تبلیغات
میرآخور - مطالب خرداد 1397

به میرآخور خوش آمدید، تاریخ امروز:

مزخرفات ذهنی/۴

من، خودم، به تنهایی...

اونی نشدم که بابام می خواست. و اونی هم نشدم که مامانم می خواست. حتی اونی نشدم که بقیه ازم انتظار داشتن که بشم. خب، به نظر بقیه، من اگه فضانورد نمی شدم، حتماً می تونستم شیمی دان خوبی بشم!

شاید فکر کنید من آدم خودخواهی هستم و راهی رو‌ رفتم که خودم دلم می خواست و الان اونی شدم که می خواستم بشم. اما نه، من توی این یه قلم اصلا خودخواهی نکردم و بین خواسته خودم و بقیه هیچ فرقی نذاشتم.

الان، همونی که خودمم می خواستم نشدم؛ همش هم تقصیر این مغز بیخودمه. این مغزی که هر موقع می خواستمش می‌گفت ول کن بابا حالا بذار بخوابیم. اصلا هم براش مهم نبود من تو چه وضعیتی هستم. فرقی نمی کرد توی بانک منتظر نوبتم باشم و بخوام توی این وقت خالی به خودم و آیندم فکر کنم، یا اینکه توی جلسه دفاعیه باشم و استاد تند و تند سوال بپرسه. هیچ فرقی نداشت!

هر موقع که من مغزمو لازم داشتم، خوابش می اومد. هر موقع هم که من حال انجام ندادن یه چیزی رو داشتم، مثل بچه کوچولوها گیر‌ می داد که من حتما باید فلان کارو بکنم و به فلان چیز فکر کنم. کاراش اصلا با من هماهنگ نبود. مثلاً وسط مهمونی یهو بهم انگیزه میداد که برم درس بخونم! یا توی اتوبوس که دستم جز به میله وسط اتوبوس، به جایی بند نبود گیر میداد که الان باید این متنو بنویسی یا این کارو بسازی! اوج نامزدیش هم اینجا بود که وقتی بر می‌گشتم خونه و اوضاع به راه میشد، یادش می رفت چی بهم گفته و چی ازم خواسته و بعدش تا صبح نمیذاشت بخوابم و به اون چیزایی که گفته بود فکر می کرد تا یادش بیوفته.

خلاصه که مصیبتی کشیدم با این مغزم. اما تونستم باهاش ارتباط بیشتری بگیرم و صداشو هم ضبط کنم. به زودی می تونید مکالمه های من و مغزمو بشنوید...


چهارشنبه 16 خرداد 1397   میرآخور .    نظرات() .

اوقات فراغت فوتبالی در پنجاه سال آینده

» منتشرشده در : ماهنامه قدر ،

منتشر شده در مجله قدر- خرداد 1397- شماره 120
طرفداران یک تیم فوتبال را در پنجاه سال آینده در نظر بگیرید. فکر می کنید این افراد در موقعیت های مختلف تماشای یک بازی فوتبال کاملاً دوستانه چه کارهایی برای گذراندن اوقات فراغت شان انجام خواهند؟

- وقتی برای حمایت از تیم محبوبشان به استادیوم می روند
صورت هایشان را به رنگ پیراهن های اول و دوم تیم در می آورند و همچنین هر دو پیراهن اول و دوم تیم را روی هم می پوشند. (چون هنوز این مشکل که درست قبل از بازی نماینده فیفا پیراهن تیم ها را عوض کند، حل نشده.) از پژواک صدای خودشان در سالن مترو که شعر «تیم ما قهرمان میشه، خدا می دونه که حقشه» به وجد می آیند و محکم تر در شیپور می دمند. روی سر پیرمردهایی که ظاهراً از سروصدای زیاد خوششان آمده کلاه بوقی میگذارند و سلفی می گیرند.

- وقتی تیم حریف گل می زند
تمام روابط سببی و نسبی اعضای خانواده درجه یک تا چهل و سوم بازیکن تیم حریف را به او یادآوری می کنند. طوریکه آن بازیکن می تواند با رسم شکل، کل شجره خانوادگی اش را تشریح کند. در واقع این یادآوری از این جهت است که بازیکن تیم حریف یا باید یک گل دیگر به تیم خودشان بزند که بازی یک-یک مساوی شود، یا وقتی موبایل آنتن داد، هرچه دیده از چشم خودش دیده. (شک نکنید که تا پنجاه سال آینده حتما مشکل آنتن ندادن موبایل ها حل خواهد شد. اما همچنان در استادیوم های ورزشی سرویس نخواهند داشت!)


ادامه مطلب

پنجشنبه 3 خرداد 1397   میرآخور .    مرحمت عالی() .

مزخرفات ذهنی/3

در گذشته های بسیار دور، مردم خیال می کردند ارث و میراث را باید از آدم مرده گرفت و از آنجا که آدم مرده دستش از این دنیا کوتاه است و به جایی هم بند نیست، ورثه یا همان بازماندگان آن خدابیامرز، تا می خورده اند همدیگر را می زده اند. حتی در برخی نسخ خطی آمده که از خجالت جنازه آن مرحوم یا مرحومه نیز، حسابی در می آمده اند؛ به طوریکه جنازه زیر لب می گفت ««خداروشکر که خودم مردم، وگرنه اینا منو زنده نمیذاشتن!»
اما با گذشت سالها و پیدایش دانشمندانِ بیکاری که عمرشان را صرف تحقیق روی مواردی همچون «چگونگی فتوسنتز خیار دریایی در عمق 4800 پایی اقیانوس آرام جنوبی و مقایسه آن با خیار سالادی جالیزهای سواحل شرقیِ اقیانوس اطلس غربی» می کردند، رفته رفته بشر به این نکته مهم پی برد که ارث و میراث را باید از آدم زنده گرفت و اصلاً درست اش هم همین است.
برای اموات هم خیلی راحت بود که تا آدمِ زنده هستند، دار و ندارشان را به وراث ببخشند، بلکه موقع مرگ دست از سر کچلشان بردارند. بنابرین آن خدابیامرز ها (که آن موقع زنده بودند) پیش همان دانشمندان بیکار رفتند و پرسیدند «خب، بعدش چی؟» برای همین دانشمندان از تحقیق روی خیار دست کشیدند و به سمت تحقیق روی انسان آمدند. و آنجا بود که پی بردند یک چیزهایی بین خیار و انسان مشترک است.
مثلاً عین تهِ خیار، [زندگی] انسان هم وقتی به ته اش می رسد، تلخ می شود. یا مثلاً در خیار موادی وجود دارد که در انسان نیز پیدا می شود. دانشمندان اسم آن چیزها را همینجوری الکی و با مشت زدن روی کیبورد گذاشتند «ژن» و به جمع آن می گفتند «ژیان». و حالا شاید بهتر متوجه شوید که شیر ژیان یعنی یک شیری مثل شیر آب یا شیر سماور، که هروقت بازش می کردند، کلی ژن از تویش می ریخت بیرون.
دانشمندان به این نتیجه رسیدند در ژن، یک سری عواملی وجود دارد و هر چیزی که یک آدم یا خیار زنده داشته باشد را به ورثه اش منتقل می کند؛ غیر از پول! اما از آنجا که خیار نه پول دارد و نه ورثه، از خیر اش می گذریم و ادامه داستان را به ژن های انسان اختصاص می دهیم. همانطور که احتمالاً می دانید، در ژن کلی چیز جا می شود؛ از چگونگی نشست و برخاست در مجامع عمومی گرفته تا نحوه روشن کردن قایق موتوری. همینطور کلی فرمول پیچیده احساسی و اقتصادی و حتی فرمول هایی که در ماشین حساب های مهندسی هم جا نمی شوند، در ژن جا می شوند.
کم کم آدمها یاد گرفتند از این به بعد هرچیزی را می خواهند به فرزندانشان ارث بدهند، در همان ژن شان جاساز کنند. مثل اخلاق خوب و حفظ خونسردی در مواقعی که ماشین عقبی عین بولدوزر آمده وسط ماشین و راننده اش دارد قفل فرمان را از زیر صندلی بیرون می کشد.
از دیگر مواردیکه در یک ژن جا می شود، نحوه فعالیت اقتصادی به صورت خرد و کلان و پیچاندن ماموران اداره مالیات، لایی کشیدن در اتوبان با سرعت 273 کیلومتر بر ساعت، 


پنجشنبه 3 خرداد 1397   میرآخور .    نظرات() .