به میرآخور خوش آمدید، تاریخ امروز:

مزخرفات ذهنی/2

آقاجون، قربونت برم. آخه چه کاری بود؟ یعنی ما رو با بچه های حاج قربون خدابیامرز یکی می دونی که از وقتی از مجلس ختمش برگشتی داری اینجوری حساب و کتاب دفترچه اقساطتو بالا پایین می کنی؟ حالا گیریم اونا یه خبطی کرده باشن، وسط مجلس عزای باباشون سرِ صنار سه شاهی مال دنیا و یه وجب خاکِ دو سه هزار متریِ بی ارزش تو لواسون، دهن همدیگه رو جر داده باشن.

آخه این رواست؟ این رواست که فکر کنی ما هم زبونم لال ایشالا بعدِ صد و بیست سال عمر با عزت، وقتی شما سرتو گذاشتی زِمین، می زنیم تو سر و کله همدیگه و سر همین سه و نیم میلیون و هفتصد و پنجاه تومنی که هر ماه قسط این بانک و اون قرض الحسنه رو میدی، بزن و بخور راه میندازیم. حالا دایی ناصر یه چیزی واسه خودش میگه که اولاد فقط از پدر ارث می گیره. مگه بچه های خودش الان از خودش ارث گرفتن تو همین زنده گیش؟

نمی بینی همین دخترِ دایی ناصر همچین که می پرسی چرا چشات آبیه؛ میگه مادرزادی این شکلی ام. حالا ما که دیگه بچه نیستیم، می فهمیم میره لنز میذاره. ولی خب، همین که دخترِ همچین بابایی میاد علناً میگه من ارث خور مامانم ام نه بابام، خودش کم حرفی نیست. حالا فرض که این وسط یکی هم که یه عیب و ایرادی داشته باشه دور از جون، بگه من ام مادر زادی اینجوری ام. دلیل نمیشه که. طفلی مادر چه گناهی کرده آخه؟ خب حکت خدا بوده.

حالا اینارو ولش کن، گذریه. چیزی که واسه من و شما می مونه این چیزا نیست. همین دفترچه اقساطی که زحمت کشیدی تو سرما و گرما وایسادی تو صف وام و حالا پُزشو میدی که کلکسیون انواع دفترچه وام از همه بانکهای رسمی و غیر رسمی رو داری، دنیا می ارزه. به خدا مردم به همین چیزا دلشون خوشه. وگرنه مال دنیا که امروز هست، فردا هم شاید باشه ولی پس فردا دیگه نیست.

اصلاً مگه ندیدی این کلکسیونرا وقتی یهو بعد صد سال یه چیزی رو می کنن که هیچکی ندارتش، چه سروصدایی راه میوفته و همه پامیشن میرن تماشاش و چه پولایی که به جیب می زنه همون بنده خدا. غمت نباشه، ما هم یه روزی همین دفترچه هارو میدیم یه موزه ای، جایی، میگیم اینا واسه آقامون بوده، اون موقع که فلان بانک هنوز ورشکست نشده بوده داشته قسطاشو میداده.

بی خیال آقاجون، اصلاً اینا هم نشد، میریم همین موبایلایی که گذاشتی توی کمد و دلت نمیاد بدیم بره رو می چینیم کنار هم، میگیم آقامون یه مدلایی از این موبایل گوشتکوبیا رو داشت که خود کمپانیش هم نداشت. یعنی می خوام بگم باور کن ما اینقدرام که فکر می کنی نمک به حروم نیستیم که سرت به زِمین نرسیده، سر نداشته هات دعوا کنیم.

همین که هرجا میریم میگن جا باز کنید پسر فلانی اومد، یا اینکه میگن دست و دلبازیش به باباش رفته، مردونگیش عین باباشه، حیا و غیرتشو از باباش داره و خوش تیپیش با باباش مو نمی زنه، برامون بسه دیگه آقاجون. حالا نداریم، نداشته باشیم. مگه اونایی که دارن چه گلی به سر خودشون و زن و بچه شون زدن که شما می خوای بزنی؟ آخرش میشه جریان ورثه حاج قربون خدابیامرز، که می خوام صد سال نشه.

اخماتو وا کن آقاجون. همین که جوری بزرگمون کردی که نریم از خودمون فیلم بگیریم که شاخ بشیم تو فضای مجازی و مضحکه عام و خاص بشیم، از سرمون هم زیادیه. همینکه کاری نمی کنیم که بگن ای لعنت بر اون پدر و مادرت، یعنی یه چیزایی به ارث بردیم. داریم. واسه دنیا و آخرتمون هم کافیه.

آقاجون، حالا اگه می خوای یه ارثی چیزی واسه ما بذاری کنار، اون ساعت سیِکو طلائیه رو که هر روز می بندی دستت و میری دم حجره، بنویس واسه من. از شما چه پنهون، قیمت گرفتم، خیلی می ارزه. لنگه اش تو بازار گیر نمیاد. راحت دو و نیم سه می خرنش. تو این فکر م ایشالا می فروشمش، با پولش یه توک پا میرم همین ترکیه و بر می گردم. یه دوجین لباس زنونه مردونه هم چمدونی میارم، خونه به خونه آبش می کنم. می دونی که، اوضاع خرابه. بالاخره باید از الان به فکر اون نوه ای باشم که می خواد فحش بده بگه بابابزرگ، ای لعنت به تو که هیچی کار نکردی و دستمونو یه پاپاسی از اون پولات نگرفت.

مخلص کلام آقاجون، مال دنیا چرک کف دسته. واسه همینه همه دوست دارن کثیف باشن.


شنبه 29 اردیبهشت 1397   میرآخور .    مرحمت عالی() .

مزخرفات ذهنی/1

بابا دیگه باید بنویسم دیگه! لامصب، همینجوری نشستی هر روز و هر روز میگذره و تو هم هیچی نمی نویسی (الان معلوم شد اولشو خودم با خودم بودم و دومشو دورنم با خودم بود؟)


نشستم دارم می نویسم. آقای همکار داره چایی با عسل طبیعی سبلان که بابام دفعه پیشی که رفتم خونه بهم داده، می خوره و فوتبال ایران و ازبکستان نگاه می کنه که ایران یک - هیچ جلوئه.
آقای رئیس هم، نیست!
اخبار شصت و چند ثانیه رو هم کج دار و مریز داریم می بریم جلو، تا ببینیم تهش چی میشه

دیشب یه کم روی متنی که باید دهم اردیبهشت تحویل می دادم کار کردم، بعد اس ام اس دادم به سردبیر، گفتم هنوز مطلبو می خوای؟
اونم صبح پیام داد. اونم چه پیامی! همش اعلامت سوال بود با یه آدرس ایمیل تهش. فکر کنم فعلاً امیدواره که بنویسم. یا شاید کلی فحش داده و آخرش آدرس ایمیلشو داده که رسید پولایی که برام واریز کرده رو براش بفرستم. تا آخرش بگه حیف نون!

نمکم کم شده. نمی خونم. نمی نویسم. الان دارم اینا رو می نویسم که یه کم راه بیوفتم
کلی برنامه دارم واسه آینده. متنای خوب و برنامه های خوب توی ذهنمه. فقط تنبلی نمیذاره برم جلو


شنبه 29 اردیبهشت 1397   میرآخور .    مرحمت عالی() .

توصیه هایی کاملاً مردانه: نبایدهای نوروزی

» منتشرشده در : ماهنامه قدر ،

حالا که اسفند ماه آمده و کم کم همه (حتی شما دوست عزیز) مشغول تدارک دیدن مقدمات عید نوروز می شوند (جان؟ همسرِ شما هم مثل همسر ما از دو ماه پیش دست به کار شده و خانه تکانی می کند؟ اشکالی ندارد؛ روحیه تان را نبازید و ادامه مطلب را بخوانید...)، لازم دیدیم نکاتی را به صورت خلاصه خدمتتان عرض کنیم، تا حواستان باشد از این فرصت کم، چگونه بیشترین استفاده را ببرید:

-خانه تکانی نکنید:
همه می دانیم فصل بهار، فصل بارش های وقت و بی وقت باران است. باران هم که همین طور پاک و منزه از آسمان نمی بارد؛ در راه با هزار جور آلاینده و ریز گرد دَم خور می شود و آخر سر، فقط گند و کثافتی که از آسمان شسته و با خود آورده، نصیب شیشه هایی می شود که کلی زور زده اید و از بیرون، چهار کنج اش را خوب ساییده اید! البته همسرتان هم با گفتن «عزیزم مواظب باش نیوفتی تو خیابون»، قبل از جمله «اون گوشه هنوز لک داره»، نقش مهمی در افزایش روحیه شما جهت انجام هرچه بهتر وظیفه تان، ایفا کرده است. اما باز این دلیل خوبی نیست که کلی وقت صرف تمیز کردن شیشه هایی کنید که کمتر از 24 ساعت، به حالت قبل بر می گردند! (این در مورد لکه های روغن کنار اجاق گاز، پوست تخمه های روی فرش، جرم سرویس بهداشتی و... هم صادق است.)
اصلاً تا شروع کنید به خانه تکانی، متوجه می شوید که باید لامپ های لوستر را عوض کنید، لوله های آب را تعمیر کنید، آبگرمکن را رسوب گیری کنید و دیوار حیاط را رنگ بزنید. لطفاً از چهارپایه بیایید پایین تا بیشتر از اینها خرج نتراشیده اید!

-برنامه ریزی نکنید:
تجربه ثابت کرده هیچ کاری در نوروز برنامه ریزی نمی خواهد. به بیان ساده تر، کل دوران تعطیلات نوروزی، مثل برق و باد و به بی نظم ترین حالت ممکن سپری می شود، درحالیکه شما تاظهر در رختخواب هستید، ساعت 5 بعد از ظهر ناهار می خورید و بعد از آن تا نیمه شب جلوی تلویزیون می نشینید و هی کانال ها را بالا و پایین می کنید. البته این وسط ها ممکن است یکهو مهمان هم بیاید یا شما خودتان مهمانی بروید و از این قبیل کارهای یکهویی! پس زیاد به فکر برنامه ریزی نباشید و خوش بگذرانید.
به فرزند کنکوری تان هم بیاموزید تمام حرف هایی که مشاور اش درباره دوران طلایی کنکور و ترازهای بالا و زمان بندی برای درس خواندن گفته، فقط به درد همشیره پدرش می خورد. بدون شک خودِ مشاور هم تمام قسمت های مردان آهنین و آقای گزارشگر را با تکرار هایشان تماشا می کرده که حالا شده مشاور کنکور. وگرنه با این ریاضت کشیدن ها، کمتر از آلبرت انیشتین شدن، ارزشی ندارد. پس، به فرزندتان بگویید بی خیال درس خواندن شود، عین بچه آدم از تعطیلات نوروزی لذت ببرد و عید را برای خانواده (یعنی شما دوست عزیز) زهرمار نکند! چون بعداً همین «خانواده» باید شهریه دانشگاه آزادش را بپردازد.

-مسافرت نروید:
بر اساس یک اصل در ریاضی، اگر از نقطه A به نقطه B، و از آنجا به نقطه C، و... دوباره به نقطه A برگردید، در حقیقت جابجایی شما برابر صفر خواهد بود و بیخودی بنزین سوزانده اید و پول پای بلال و چیپس و تخمه آفتابگردان داده اید و الکی مسافت طی شده تان، کیلومتر ماشین را بالابرده؛ درحالیکه می توانستید به جای چادر زدن در کنار خیابان، از اول در خانه خودتان بمانید و پشت ترافیک جاده های شمالی یا صف سرویس بهداشتی بین راهی گیر نکنید.
همواره به یاد داشته باشید احساس آرامشی که با یک زیرشلواری راه راه آبی و یک عرقگیر، در منزل به آدم دست می دهد، هرگز حتی در مجلل ترین هتل های دنیا، که سه روز طول می کشد از پله هایش بالا بروید، به آدم چشمک هم نمی زند. پس، همانجا که هستید بمانید و از زندگی تان لذت ببرید. ولی حداقل عصرها خانواده را تا پارک سر خیابان ببرید که دلشان نپوسد!
-خرید نکنید:
تنها دل خوشی بچه ها این است که با کفشِ نو، روی فرش های خانه مادربزرگ راه بروند و تا مادربزرگ گفت «بچه ما اینجا نماز می خونیم، کفشاتو دربیار»، بگویند کفش شان را تازه خریده اند و هار هار بخندند. خانم ها هم، همین که کیف و کفش و مانتو و روسری شان، با طرح سرویس جدید دستبند و انگشترشان ست باشد، از سرشان هم زیاد است؛ خرج اضافه برایشان نکنید. دو دست کت و شلوار نو برای خودتان بخرید که سرِ کار مجبور نشوید لباس های شش سال قبلتان را بپوشید. به خودتان برسید؛ نا سلامتی شما رئیس یک قبیله... ببخشید، رئیس یک خانواده هستید!
حواستان باشد یک وقت لباس فروش های کنار پیاده رو، پارچه دستمالی را به اسم پیراهن ترکِ مارک دار که تازه از بندر رسیده بهتان نفروشند. یعنی حواستان باشد که خودتان نخرید، وگرنه همسرتان که حتماً یکی از آنها برایتان خواهد خرید و اصرار هم خواهد داشت که سر سفره هفت سین همین پیراهن تنتان باشد. (یعنی سر خودمان آمده که می گویم ها!)

امیدواریم با رعایت این نکات، دوران پیش از نوروز خوبی را بگذرانید و سال پر مهر و منفعتی پیش رو داشته باشید.


دوشنبه 7 اسفند 1396   میرآخور .    مرحمت عالی() .

بررسی عواملی که همه اش تقصیر خودشونه: زمان اون خدابیامرز

» منتشرشده در : ماهنامه قدر ،

خانمی که روی صندلی جلو نشسته بود داشت با تلفن صحبت می کرد. بین حرف هایش از آلودگی هوا شکایت می کرد و اینکه دیگر نمی شود اینجا زندگی کرد. تلفن اش که تمام شد، پیرمردی که سمت چپم نشسته بود و شلوار لی و کفش کتانی پوشیده بود -رو به خانم- گفت: «این مملکت دیگه جای زندگی نیست!» راننده از آینه نگاهی انداخت و چیزی نگفت. پیرمرد منتظر شد تا حداقل آن خانم واکنشی نشان بدهد، اما او هم اهمیتی به حرفهای پیرمرد نداد و تند تند چیزی نوشت.


پیرمرد دوباره خودش ادامه داد: «زمان اون خدا بیامرز، کِی هوا اینقدر آلوده بود؟» بازهم کسی چیزی نگفت. پیرمرد باز گفت: «اینا همه اش به خاطر این ماشینای تک سرنشینه که ریختن توی خیابون! می خوان ملت توی دود نفس بکش که سرطان بگیرن، بیوفتن بمیرن؛ بلکه اینا راحت بشن. وگرنه چرا همون موقعش اینهمه ماشین توی اتوبان ها نبود؟!» حواس راننده پرتِ تلفن همراهش شد که داشت زنگ می خورد، لحظه ای کنترل ماشین را از دست داد و کم مانده بود تصادف کند. پیرمرد باز ادامه داد: «بفرما! زمان اون خدا بیامرز مگه کسی جرأت داشت پشت فرمون با موبایل حرف بزنه؟! همین موبایلم اون خدابیامرز چقدر مقاومت کرد که نیاد تو بازار؛ چون می دونست برای مردم خطر داره. درایت داشت آقا...»


راننده دوباره از آینه نگاهی انداخت و تلفن را جواب داد. راننده داشت به آن طرف خطی، که احتمالاً همسرش بود، توضیح می داد چیزی که می خواهد خیلی گران شده و الان پول کافی ندارد. راننده که گوشی را قطع کرد، پیرمرد دستی به شانه اش زد و گفت: «آقا! زمان اون خدابیامرز، سییییززده سال قیمت یه خودکارو ثابت نگه داشتن. می دونی یعنی چی؟» راننده باز از آینه به پیرمرد نگاه کرد و چیزی نگفت.


پیرمرد باز رو به خانم کرد و گفت: «خانوم از منم بنویس. بگو امیراتابک خان تاج پرست هم از این مملکت بدجور شاکیه و دلش خونه...» خانم با تعجب برگشت و به پیرمرد نگاه کرد، گفت: «چی میگی آقا؟! مگه من عریضه نویسم؟... من دارم متن کنفرانس امروزمو مرور می کنم که یه وقت استاد نمره کم نکنه.» جوانی که سمت راست من نشسته بود، گفت: «چشمم روشن! زمان اون خدابیامرز کدوم دانشجویی بود که توی تاکسی متن کنفرانسشو بخونه؟» پیرمرد گفت: «والّا...» جوان ادامه داد: «اصلاً زمان اون خدابیامرز مگه اینهمه دانشگاه بود که همه بتونن برن دانشگاه؟» پیرمرد باز حرف جوان را تایید کرد و جوان ادامه داد: «آقا اصلاً من آمار گرفتم، تا سال 57، هفتاد درصد مردم بی سواد بودن. به روح اون خدابیامرز قسم!» پیرمرد گفت: «جوونک، تو داری به من تیکه میندازی؟... آقا نگه دار من باقیشو با مترو میرم.» خانم گفت: «این ساعت مترو از خیابون هم شلوغ تره.» جوان گفت: «آره والا! زمان اون خدابیامرز مگه مترو شلوغ می شد؟! هر موقع می رفتی تو ایستگاه سریع یه قطار می اومد و سوار می شدی...» پیرمرد، قبل از اینکه تاکسی کاملاً توقف کند، درِ سمت راننده را باز کرد تا پیاده شود که راننده گفت: «زمان اون خدابیامرز کی وسط اتوبان از درِ سمت شوفر پیاده میشد؟»



یکشنبه 1 بهمن 1396   میرآخور .    مرحمت عالی() .

تجارت اطفاء حریق

» منتشرشده در : راه راه ،

در سالن ترانزیت نشسته ام. تلویزیون تصویر یک کشتی در حال سوختن را نشان می دهد. صدای خبر، بین همهمه جمعیت و صدای اطلاعات پرواز گم می شود. ناگهان کنار دستی ام فریاد می کشد: «ای وای!… لوبیاهام!» همه به سمت او سر می چرخانند. جریان را می پرسم و می گوید خبر رسیده همین کشتی که دارد می سوزد با کشتی حامل لوبیاهایی که از آمریکا حرکت کرده و او برای خریدنش می رود، برخورد کرده. بعد تر که می فهمد کشتی با بار لوبیا سالم است و آرام تر که می شود، می پرسد من برای چه به چین می روم. توضیح می دهم که با یک شرکت اطفاء حریق قرارداد بسته ایم و برای تست نهایی محصولاتشان عازم هستم.
سوار هواپیما می شویم و هشت ساعت بعد، در چین هستیم. همسفرم پیِ لوبیاهای خودش می رود و من به شرکت اطفاء حریق می روم. می گویند محصولات را روی نمونه واقعی امتحان می کنند؛ روی نفتکشی که درحال سوختن است! آنجاست که شستم خبردار می شود نفتکش، ایرانی است. حاضر می شوم مبلغ بیشتری پرداخت کنم تا نفتکش زودتر خاموش شود. اما بعد می گویند دولت ایران با یک شرکت ژاپنی وارد مذاکره شده تا عملیات اطفاء حریق را بر عهده بگیرند.
سه روز از اقامتم در چین گذشته. هنوز شرکت ژاپنی به محل حادثه نرسیده. از طرفی، چینی ها با «آب» به جنگ نفت خام رفته اند.
هفته دوم سفرم به چین، تقریباً همه قرارداد ها را نهایی کرده ایم و تست ها انجام شده اند. خبر می رسد ژاپنی ها تازه به محل حادثه نفتکش رسیده اند و مشغول خاموش کردن آتش هستند. خوشحال می شوم و با خیالی آسوده از قرارداد و خاموش شدن حریق، به سمت ایران پرواز می کنم.
دوباره با همان تاجر لوبیا همسفر هستم. از بار لوبیاهایش می پرسم. از اینکه کشتی حامل لوبیا دیرتر از موعد پهلو گرفته و نتوانسته بارش را امتحان کند، شاکی است. از کم کاری دولت ایران در رایزنی های بین الملی گله می کند. اما از اینکه توانسته از پرداخت خسارت شانه خالی کند، خوشحال است. می گوید: «کار ما که راه افتاد، اما ماجرای این نفتکش، حالا حالاها درگیر کاغذ بازی های بیمه های جورواجورِ خارجیه!»
سالن ترانزیت ساکت است، همه جلوی تلویزیون، که همچنان دارد در مورد نفتکش خبر پخش می کند، ایستاده اند. این بار، اثری از نفتکش نیست؛ ظاهراً دولت چین، به خاطر حفظ محیط زیست، مانع اطفاء حریق شده!


جمعه 29 دی 1396   میرآخور .    مرحمت عالی() .

راهکارهایی برای مواجه با مواقع بحرانی: وقتی که طرفو می بینی...

» منتشرشده در : ماهنامه قدر ،


تصوری که ما از بحران داریم، با آن چیزی که واقعا هست، خیلی فرق می کند. آنقدر فرق می کند که خودِ بحران یک وقتهایی دچار بحرانِ هویت می شود که اگر چیزی که اینها می گویند، بحران است پس من کی هستم؟! و همین می شود که سر به بیابان می گذارد و آهنگ «این نه منم من، نه من منم من، هعیییی...» را با صدای بلند می خواند.
برای اینکه خودِ بحران هم دچار بحران نشود و بیشتر از این ما را در این وضع گرفتار نکند، نکاتی در مورد انواع بحران (غیر از بحران هویت) را باهم مرور می کنیم:

1-سیل:
قبل از هرچیزی خونسردی تان را حفظ کنید. به این فکر کنید که آب روشنی است؛ حتی اگر زار و زندگی تان را بشورد و با خودش ببرد. اتفاقاً خیلی ها که حال و حوصله خانه تکانی ندارند، آرزو می کنند کاش شب عید سیل بیاید و کل خانه شان را بشورد و تمیز کند.
نگران اسباب و اثاثیه نباشید. یک مشت تیر و تخته از مال دنیا که ارزش غصه خوردن ندارد. به آینده های روشن امیدوار باشید و دوباره از نو شروع کنید. ادیسون خودش تعریف می کرد که 999 بار شکست خورد، بعد توانست لامپ را اختراع کند. نور به قبرش ببارد.
تهدید را به فرصت تبدیل کنید و از موقعیت به دست آمده برای فراگیری مهارت شنا و قایق رانی در آب های خروشان نهایت استفاده را ببرید. مراقب باشید آب شما را نبرد.

2-زلزله:
زلزله خیلی می چسبد؛ خصوصاً بعد از ناهار. چنان تکان می دهد که هرچه خورده و نخورده اید، می شورد می برد پایین. قشششششنگ جا باز می کند تا دوباره بنشینید یک دست کله پاچه کامل با مخلفات بزنید. البته زلزله قبل از عید حکم همان خانه تکانی را دارد. منتهی باید حواستان باشد زیادی تکان ندهد که سرویس بهداشتی و هال و پذیرایی تان یکی می شود!
در باب زلزله و کارهایی که باید در هنگام آمدنش کرد، توصیه های زیادی شده که هیچ کدام را جدی نگیرید. فقط خونسردی تان را حفظ کنید، بیرون از خانه تان بایستید و با خاک یکسان شدنش را تماشا کنید. یا اگر خانه تان از این جدید هاست که به این زودی ها خراب نمی شود، مقابل خانه همسایه تان بایستید و در شادیِ خراب شدن خانه شان شریک باشید. از قدیم گفته اند با هم بخندیم، به هم بخندیم.

3-آتش سوزی:
خونسردی تان را حفظ کنید! درست است که ما خودمان چهارشنبه سوری ها عملاً نصف شهر را به آتش می کشیم یا در سایر روزهای سال ماشین زیر پایمان دچار خودسوزی می شود، اما انصافاً آتش سوزی از آن موقعیت هایی نیست که هر روز بشود شاهدش بود. پس ضمن حفظ خونسردی، زاویه ای مناسب جهت گرفتن سلفی با مأمورین آتش نشانی در موقعیت های مختلف، انتخاب کنید (آنش نشان ها زیاد از این صحنه ها دیده اند و برایشان عادی شده، راحت باشید.) و بعد خیلی سریع عکس هایتان را در همه شبکه های مجازیِ داخلی و خارجی به انتشار بگذارید تا همگان شاهد جانفشانی ها و گزارش های لحظه به لحظه شما از محل وقوع حادثه باشند و شما را مورد لایک و فالو قرار دهند. و تا مطمئن نشده اید که همه پست هایتان دیده شده، سعی کنید آتش را شعله ور نگاه دارید. برای این کار می توانید از بنزینِ ماشین آتش نشانی استفاده کنید.
در پایان، اگر از طرف هیچ روزنامه یا خبرگزاری معتبر و غیر معتبری دعوت به همکاری نشدید، بیشتر خونسردی تان را حفظ کنید!


4-طوفان:
طوفان بهترین موقعیت برای خاطره بازی است. قدیم ها که کولر گازی نبود، جلوی پنکه می ایستادیم و «آآآآآ» می کردیم. حالا می توانید همین کار را در ابعاد بزرگتر و با امکاناتِ طبیعی انجام بدهید. به سمت طوفان بایستید و دهانتان را باز کنید و با صدای بلند بگویید «آآآآآ». شاید اولش کمی سخت باشد، اما غیر ممکن نیست.
همچنین می توانید مثل زورو یک شنل ببندید دور گردنتان و درحالی که طوفان دارد شنلتان را به پرواز در می آورد، از اطرافیان بخواهید از شما عکسِ پروفایلیِ چشم درآر بگیرند. در مقابل طوفان نیازی به حفظ خونسردی نیست؛ بیشتر سعی کنید خودتان را گرم نگاه دارید و مراقب باشید خودتان به پرواز در نیایید.

5-گیرکردن در آسانسور:
اصلاً به این فکر نکنید که بین زمین و آسمان گیر کرده اید و نه راهِ پس دارید، نه راه پیش. حتی به این هم فکر نکنید که معلوم نیست چند ساعت داخل کابین محبوس شوید و اصلاً آیا زنده از آنجا خارج می شوید یا بعد از سالها یک تیم تحقیقاتی استخوان های شما را پیدا می کند، درحالیکه آخرین وصیت تان را با خون روی آینه آسانسور نوشته اید.
خونسردی تان را حفظ کنید، در لحظه زندگی کنید و بابت مخمصه ای که در آن گیر کرده اید شکرگزار باشید. این بهترین موقعیت برای تمدد اعصاب و مدیتیشن است. از محیط اطرافتان لذت ببرید و انرژی مثبت ساتع کنید. اگر اتفاقی نیافتاد، با تلفن همراهتان شماره کسی که می تواند شما را از آن وضعیت نجات بدهد را بگیرید، یا دکمه آژیر خطرِ داخل کابین را فشار دهید!

6-وقتی که...
می دانم قبل از اینکه پنج مورد بالا را بخوانید، بدو بدو آمده اید سراغ این گزینه تا ببینید بعدش چه می شود. اتفاقا این یکی خیلی لازم تان می شود!
یکی از موقعیت های بحرانی که بی برو برگرد برای یک نفر انسان عاقل و بالغ اتفاق می افتد و باعث می شود ضربان قلب اش به شدت تند شود، حرارت بدن اش بالا برود و شر و شر عرق بریزد، زبان اش بند بیاید و تقریباً کنترل اعمالش را از دست بدهد، وقتی است که طرف را می بیند...
همانی که از روبرو به سمت اش می آید و ظاهراً دارد با موبایل صحبت می کند یا خوابش گرفته و هیچ توجهی هم به نور بالا نمی کند و عنقریب است با او شاخ به شاخ شود. آخر چقدر نیروی زحمتکش انتظامی، به ویژه راهنمایی و رانندگی، هشدار بدهد که هروقت چرتتان گرفت رانندگی نکنید و یک گوشه امن بزنید کنار و بگیرید بخوابید.
در این جور مواقع فقط باید ترمز کنید! حتی خونسردی هم به کارتان نمی آید. ترمز کردن باعث می شود نیرو از یک طرف صفر شود و عمل و عکس و العمل و این چیزهایی که در آزمایشگاه فیزیک یاد می دهند، به کارتان می آید تا حداقل زنده بمانید.


جمعه 1 دی 1396   میرآخور .    مرحمت عالی() .

چیزی که تو را نکشد معروفت می کند

معرفی جلد بیست و هشتم از مجموعه کتاب های «چگونه معروف شدم»

نام کتاب: چگونه معروف شدم- جلد بیست و هشتم
نویسنده: عادل فردوسی پور
ناشر: گروه ورزش شبکه سه سیما
قطع: HD
سال انتشار: ۱۳۹۶ (همزمان با مراسم قرعه کشی جام جهانی فوتبال)
قیمت: پانصد میلیون تومان

عادل فردوسی پور که پیش از این مراحل معروفیت اش در تلویزیون را در بیست و هفت جلد منتشر کرده و در آن به عواملی چون تحلیل چهل و پنج دقیقه ای تخریب ساختمان پلاسکو اشاره کرده بود؛ در جدیدترین کتابش، که جلد بیست و هشتم از مجموعه «چگونه معروف شدم» است، به بیان تازه ترین روش های جذب مخاطب و معروف شدن پرداخته است.

وی در این کتاب که یک صفحه بیشتر ندارد، به طور کاملاً خلاصه نوشته: «برای حضور لوئیس فیگو در ویژه برنامه قرعه کشی جام جهانی، یک اسپانسرِ خرپول و کله خر پیدا کردم که حاضر شد ۵۰۰ میلیون تومان پرداخت کند و همین باعث جذب مخاطب و بیشتر معروف شدنِ من شد. البته لباس مجریِ قرعه کشی هم بی تاثیر نبود. دمِ سردار گرم.»

فردوسی پور در صفحه اینستاگرام اش ابراز امیدواری کرده حتی اگر فقط یک نفر کتابش را بخرد، او می تواند پولِ اسپانسر، که بعد از معلوم شدن نتیجه قرعه کشی و قرار گرفتن ایران در گروه مرگ زده بود زیر همه چیز، را پس بدهد.


چهارشنبه 15 آذر 1396   میرآخور .    مرحمت عالی() .