تبلیغات
میرآخور - مطالب آبان 1397
منوی اصلی
میرآخور
بلاگ مستقل طنز اجتماعی

  • صبح در ایوان نشسته بودیم، لبه نان قندی را می شکستیم و در چای شیرین تیلیت می کردیم که ناگهان پسرکی داخل شد و گفت برای درس علم الاشیاء باید کاردستی درست کند. فی الفور فرمان دادیم پسرک را ببرند و حسابش را بگذارند کف دستش و پدرش را هم بیاورند جلوی پسر فلک کنند که اینقدر گستاخی نکند وارد خلوت ملوکانه مان شود. اما خوشبختانه «سریع الدوله» در گوشمان عرض کرد این پسرک همان کامبیز میرزای خودمان است، که اینطور قد کشیده و بزرگ شده پدر سوخته! لکن برای اینکه امر شاه روی زمین نماند، دادیم پسر باغبان را یک دست پس گردنی بزنند. خودمان نیز عزم خرید کردیم.


    امر کردیم اول مایحتاج کامبیز میرزا را خریداری نموده و سپس لیستی که شرمین الملوک داده را تهیه کنند. کامبیزِ بابا چسب و مقوا و کاغذ رنگی می خواست، جهت ساختن کره زمین؛ که آناً ابتیاع شد. در قفسه ای کره زمین به صورت حاضر و آماده نیز موجود بود که آن را هم خریدیم. هرچند مرزبندی اش با آنچه مُلک کنونی ماست کمی تفاوت داشت، اما گفتیم کامبیز میرزا همین را ببرد مدرسه، به معلم بگوید باباشاهمان فرمود نمره کامل را بدهد. چسب و کاغذها را هم گذاشتیم بماند، برای قشون مرغ و گل بسازند.


    رسیدیم به لیست شرمین الملوک، سوگلی دربار. فرموده بودند ماست، کنسرو لوبیا، تن ماهی، روغن، پودینگ، فوتوچینی و... تمامی نداشت این لیست خرید. هرچه در فروشگاه گشتیم، دیدیم از هر قلم بیش از 52 نوع دارند و معلوممان نمی شد کدام را باید بخریم! بدبختی اینجا بود که هنوز تلفن همراه هم اختراع نشده بود تا به شرمین الملوک بزنگیم و ببینیم کدام یکی شان را لازم دارد. برای همین امر کردیم انواع ماست، اعم از پرچرب و کم چرب و لاکتیکی، تا طعم دار و همزده و چکیده در سبد ها ریخته شود. همینطور انواع کنسرو لوبیا؛ چه در سس، چه بی سس، چه با قارچ و چه بدون قارچ، همگی خریداری شوند. در مورد سایر اقلام نیز به شیوه مذکور امر کردیم.


    سریع الدوله عرض کرد قربانت شوم، قیمت اینها بالا در می آید؛ آخر کار باید کلی بسُلفیم. فرمودیم اینجا پنجشنبه ها و جمعه ها تخفیف 5 تا 50 درصدی می دهند؛ قبلا داده ایم آمارشان را در آورده اند! در حال بحث و جدل با سریع الدوله بودیم که دیدیم روی یک قفسه چیزی در حال خودنمایی است. فرمودیم سریع الدوله، دهانت را گلاب بگیر و بپر دوتا از آن روغن مارگارین ها بیانداز داخل سبد. عرض کرد از روغن نارگیل هندی تا روغن هسته انگور یاقوتی برداشته ایم، این یکی به چه کار آید؟ فرمودیم این یکی را محض دل خودمان می خریم که هروقت دیدیم اش، یاد آن بانوی مارگارت نامی بیوفتیم که در سفر اخیرمان به فرنگ، دلمان را ربود ولی حیف که لایق این حرم و اندرونی دربار ملوکانه ما نبود!


    خدم و حشم ما فیه لیست را برداشتند و چون سر کیسه همایونی را شل یافتند، هر آنچه دل نا مبارکشان هم خواست در سبد ها ریختند. فرمودیم پدر سوخته ها اینها دیگر چیست که برداشته اید؟ عرض کردند نوشابه سیاه است؛ نانِ بربری داخلش تیلیت می کنند، خیلی حال می دهد. فرمودیم اشکال ندارد، آدم مگر چندبار می تواند در این ترافیک بکوبد بیاید از این فروشگاه های همیشه تخفیف خرید کند؟ اما موقع حساب کتاب نظرمان برگشت. هرچه صندوقدار بارکد می خواند، تمام نمی شد. احساس همایونی مان عرضه داشت آنهایی را که نیاز نداریم پس بدهیم؛ بعدها بر حسب ضرورت یکی از همین خدمه را می فرستیم می آید سه سوت می خرد. اما به غیرت همایونی مان بر می خورد. یعنی چه که ما، ناصرالدین شاه، با اینهمه دبدبه و کبکبه و خدم و حشم که کل فروشگاه را قُرُق کرده اند، بیاییم یک جنسی را از روی این کوهِ خریدها برداریم؟ شما بگو یک ماژیک فسفری صورتی چرک. مردم چه می گویند؟!


    در حال و هوای خودمان بودیم که رئیس فروشگاه آمد سمت ما و عرض کرد قربان خیلی خوش آمدید، می فرمودید سند فروشگاه را به اسم شما می زدیم. فرمودیم عرضت را بگو، ما خودمان به اندازه کافی آدم دور و برمان هست که صبح تا شام چاپلوسی مان را بکنند. عرض کرد خیر قربان چاپلوسی نیست؛ شما تقریباً تمام فروشگاه ما را خریده اید! نگاهی به پشت سر انداختیم، دیدیم غیر از یک بطری سرکه بالزامیک خانگی، هرچه در فروشگاه بوده را خریده ایم. به به صندوقدار که شر و شر عرق می ریخت زیرِ بار ثبت کالاهای ما، اشاره کردیم و فرمودیم این لبخند را می بینی؟ ما برای همین اینجا را انتخاب کرده ایم! عرض کرد به همین مناسبت شما را وارد باشگاه مشتریان فروشگاه های همیشه تخفیف افق گرشاسب می کنیم و شما می توانید خریدهایتان را به صورت اینترنتی سفارش دهید. فرمودیم مردک! حواست را جمع کن؛ ما ناصرالدین شاه هستیم. مگر تو تاریخ نخوانده ای؟ نمی دانی در زمان ما اینترنت اختراع نشده بود؟ داشتیم با رئیس فروشگاه وارد جدل می شدیم و کم مانده بود با شمشیر جواهر نشانمان گردنش را بزنیم که صندوقدار کارش تمام شد و قیمت را اعلام کرد. فرمودیم با تخفیف دیگه؟! عرض کرد بلی! حیف که زیادی دقیق حساب کرده بود، وگرنه حتماً یک جایی در اندرونی برایش باز می کردیم.


    خواستیم سبیل گرو بگذاریم، که عرض کردند خودت را هم گرو بگذاری اندازه خریدها نمی شود. ناچار شدیم همان شمشیر جواهر نشان را گرو بگذاریم، به انضمام خودمان که البته بیشتر به جهت محافظت از شمشیر در فروشگاه ماندیم. بند چرمی شمشیر را پس دادند، گفتند این هم تخفیفش! فوراً سریع الدوله را فرستادیم برود خزانه را خالی کند، دو دستی تقدیم فروشگاه کنیم و جان شمشیرمان و خودمان را برهانیم. به کامبیز میرزا هم فرمودیم از این به بعد هرچه لازم دارد، یواشکی در گوش خودمان بگوید تا شرمین الملوک شستش خبردار نشود عزم خرید کرده ایم.


    آخرین ویرایش: یکشنبه 8 اردیبهشت 1398 12:36
    ارسال دیدگاه
  • میرآخور چهارشنبه 2 آبان 1397 12:21 مرحمت عالی ()

    آقای فردوسی پور، سلام
    از دیشب که فهمیدم برنامه نود تعطیل شده تا همین الآن که دارم صبحانه می‌خورم و خبر ورزشی رادیو را گوش می‌دهم، یک‌بند گریه کردم. حتی در خواب هم داشتم گریه می‌کردم. آنقدر گریه کردم تا صبح که بیدار شدم، تشکم خیس بود و بابایم فکر کرد دیشب در جایم باران باریده و یک پس‌گردنی مهمانم کرد. من توضیح دادم که گریه کرده‌ام و بابایم یک پس‌گردنی دیگر به من زد و گفت مرد گریه نمی‌کند. اما من می‌دانم که شما بعد از نیامدن پویول به برنامه‌تان گریه کردید.

    عادل خان، شب‌هایی که نمی‌توانستم برنامه‌تان را ببینم، فردایش در موبایل پارسا که بدون اجازه می‌آورد مدرسه، قسمت‌های خنده دارش را می دیدم. راستش را بخواهید خیلی وقت‌ها من فقط سوتی‌های شما و مهمانانتان را در کانال گیزمیز دیدم و وقت نشد که بنشینم برنامه را ببینم.

    آقا عادل، برنامه شما خیلی برنامه عالی و آموزنده‌ای بود. من بعد از دیدن برنامه شما یادگرفتم چطور مچ آقای مدیر را، در حالیکه انگشت سبابه دست چپش تا بند دوم داخل سوراخ دماغ سمت راستی‌اش بود، بگیرم و فیلمش را هی جلو عقب کنم. یا بین حمید و سیامک دو به هم زنی کنم و با پارسا بنشینیم و به دعوا کردنشان بخندیم.

    من آرزو دارم مثل شما مجری شوم. چون فهمیده‌ام که لازم نیست مجری تلویزیون به دوربین نگاه کند و هرجا را که دلش خواست می تواند نگاه کند. حتی می‌تواند دائم سرش در تبلت باشد و بیست و سه دقیقه بین کاغذهای شلخته روی میز، دنبال قاتل بروسلی بگردد. پارسا می‌گوید اجرای شما خاص است. من هم می‌خواهم همینطور خاص، وسط برنامه با پشت صحنه صحبت کنم و بلند بلند بخندم. یا وسط حرف‌های کارشناس تلفنی، بازی لیورپول و وستهام یونایتد را تماشا کنم و آخرش هم اگر سوتی دادم، آخر سال کلیپ‌اش کنم. اصلاً خیلی حیف شد که برنامه شما تعطیل شد و ما امسال دیگر نمی‌توانیم بعد از اینکه از خانه تکانی شب عید خسته شدیم، بنشینیم و گلچین سوتی‌های شما در سال ۹۷ را تماشا کنیم. فقط اگر قرار شد دوباره نود را سرپا کنی، لطفاً جناب خان را دعوت نکن. آن را هر شب در خندوانه می‌بینیم.

    حرف آخر اینکه من برای مثل شما شدن خیلی زحمت می‌کشم و کتک می‌خورم. مثلاً هربار که اتفاق جالبی می‌افتد و من می گویم اولالا، بابایم یک پس‌گردنی محکم به من می‌زند و می‌گوید مثل آدم حرف بزن بچه.

    عادل خان، شک نکن که غیر از برفک سیاه و سفید، چیز دیگری شایستگی جایگزینی نود در جدول پخش شبکه سه را ندارد و من اگر رئیس شبکه سه بودم، دوشنبه‌ها ساعت ۱۱ شب، یک ساعت و نیم فقط برفک پخش می‌کردم. حتی از این خط‌های عمودی رنگی رنگی هم نه. چون برفک خیلی شبیه بازی فوتبال است.

    مواظب خوبی‌ها و موهای فرفری‌ات باش

    آخرین ویرایش: یکشنبه 8 اردیبهشت 1398 12:22
    ارسال دیدگاه