که دقیقا دارد چه کاری انجام می دهد؟ این سوال به رضا برخورد و گفت: «نخیرم! قبول نیست؛ اینو اون آقاهه هم توی تلویزیون ازم پرسید. تو تقلب کردی. اگه دلت خنک میشه بازم میگم که من کارم ولیعهد بودنه. پولشم از مامانم می گیرم.»
    جان گفت: «اما رضا جان، هر روز کلی نامه و ایمیل از تهران به دست من می رسه که هوادارات بهم میگن آقای بولتون، یه کاری کن شاه ما برگرده» رضا گفت: «اولا بهشون بگو اونکه رفته دیگه هیچ وقت نمیاد! هه هه هه… بعدشم خودم دایرکتای اینستاگراممو هر روز چک می کنم. بهم گفتن یه کم دیرتر برم تا لاغر کنن و لباسای باربی تنشون بشه واسه استقبال از من. الو جان… داری میشنوی؟…» جان همه آب لیوان را طوری سر کشید که دندان مصنوعی هایش را هم قورت بدهد و از خفگی بمیرد.
    آخرین ویرایش: یکشنبه 8 اردیبهشت 1398 12:36
    ارسال دیدگاه
  • جناب وزیر محترم فرهنگ و ارشاد طی توییتی کاملاً روشنگرانه و راه گشا اعلام کرده اند من صدای هخوانی آن خواهران عفیف و محجوب را شنیده ام و اصلاً صدایی از تکخوانی کسی نشنیدم!

    وی در ادامه افزوده اصلاً تک خوانی نمنه دی؟ بعد از این توییت گرانبها، مسئولین برگزاری جشنواره هم با تمام قوا از این فرمایش وزیر استقبال کرده و ضمن زدن یک بشکن و بعد اشاره به جلو با انگشت سبابه دست راست، گفته اند همینه! و سپس در تکمله صحبت های جناب وزیر گفت اند صدای میکروفونی که به صورت کاملا اتفاقی مقابل آن خانم بوده، در سالن پخش نمیشده!
    بنده به عنوان یک مخاطب که درمرحله پیشا گول خوردن قرار دارم، این سوال برایم پیش می آید که اگر صدا در سالن پخش نمیشده، چرا هیچکس نرفته کنترل کند ببیند اصلا آن میکروفون چه عیب و ایرادی دارد که صدایش در نمی آید و گند زده به مراسم؟ یا اصلاً اگر قرار بوده کلاً صدای تک خوان پخش نشود، پس آن میکروفون آنجا چه کار می کرده به طور کل؟
    اما عده ای از حضار که در ردیف های انتهایی سالن نشسته بودند، ادعا کردند ما فقط صدای تک خوانی می شنیدیم و از همخوانی اثری نبود.

    بنابر این می توان نتیجه گرفت توزیع صدا در سالن به صورت حرفه ای و از پیش تعیین شده صورت گرفته. به طوریکه صدای همخوانی برای ردیف های نزدیک تر، که از قضا مسئولان فرهنگی مملکت بوده اند، قابل شنیدن بوده ولی برای بهتر رسیدن صدا به ردیف های آخر از سیستم صوت استفاده کرده اند تا هم در مصرف باند و اسپیکر صرفه جویی کرده باشند، هم یک بار در تاریخ، صدا به آن آخری ها هم برسد و دست ها شل نباشد.

    اما ظاهراً دوستان در استفاده از میکروفون نیز صرفه جویی کرده اند و فقط مقابل یک نفر، که اتفاقاً از بقیه هم فاصله دارد، گذاشته اند!
    حالا که با این رقم توجیهات خود ساخته، یک قدم به گول خوردن نزدیک تر شده ام، لازم می دانم به مسئولین برگزاری این افتضاح تاریخی عرض کنم، شما که صدای تک خوانی خانم را از رسانه و در مقابل شماره یک های فرهنگ کشور پخش کردید، حداقل خط قرمز ها را درست رد می کردید و از کسی استفاده می کردید که مبانی آواز را بلد باشد و در تاکسی حداقل صدای چهارتا خواننده بانو شنیده باشد.

    البته شاید طی یکی دو روز آینده شاهد این خبرها باشیم که مثلاً این خانم که ظاهراً استاد آواز هم بوده، رفته آن طرف آب و در حال برگزاری آکادمی موسیقی است! بعید نیست به هر حال.

    بنابراین بنده در حالیکه کاملاً به مرحله گول خوردگی رسیده ام، اینگونه خودم را توجیه می کنم که ایراد از سالن برج میلاد است. و اساساً هرکسی که آنجا می خواند، صدایش فالش در می آید. خواه این خانم باشد، خواه دکتر مسعود صابری!

    آخرین ویرایش: یکشنبه 8 اردیبهشت 1398 12:14
    ارسال دیدگاه
  • میرآخور پنجشنبه 11 بهمن 1397 12:17 مرحمت عالی ()

    جمعی از تجار و کسبه بازار صبح امروز با حضور در دادسرای عمومی، از یک خانم سلبریتی شکایت کردند.

    گزارش ها حاکی از آن است دلیل این شکایت، به خاک سیاه نشانده شدن کار و کاسبی و آجر شدن نان تجار اعلام شده است.
    سخنگوی تجار در این رابطه گفت: «با توجه به سابقه ای که از این خانم سراغ داشتیم، تصمیم گرفتیم از ایشان جهت ایجاد یک کمپین برای فروش محصولاتمان استفاده کنیم، اما متاسفانه ایشان همه نقشه های ما را نقش بر آب کرد و ما متحمل ضرر و زیان سنگینی شده ایم و کلی جنس روی دستمان باد کرده است.»
    این خانم سلبریتی نیز در پیامی که دقایقی پیش در صفحه اینستاگرامش گذاشت، از بی ربط بودن این ماجرا به آن قضیه خبر داده و نوشته: «من عمراً واسه اختشاش جلیقه زردها کمپینِ شمع روشن کردن جلوی سفارت فرانسه راه نمی‌اندازم. این یه حرکت داخلیه اون کشوره که توی محد دموکراسی خودشون حلش می‌کنن و به ما ربطی نداره و بهتره چشم و گوش و دهنمونو ببندیم»
    در بخش دیگری از این پست آمده: «به جای اینهمه شمع؛ کلاه پاپانوئل و درخت واسه کریسمس وارد می‌کردید که هه جوره سود بود و خودم واسه تون تبلیغ دو زبانه می کردم»

    آخرین ویرایش: یکشنبه 8 اردیبهشت 1398 12:20
    ارسال دیدگاه