تبلیغات
میرآخور - مطالب ماهنامه قدر
منوی اصلی
میرآخور
بلاگ مستقل طنز اجتماعی

  • فی یومٍ من الایام، ناصر خسرو بر مُلکی وارد شد که مردمانش به جدیّت از وقت و زمان حراست کرده و بسی آن‌تایم بودند، چونانکه هر کرده و عملی را زمانی، معین ساخته و اگر کاری خارج از زمان از ایشان خواسته می شد، سخت برآشفته و بانگ بر می دادند که «الان آخه؟!»

    چند صباحی از اقامت ناصر خسرو در آن جا نگذشته بود که نعل مرکبش روی پوست موزی رفته، با شدت فراوان لیز خورده، وی را سرنگون ساخت. البت به دلیل اهتمام ورزیدن به قوانین راهنمایی و مرکب رانی و استفاده از کلاه کاسکت، آسیب چندانی بر وی وارد نیامد، لکن مرکب بخت برگشته نقش بر زمین شده و پای راست از عقب اش، دچار‌شکستگی یا حداقل کوفتگی شدید شد. (متاسفانه به دلیل عدم وجود امکانات پرتونگاری در آن شهر، این بخش از داستان نامعلوم مانده.) 

    مردم فی‌الفور دور وی حلقه زده و اقدام به تهیه سلفیجات نمودند. ناصر خسرو با دیدن آنچه بر سرش آمده بود جوشید و خروشید که «اوف بر شما! مردی از اسب بر زمین افتاده و شما در پی یاری رساندن به او پا پیش نمی نهید؟!» مردم گفتند «پاشو بابا خودتو جمع و جور کن؛ از اسب افتادی از اصل که نیوفتادی!» ناصر خسرو که با شنیدن این حرف بیشتر مگسی شده بود گفت «نامردا، حداقل بیاین زیر بغل اسبمو بگیرین بلندش کنیم ببریمش دامپزشکی سرخیابون بغلی» باز مردم گفتند «این وقت صبح آخه؟ بذار ظهر میریم» 

    ناصر خسرو چنین انگاشت که دامپزشکی آن ساعت از روز باز نیست و سر ظهر باز میکند، پس تا ظهر همانطور زیر اسب چپ کرده منتظر ماند. چون نیمروز شد، مجدد طلبِ مدد کرد اما اینگونه پاسخ شنید «حالا سر ظهری کی میره دامپزشکی؟ بذار هوا خنک تر بشه، بعد از ظهری میریم». تازه اینجا بود که شستش خبردار شد نع خیر! اینان جماعتی بس اهمال کارند و کار امروز را به پس فردا می اندازند و چون پس فردا رسد، آن را به شنبه ای که اول فروردین باشد موکول می کنند. پس با خود گفت «یَک حالی از شما بگیرم که در تاریخ هم اگر ننویسیند، در صفحه طنز مجله حتماً چاپ اش می کنند».  پس عزم خویش جزم کرده و در پی یافتن چاره ای برای شناساندن اهیمت زمان بر اهالی آن مُلک برآمد. در اثنای کند و کاوها با داروسازی آشنا شد که مدعی بود توان ساخت دارویی بر این درد را دارد لذا محتاج مبلغی جهت آغاز کار است.

    ناصر خسرو که شاعر و جهانگرد و فیلسوف و حکیم و... خلاصه هرچیزی بود غیر از داروساز، بابت پیدا کردن داروساز از خوشحالی سر از پا نمی شناخت همینطور پول بی زبان را مشت مشت روی میز داروساز میریخت. القصه، پس از روزها و هفته ها و چه بسا ماه ها تلاش و کوشش شبانه روزی،  واکسن اهمال کاری، با ترکیب موی دماغ خرس تنبل، بند ساعت مچیِ چرم قهوه ای ناصر خسرو، موزی که زیر پای اسب ناصر خسرو رفت و ته مانده چاییِ یکی از اهالی شهر ابداع شد و مقرر گردید به طور رایگان به مردم شهر تزریق شود.

    یک هفته تمام منتظر ماندند تا مردم برای تزریق واکسن به خانه داروساز مراجعت نمایند، اما خبری نبود که نبود. روز هشتم ناصر خسرو گفت: «بابا اینا اگه حال داشتن بیان تا اینجا که دیگه نیازی به واکسن نداشتن، خودمون باید بریم در خونه هاشون». پس دم در تک تک خانه ها رفتنه و به هر زور و زحمتی که بود، واکسن را به مردم تزریق کردند. سپس ۴۸ ساعت منتظر ماندند تا واکسن اثر کند و در مرحله ی بعد ناصر خسرو رفت به همان محل واژگونی اسبش که همچنان روی زمین افتاده بود و هیچکس زبان بسته را نرسانده بود دامپزشکی.

    در محل تصادف ناصر خسرو با صحنه ای عجیب رو به رو شد. مردم به سرعت به این طرف و آن طرف در حرکت بودند و هر از گاهی یک نگاهی هم به ساعت شنی های روی مچشان می کردند و سری تکان می دادند. ناصر خسرو هرچه داد زد که: «بابا یکی بیاد زیر بغل این اسبو بگیره برسونیمش دامپزشکی» هیچکس توجه نمی کرد و در واقع وقت در نظر اهالی آن شهر چونان اهمیتی پیدا کرده بود که حتی به اندازه ی کمک کردن به یک شهروند هم حاضر نبودند آن را هدر دهند. 

    کمی بعدتر ناصر خسرو فهمید که این مردم حتی با هم صحبت هم نمی کنند و صبح تا شب مشغول کار و تلاشند. ولی این چیزی نبود که ناصر خسرو می خواست و آن جا بود که ناصر خسرو تازه فهمید بیماری اهمال کاری با واکسن و دار و دوا درمان نمی شود و ملت از آن ور بام می افتند، بلکه مردم خودشان باید با تفکر به اهمیت زمان پی ببرند تا از آن درست استفاده کنند.

    خلاصه اسب ناصر خسرو سقط شد، پروانه ی کسب دارو ساز باطل شد و ناصر خسرو هم که به کلی از اهالی آن شهر نا امید شده بود با پای پیاده به سفر پر ماجرای خویش ادامه داد. البته بعدها به پاس حمایت مالی ناصرخسرو از علم داروسازی، خیابانی را در تهران به نام وی کردند که داروسازان بخش خصوصی داروهای کمیابشان را آن جا به ملت می فروشند و کار خلایق را راه می اندازند.

    آخرین ویرایش: یکشنبه 8 اردیبهشت 1398 12:49
    ارسال دیدگاه

  • به نام خدا
    موضوع انشا: چگونه بدون اینترنت کارهایمان را انجام دهیم؟
    وقتی که آقای معلم این موضوع را برای انشاء داد، فکر می کردیم باید خیلی خیال پردازی کنیم تا بتوانیم یک روزِ بدون اینترنت را تصور کنیم. اما بدبختانه یا خوش بختانه همین جمعه هفته پیش اینترنت کلا از صبح قطع بود و خیلی خوب توانستیم بفهمیم یک روز بدون اینترنت چگونه می تواند باشد.

    اولش همه چیز به هم ریخته بود. چون نمی توانستیم تلویزیون تماشا کنیم. اما بعد از یکی دو ساعت که از قطع شدن اینترنت گذشت، فهمیدیم خیلی وقت است که تلویزیون خودمان همین جوری گوشه خانه افتاده و روشن اش نکرده ایم و همه اش داشتیم با اینترنت نامحدود، شبکه های مختلف صدا و سیمای داخل و خارج ایران را می دیدیم. البته بیشتر اش بابا و مامانمان تلویزیون تماشا می کنند. ما فقط از ساعت 12 شب تا 6 صبح با ترافیک رایگان فیلم و سریال دانلود می کنیم و آنلاین با بقیه دنیا می جنگیم. وقتی تلویزیون را روشن کردیم، تازه فهمیدیم که به خاطر طوفانی که آمده، اینترنت کل شهرمان قطع شده. اما ما تا آن موقع نمی دانستیم طوفان شده. چون همیشه اخبار را از کانال های خبری فضای مجازی پیگیری می کردیم و معلوم بود که وقتی اینترنت نباشد، از دنیا که هیچ، از شهر خودمان هم بی خبر می شویم.

    همینطور بدون اینترنت داشتیم می چرخیدیم و هیچ کاری نمی توانستیم بکنیم. حتی تکالیف مدرسه مان را هم نمی توانستیم بنویسیم. برای اینکه معلم های ریاضی و علوم و حرفه و فن، سوالهایشان را در کانال آموزشی شان می گذارند و ما باید از آنجا سوالها را در بیاوریم و جواب هایشان را بنویسیم. البته ما سوال ها را روز قبلش از کانال گرفته بودیم، اما مشکل آنجا بود که به گروه همکلاسی ها دسترسی نداشتیم تا جواب ها را از بچه ها بگیریم.

    به ظهر که نزدیک تر شدیم، اوضاعمان بدتر هم شد. چون هر جمعه مامانمان غذا نمی پزد و می گوید اینترنتی هرچه می خواهید سفارش بدهید برایتان بیاورند، من که نمی توانم همین یک روز تعطیلی را هم پا شوم برای شکم شما کار کنم. برای همین یواشکی رفتیم دم گوش بابایمان گفتیم اینترنت قطع است و حالا حالا ها هم وصل نمی شود. بابایمان، محکم کوبید روی پیشانی اش و گفت خاک بر سرم شد! اولش فکر کردیم شاید به خاطر اینکه مجبور است برود غذا درست کند اینجوری کرد، اما بعدش فهمیدیم قرار بوده برای خودش وقت دندانپزشکی بگیرد. دکتر فقط اینترنتی وقت می دهد و حالا که اینترنت قطع بود، خاک به سر بابایمان شده بود. چون حتی نمی شد برای درمان دندان دردش، از کانال های پزشکی، راه های آرام کردن درد دندان را یاد بگیرد.

    بابایمان که دید نه خیر! اینطوری نمی شود، باید یک کاری بکند، خواست یک تاکسی اینترنتی بگیرد که برویم درمانگاه پایین خیابان تا دندانش را درست کند و بعد برویم ناهار بخوریم. اما خب، اینترنت نداشت که تاکسی بگیرد، برای همین پاشد و رفت سویچ ماشین را آورد. به قول بابایمان، آدم اگر تصادف کند و در ماشین بمیرد یا زیر آوار زلزله بماند، بهتر از این است که در این خانه بی اینترنت گیر کند. ما همه اش داشتیم به این فکر می کردم که یک مدل اینترنت اختراع کنیم تا در موقع سیل و طوفان و زلزله هم کار بکند و هیچوقت قطع نشود تا راحت روی مبل دراز بکشیم و فیلم تماشا کنیم و ناهار روز جمعه مان را بخوریم. البته نمی دانم بابایمان از کجا فهمید داریم به این چیزها فکر می کنیم که زد پس کله مان و گفت آدم مگر موقع زلزله روی مبل لم می دهد و فیلم تماشا می کند؟

    غذایمان را هم رفتیم در محله قدیمی بابایم اینها خوردیم. بابایم می گفت در آن ساندویچی کلی خاطره دارد هر موقع که از مدرسه تعطیل می شد، می آمد آنجا ساندویچ کالباس با نان اضافه می خورد. البته مامانم از اینکه نمی توانست عکس غذا را بگیرد و در اینستاگرامش بگذارد ناراحت بود، ولی بعد از خوردن نوشابه سیاه شیشه ای، حالش بهتر شد. مامانمان می گفت این نوشابه ها حس نوستالوجیک دارند. بابایمان می گوید نوستالوژیک درست است و معنی اش این می شود که خاطره انگیز است و آدم را یاد قدیم ها می اندازد.

    اما متاسفانه آخر روز جمعه مان که اینترنت هایمان قطع بود، اصلا با خوشی تمام نشد. چون که تازه وقتی برگشتیم خانه یادمان افتاد که تکلیف های روز شنبه را هنوز انجام نداده ایم و برای همین آخر شب نشستیم سه تایی تکلیف های مادرسه ما را انجام دادیم. اما صبح شنبه در مدرسه فهمیدیم که جواب های علوم و ریاضی را جابجا نوشته ایم و سر کلاس از هرکدام از معلم ها یک نمره منفی گرفتیم.
    این بود انشای ما. پایان

    آخرین ویرایش: یکشنبه 8 اردیبهشت 1398 12:44
    ارسال دیدگاه

  • صبح در ایوان نشسته بودیم، لبه نان قندی را می شکستیم و در چای شیرین تیلیت می کردیم که ناگهان پسرکی داخل شد و گفت برای درس علم الاشیاء باید کاردستی درست کند. فی الفور فرمان دادیم پسرک را ببرند و حسابش را بگذارند کف دستش و پدرش را هم بیاورند جلوی پسر فلک کنند که اینقدر گستاخی نکند وارد خلوت ملوکانه مان شود. اما خوشبختانه «سریع الدوله» در گوشمان عرض کرد این پسرک همان کامبیز میرزای خودمان است، که اینطور قد کشیده و بزرگ شده پدر سوخته! لکن برای اینکه امر شاه روی زمین نماند، دادیم پسر باغبان را یک دست پس گردنی بزنند. خودمان نیز عزم خرید کردیم.


    امر کردیم اول مایحتاج کامبیز میرزا را خریداری نموده و سپس لیستی که شرمین الملوک داده را تهیه کنند. کامبیزِ بابا چسب و مقوا و کاغذ رنگی می خواست، جهت ساختن کره زمین؛ که آناً ابتیاع شد. در قفسه ای کره زمین به صورت حاضر و آماده نیز موجود بود که آن را هم خریدیم. هرچند مرزبندی اش با آنچه مُلک کنونی ماست کمی تفاوت داشت، اما گفتیم کامبیز میرزا همین را ببرد مدرسه، به معلم بگوید باباشاهمان فرمود نمره کامل را بدهد. چسب و کاغذها را هم گذاشتیم بماند، برای قشون مرغ و گل بسازند.


    رسیدیم به لیست شرمین الملوک، سوگلی دربار. فرموده بودند ماست، کنسرو لوبیا، تن ماهی، روغن، پودینگ، فوتوچینی و... تمامی نداشت این لیست خرید. هرچه در فروشگاه گشتیم، دیدیم از هر قلم بیش از 52 نوع دارند و معلوممان نمی شد کدام را باید بخریم! بدبختی اینجا بود که هنوز تلفن همراه هم اختراع نشده بود تا به شرمین الملوک بزنگیم و ببینیم کدام یکی شان را لازم دارد. برای همین امر کردیم انواع ماست، اعم از پرچرب و کم چرب و لاکتیکی، تا طعم دار و همزده و چکیده در سبد ها ریخته شود. همینطور انواع کنسرو لوبیا؛ چه در سس، چه بی سس، چه با قارچ و چه بدون قارچ، همگی خریداری شوند. در مورد سایر اقلام نیز به شیوه مذکور امر کردیم.


    سریع الدوله عرض کرد قربانت شوم، قیمت اینها بالا در می آید؛ آخر کار باید کلی بسُلفیم. فرمودیم اینجا پنجشنبه ها و جمعه ها تخفیف 5 تا 50 درصدی می دهند؛ قبلا داده ایم آمارشان را در آورده اند! در حال بحث و جدل با سریع الدوله بودیم که دیدیم روی یک قفسه چیزی در حال خودنمایی است. فرمودیم سریع الدوله، دهانت را گلاب بگیر و بپر دوتا از آن روغن مارگارین ها بیانداز داخل سبد. عرض کرد از روغن نارگیل هندی تا روغن هسته انگور یاقوتی برداشته ایم، این یکی به چه کار آید؟ فرمودیم این یکی را محض دل خودمان می خریم که هروقت دیدیم اش، یاد آن بانوی مارگارت نامی بیوفتیم که در سفر اخیرمان به فرنگ، دلمان را ربود ولی حیف که لایق این حرم و اندرونی دربار ملوکانه ما نبود!


    خدم و حشم ما فیه لیست را برداشتند و چون سر کیسه همایونی را شل یافتند، هر آنچه دل نا مبارکشان هم خواست در سبد ها ریختند. فرمودیم پدر سوخته ها اینها دیگر چیست که برداشته اید؟ عرض کردند نوشابه سیاه است؛ نانِ بربری داخلش تیلیت می کنند، خیلی حال می دهد. فرمودیم اشکال ندارد، آدم مگر چندبار می تواند در این ترافیک بکوبد بیاید از این فروشگاه های همیشه تخفیف خرید کند؟ اما موقع حساب کتاب نظرمان برگشت. هرچه صندوقدار بارکد می خواند، تمام نمی شد. احساس همایونی مان عرضه داشت آنهایی را که نیاز نداریم پس بدهیم؛ بعدها بر حسب ضرورت یکی از همین خدمه را می فرستیم می آید سه سوت می خرد. اما به غیرت همایونی مان بر می خورد. یعنی چه که ما، ناصرالدین شاه، با اینهمه دبدبه و کبکبه و خدم و حشم که کل فروشگاه را قُرُق کرده اند، بیاییم یک جنسی را از روی این کوهِ خریدها برداریم؟ شما بگو یک ماژیک فسفری صورتی چرک. مردم چه می گویند؟!


    در حال و هوای خودمان بودیم که رئیس فروشگاه آمد سمت ما و عرض کرد قربان خیلی خوش آمدید، می فرمودید سند فروشگاه را به اسم شما می زدیم. فرمودیم عرضت را بگو، ما خودمان به اندازه کافی آدم دور و برمان هست که صبح تا شام چاپلوسی مان را بکنند. عرض کرد خیر قربان چاپلوسی نیست؛ شما تقریباً تمام فروشگاه ما را خریده اید! نگاهی به پشت سر انداختیم، دیدیم غیر از یک بطری سرکه بالزامیک خانگی، هرچه در فروشگاه بوده را خریده ایم. به به صندوقدار که شر و شر عرق می ریخت زیرِ بار ثبت کالاهای ما، اشاره کردیم و فرمودیم این لبخند را می بینی؟ ما برای همین اینجا را انتخاب کرده ایم! عرض کرد به همین مناسبت شما را وارد باشگاه مشتریان فروشگاه های همیشه تخفیف افق گرشاسب می کنیم و شما می توانید خریدهایتان را به صورت اینترنتی سفارش دهید. فرمودیم مردک! حواست را جمع کن؛ ما ناصرالدین شاه هستیم. مگر تو تاریخ نخوانده ای؟ نمی دانی در زمان ما اینترنت اختراع نشده بود؟ داشتیم با رئیس فروشگاه وارد جدل می شدیم و کم مانده بود با شمشیر جواهر نشانمان گردنش را بزنیم که صندوقدار کارش تمام شد و قیمت را اعلام کرد. فرمودیم با تخفیف دیگه؟! عرض کرد بلی! حیف که زیادی دقیق حساب کرده بود، وگرنه حتماً یک جایی در اندرونی برایش باز می کردیم.


    خواستیم سبیل گرو بگذاریم، که عرض کردند خودت را هم گرو بگذاری اندازه خریدها نمی شود. ناچار شدیم همان شمشیر جواهر نشان را گرو بگذاریم، به انضمام خودمان که البته بیشتر به جهت محافظت از شمشیر در فروشگاه ماندیم. بند چرمی شمشیر را پس دادند، گفتند این هم تخفیفش! فوراً سریع الدوله را فرستادیم برود خزانه را خالی کند، دو دستی تقدیم فروشگاه کنیم و جان شمشیرمان و خودمان را برهانیم. به کامبیز میرزا هم فرمودیم از این به بعد هرچه لازم دارد، یواشکی در گوش خودمان بگوید تا شرمین الملوک شستش خبردار نشود عزم خرید کرده ایم.


    آخرین ویرایش: یکشنبه 8 اردیبهشت 1398 12:36
    ارسال دیدگاه
  • بهترین راه برای اینکه در این شرایط حساس کنونی(!) زیادی حرص و جوش نخورید، این است که کانال های خبری را حذف کنید. البته منظورمان کانال های خبری ای است که در فضای مجازی عضو آنها شده اید؛ وگرنه شبکه خبر خودمان که ثابت کرده حتی در هنگام وقوع بزرگترین اتفاقات در کشور، برنامه های روتین اش مثل بازپخش میزگرد در مورد وضعیت مهدکودک ها را قطع نمی کند. پس، از کانال های خبری خارج شوید و از دنیای بی خبریِ بازار سکه و ارز و تحولات اقتصادی در کشور، لذت ببرید. اصلاً از قدیم هم گفته اند بی خبری، خوش خبری است!
    تلویزیون را هم از پریز بکشید. الان هرکدام از شبکه های تلویزیون را که نگاه کنید، یا دارند ظروف 24 پارچه تبلیغ می کنند و در کنارش غذاهای عجیب و غریبی آموزش می دهند که آب از لب و لوچه آدم جاری می شود و قیمت تهیه مواد اولیه هرکدام شان، با قیمت کلیه سمت راستی تان برابری می کند. یا فیلم و سریال پخش می کنند که سبک زندگی شخصیت های فیلم اندازه فاصله لاهیجان تا جزیره ابوموسی، از سبک زندگی 80 و خرده ای میلیون نفر فاصله دارد. پس راحت ترین کار این است که تلویزیون هم تماشا نکنید و کلاً  دوشاخه اش را از پریز بکشید. البته برای اطلاع از آخرین خبرها در مورد مهدکودک ها، یک وقت هایی یواشکی شبکه خبر را تماشا کنید.
    سعی کنید در خانه غذا هم نپزید. تند نروید بابا! منظورمان این نبود لاکچری بازی در بیاورید و از بیرون غذا سفارش بدهید. باید نهایت تلاشتان را بکنید که مثل گل گیاه فتوسنتز کنید و تمام انرژی خود را از نور خورشید جذب کنید. با این روش دیبگر مجبور نیستید غذا بپزید و بدتر از آن، از سوپر مارکت مواد غذایی بخرید. و وقتی خرید نکنید، از قیمت ها هم خبردار نمی شود و دیگر عین خیالتان هم نخواهد بود که سیب کیلویی 9800 تومان است، یا مثلاً هر شانه تخم مرغ 15100 تومان شده. اوه! از قیمت ها با خبر شدید و الان دارید حرص و جوش می خورید؟ شوخی کردیم، اصلاً این قیمت ها واقعی نیستند! اینها برای زمانی است که ما داریم این مطلب را می نویسیم. تا وقتی که شما بخوانید مطمئنا چند برابر شده!
    حالا اگر نمی توانید فتوستز کنید، به جای فکر کردن به قیمت گوشت و مرغ، بروید سراغ رژیم سبزیجات. الآن دو سوم مردم جهان برای پز هم که شده می گویند خام گیاه خوارند. تقارن این مد احمقانه را با وضعیت بد اقتصادی به فال نیک بگیرید و بروید سمت خام گیاه خواری. درخانه سبزیجات و صیفی جات بکارید و در این زمینه خودکفا شوید. حالا اگر مشکل کمبود وزن و سوء هاضمه دارید تقصیر خودتان است. می خواستید آن موقع که ارزانی بود، بخورید و ذخیره کنید برای این روزها. ما که مشاور تغذیه نیستیم برای این یکی هم راهکار ارائه بدهیم.
    بعد از فروختن ماشینتان برای گذران زندگی با پولش، به جای غر زدن به قیمت پراید 40 میلیونی، به روزهایی فکر کنید که هنوز ماشین نداشتید و در گرما و سرما و برف و باران پای پیاده گز می کردید. میبینید که از آن شرایط سخت جان سالم به در برده اید، بعد از این هم می شود بدون ماشین زندگی کرد. حالا اگر احیانا از همان اول زندگی ماشین داشتید و اصلا زندگی پیاده را تجربه نکرده اید دیگر مشکل از خودتان است. میخواستید از اول ماشین نخرید. اون روز که جیک جیک مستونتون بود، فکر زمستونتون بود؟
    اما در نهایت اگر قطع رابطه با دنیای مجازی و واقعی و خانه نشینی، هنوز نتوانسته شما را متقاعد کند که اوضاع همچین زیاد هم بد نیست و باز هم می شود نفسی کشید و حرص و جوش کمتری خورد، وقت آن رسیده که به حرف آن آقازاده معروف که از قضا پسر سفیر ایران در ونزوئلا هم هست عمل کنید و اگر نمی توانید پول در بیاورید، دور از جونتان بهتر است از این دنیای فانی خداحافظی کنید و دست از دار و ندارتان بشویید و به دیار باقی بشتابید. با عجله هم بشتابید و فرصت را غنیمت بشمارید. الان که قیمت کفن و دفن دچار ثبات شده بهترین وقت مردن است. یکی دو هفته بعد معلوم نیست نرخ ها ثابت بماند. شاید آن موقع زنده بودنتان به صرفه تر از مردنتان بود!


    آخرین ویرایش: جمعه 3 اسفند 1397 16:15
    ارسال دیدگاه
  • undefinedساعت 08:01 صبح، پیرمردی نفس زنان برگه واریزی آورد و گفت «این هم شهریه کلاس!» گفتم «ما که اینجا کلاس برگزار نمی کنیم» گفت «پسر این شهریه کلاس همراهان است. تازه آمدی؟» اول فکر کردم شاید طرحی مثل همیار پلیس در بیمارستان درحال اجراست؛ اما بخشنامه ای نشانم داد که طبق آن به همراهان بیماران آموزش داده می شود چگونه سرم وصل کنند، آتل ببندند، گچ بگیرند، بخیه بزنند و حتی جراحی های سرپایی انجام بدهند، تا وقت پزشک و پرستار برای این خرده کاری ها گرفته نشود.

    دو ساعت و بیست و سه دقیقه بعد یک پزشک با انترن هایی که دورش را گرفته بودند، آمد. انترن اول با فیس گفت «پروفسور می فرمایند فیش حقوقی این ماهشان را دوباره صادر کنید» گفتم «ولی ایشان که چیزی نگفتند!» انترن دومی با فیس و افاده گفت «پروفسور موقع ویزیت هم صحبت نمی کنند، چه برسد به الآن» گفتم «پس چطور درد بیمار را می فهمند؟» انترن سوم با فیس و افاده و چشم غره گفت «از بیمار اگر سوال بپرسی پررو می شود. ایشان خودشان تشخیص می دهند» گفتم «پیامک واریز برایشان نیامده؟» انترن چهارم با فیس و افاده و چشم غره و دهن کجی گفت «اولاً با پیامک واریز، وام احداث مجتمع تجاری جدیدشان را نمی دهند، ثانیاً موبایلشان را فردا در می آورند» آخرش هم چهارتایی شان گفتند «اییییشششش!» گفتم «مگر، گلاب به رویتان، داخل چاه افتاده که فردا درش می آورند؟!» پروفسور عصبانی شد و گفت «اَاَاَاَه! چقدر سوال می پرسی مردک مِننژیت؟! موبایل را داخل لوزالمعده بیمار جا گذاشته ام. فردا دوباره می شکافمش» بعد به انترن سومی گفت «سونو!»

    ساعت 10:59 دوباره همان پیرمرد آمد و گفت «این پول ژل سونوگرافی» گفتم «پول این یکی را که عمراً اگر بگیریم!» بخشنامه ای نشانم داد که طبق آن سونوگرافی، آندوسکپی، آزمایش خون و غیره، فیزیوتراپی، MRI، CT scan و تمام کارهایی که بیمار به تنهایی می تواند انجام بدهد، نیاز به همراه ندارد و تحت CD های آموزشی به بیماران ارائه می شوند و بیمار بایستی تمامی اقلام مورد نیاز را به همراه داشته باشد. گفت «زودتر سند اش را بزن، ببینیم باز چه چیزی داخلش جا مانده؟!» گفتم «اگر بگویم موبایل دکتر مانده داخل لوزالمعده اش، چه می گویی؟» دست دراز کرد لپم را کشید و گفت «دیدی تازه آمدی؟! دفعه قبل هم باز کرده بود سوئیچ اش را در بیاورد... گفتم چرا هی میرود روی ویبره و آهنگ می زند!»

    سه دقیقه و 19 ثانیه بعد از اینکه پیرمرد رفت، دکتر تنها آمد سراغم و شروع کرد به داد زدن «مردک پانکراتیت، مگر تو پزشکی که دستور سونوگرافی را لغو می کنی؟ می دانی این کار چقدر خطرناک است؟ اگر بلایی سرش بیاید، باید جفت کلیه هایت را بفروشی تا بتوانی خسارت من را بدهی. اصلاً خبر داری الان که دلار اینهمه رفته بالا، قیمت گوشی موبایل چند است؟ آن هم گوشی موبایل من که تا حالا داخل شکم سه نفر جا مانده. حداقل قدر یک شاسی بلند می ارزد! بار آخرت باشد که همراه بیمار را تهییج می کنی دستورات پزشکی من را اجرا نکند. فهمیدی؟» تا من حرفی بزنم، چهار انترن با لیوان آب قند و عرق بیدمشک و بادبزن و دود اسپند از راه رسیدند و بعد از چشم نازک کردن برای من، دکتر را با خودشان بردند.

    48 دقیقه داشتم تصور می کردم طبق بخشنامه ای که صبح دیدم، چگونه یک بیمار می تواند روی تخت دراز بکشد، دسته سونوگرافی را روی امعاء و احشائش بگرداند و همزمان به صفحه مانیتور چشم بدوزد و داخل شکم اش را تماشا کند؛ که نگهبانِ در اصلی آمد، برگه تسویه اش را نشانم داد و خواست کارهایش را انجام بدهم و انگار که داشت ادای فخر فروختن را در می آورد ولی نمی توانست، گفت «پیشنهاد بهتری دارم!» گفتم «با این سیستمی که بسته اید و بیمار رد میشود اما همراهش رد نمیشود، کمتر از دفاع چپ تیم یوونتوس واقعاً بی انصافی است» بادی به غبغب انداخت و گفت «اولاً من در این 15 سالی که صادقانه خدمت کرده ام؛ همراه بیمار که هیچ، خود بیمار را هم تا مطمئن نمی شدم رو به موت است و CPR لازم، راه نمی دادم بیاید بالا. بالاخره بیمارستان است، پارک جنگلی که نیست! دوماً، پیشنهاد داده اند بروم داخل تیم حفاظتی رئیس جمهور» سریعتر کارهای نگهبان را انجام دادم تا حلقه محافظان سلطان قلبها را از این هم تنگ تر کند.

    یک دقیقه مانده بود ساعت کاری ام تمام شود که پیرمرد دوباره آمد. گفت «این پول چسب قطره ای!» گفتم «درست است تازه آمده ام، اما اینجا مهدکودک نیست که چسب قطره ای برای کاردستی بخواهد» سرش را انداخت پایین و گفت «بله، نخ بخیه نداشتم بیمار را بدوزم، با چسب قطره ای چسباندم اش. یادت که هست کلاس همراهان و بخشنامه ای که نشانت دادم؟!» گفتم «ولی قرار بود فردا دکتر بشکافد و موبایلش را در بیاورد» پیرمرد گفت «دکتر می خواست از چالش مانکن موقع عمل جراحی امشب اش فیلم بگیرد، موبایلش را لازم داشت، زودتر شکافت» گفتم «خب، اشکالی ندارد؛ عوضش راحت شدید. حالا هم ساعت کاری من تمام شده. فردا همان سر صبح بیایید که کارتان را راه بیاندازم. الان باید بروم»

    آخرین ویرایش: سه شنبه 18 دی 1397 14:23
    ارسال دیدگاه
  • میرآخور سه شنبه 2 مرداد 1397 12:12 مرحمت عالی ()
    منتشر شده در مجله قدر- مرداد 1397- شماره 122

    آقاجون، قربونت برم. آخه چه کاری بود؟ یعنی ما رو با بچه های حاج قربون خدابیامرز یکی می دونی که از وقتی از مجلس ختمش برگشتی، داری حساب و کتاب دفترچه های اقساطتو بالا پایین می کنی؟ حالا گیریم اونا یه خبطی کرده باشن، وسط مجلس عزای باباشون سرِ صنار سه شاهی مال دنیا و یه وجب خاکِ دو سه هزار متریِ بی ارزش تو لواسون، چهارپنج تا فحش هم داده باشن.

    آخه این رواست که فکر کنی ما هم زبونم لال بعدِ صد و بیست سال عمر با عزتت، ایشالا وقتی سرتو گذاشتی زِمین و مُردی، می زنیم تو سر و کله همدیگه و سر همین سه و نیم میلیون و هفتصد و پنجاه تومن چرک کفِ دستی که هر ماه قسط این بانک و اون قرض الحسنه رو میدی، بزن و بخور راه میندازیم. 

    آقاجون، از قدیم گفتن اولاد از پدر ارث میگیره. حالا کاری ندارم تا یکی، دور از جونت یه نقصی توش هست، میندازن گردن مادرش و میگن مادرزادیه. این مهمه که هرکی به هرجا می رسه، میگن ژن اش خوب بوده که از باباش به ارث برده. خب همین که ما هم هرجا میریم میگن جا باز کنید پسر فلانی اومد، یا اینکه میگن جوون مردیش عین آقاشه برامون بسه دیگه آقاجون. حالا بماند یه وقتایی هم میگن جیب خالیشو از باباش داره!

    اخماتو وا کن آقاجون. همین که جوری بزرگمون کردی که نریم از خودمون فیلم بگیریم که شاخ بشیم تو فضای مجازی و مضحکه عام و خاص بشیم، خدامونو شکر می کنیم. همینکه کاری نمی کنیم که بگن ای لعنت بر اون پدر و مادرت، یعنی یه چیزایی به ارث بردیم که  واسه دنیا و آخرتمون هم کافیه.


    حالا اینارو ولش کن، گذریه. چیزی که واسه من و شما می مونه این چیزا نیست. همین دفترچه اقساطی که زحمت کشیدی تو سرما و گرما وایسادی تو صف وام و حالا پُزشو میدیم که آقامون کلکسیون انواع دفترچه وام از همه بانکهای رسمی و غیر رسمی رو داره، دنیا می ارزه. به خدا مردم به همین چیزا دلشون خوشه. وگرنه مال دنیا که امروز هست، فردا هم شاید باشه ولی پس فردا دیگه نیست.

    اصلاً مگه ندیدی این کلکسیونرا وقتی یهو بعد صد سال یه چیز قدیمی رو می کنن که هیچکی ندارتش، چه سروصدایی راه میوفته و همه پامیشن میرن تماشاش و چه پولایی که به جیب می زنه همون بنده خدا. غمت نباشه، ما هم یه روزی همین دفترچه هارو میدیم یه موزه ای، جایی، میگیم اینا واسه آقامون بوده، اون موقع که فلان بانک هنوز ورشکست نشده بوده داشته قسطاشو میداده.

    بی خیال آقاجون، اصلاً اینا هم نشد، میریم همین موبایلایی که گذاشتی توی کمد و دلت نمیاد بدیم بره رو می چینیم کنار هم، میگیم آقامون یه مدلایی از این موبایل گوشتکوبیا رو داشت که خود کمپانیش هم در به در دنبالش می گشت. یعنی می خوام بگم باور کن ما اینقدرام که فکر می کنی نمک به حروم نیستیم که سرت به زِمین نرسیده، سر نداشته هات دعوا کنیم.

    آقاجون، ما که نمی خوایم؛ ولی حالا اگه خیلی اصرار داری یه ارثی چیزی واسه ما بذاری کنار، یه جوری بنویس که و تقسیم کن که توی این بازی های انحصار ورثه و بگیر و ببنداش نیوفته. صاف بنویس و امضا کن و به همه بگو که این خونه واسه شازده پسرمه، والسلام. بذار ما هم ایشالا بعدِ مرگت، بکوبیمش و یه 20 واحدیِ تمیز از توش دربیاریم.
    آقاجون، نور به قبرِ بعد از اینت بباره، یه جوری ننویسی که فردای چهلمت طلبکارات بریزن سرمون ها!
     

    آخرین ویرایش: سه شنبه 2 مرداد 1397 12:14
    ارسال دیدگاه

  • منتشر شده در مجله قدر- تیر 1397- شماره 121

    ایران خیلی کشور گل و بلبلی است و ما ایرانی ها هم زیادی خوش به حالمان است. همین خوش به حالی اما زیاد از حد که بشود، باعث خستگی می شود. امروز می خواهیم ببینیم افراد مختلف چگونه خستگی شان را در می کنند.

    یک‌کدبانوی نمونه: بعد از تمیزکردن شیشه ها، جاروبرقی کشیدن زیر و روی همه فرشها، گردگیری سر و ته خانه،  و دستمال کشیدن کابینت ها، زنگ می زند رستوران و ناهار سفارش می‌دهد و دوباره پشت تلفن فیفی جون را قانع می کند که شوهرش خیلی هم بیخود می کند جوراب اش را با آب سرد می شورد. ضمناً دستمزد خدمتکار را هم به حسابش واریز می کند!

    نگهبان شیفت شب: یک فنجان قهوه درست می کند. به مانیتور دوربین های مداربسته نگاهی می‌اندازد بعد می‌زند شبکه نمایش، فیلم سینمایی آخر شب که 395 بار از شبکه های یک تا پنج، تماشا، آی فیلم، سیمای برون مرزی و... پخش شده را تماشا می کند. فنجان دوم قهوه را می خورد، باز نگاهی به تصاویر دوربین ها می انذازد. مانیتور را از برق می کشد و می خوابد.

    یک مدیر مسئولیت پذیر: واقعاً که! مگر یک مدیر مسئولیت پذیر خسته می شود که بخواهد خستگی اش را در کند؟ فوقِ فوقش وقتی خسته شود، برای اینکه فضا از یکنواختی در بیاید، می دهد دکوراسیون اتاق را عوض کنند و میز کار اش را یک سایز بزرگتر کنند. البته حتماً باید مثل قبلی از چوب گردو باشد که بدجور برای بالا بردن روحیه مسئولیت پذیری مفید است. حالا اگر خیلی خسته شود نهایت یک توک پا، با تور سه هفته ای، می رود همین آنتالیای خودمان و سریع بر می گردد. همین.

    شاخ اینستاگرام مقیم استانبول: جدیدترین کلیپ اش از ترکیب سس هزار جزیره، تخم مرغ دریایی، سرکه سیب، پودر نارگیل، خامه قنادی، آمونیاک و سایر افزودنی های غیر مجاز را آپلود می کند که در کنار تبلیغات شرکت «پنچرگیران توسعه محور آتیه ساز برادران مقدم به جز برادر کوچیکه»، بقیه شاخ های اینستاگرام را تهدید کرده و سه تا و نیم فحش زیرپوستی به طرفدارانش داده است.

    آقازاده‌های مقیم مرکز: با لامبورگینی نقره ای که سه شنبه در ایتالیا رونمایی شده و صبح چهارشنبه با پرواز اختصاصی رسیده ایران، به اتفاق جمعی از دخترخاله ها و شاخ های اینستاگرامی وطنی تا پنجشنبه ظهر که لکسوس پرتقالی از ژاپن برسد، دور دور می کنند و با کارت بانکی پاپا برای عچقشان عوجولات با آب کوکونات مدیترانه‌ای می خرند. (مدیونید اگر فکر کنید این آقازاده ها، فرزندان همان مدیران مسئولیت پذیر هستند!)

    یک پشت کنکوری با انگیزه در کتابخانه: کتاب حسابان را می بندد و کتاب تست دوسالانه متفکران را روی آن می گذارد. با خط کش ارتفاع را اندازه می گیرد و کتاب دو جلدی سوالات تشریحی ادبیات خیلی قهوه ای را روی آن می گذارد. دوباره ارتفاع را اندازه می گیرد. یک بالشت کوچک از کیف اش در می آورد و روی کتاب ها می گذارد. کتاب زمین شناسی کلاغ نارنجی را باز می کند. سرش را روی کتاب ها می گذارد و کتاب زمین شناسی کلاغ نارنجی را روی سرش می گذارد تا نور اذیتش نکند و می خوابد.

    طراح یک شرکت خوردوسازی: با الهام از کاپوت جلوی پژو 206، چراغ های عقب سمند ال ایکس و صندلی سمت شاگرد رنو پی کی، خودروی جدید را که کپی دست پنجم یک خودروی کره ای است (مثلاً شما نمی دانید اسمش پراید است!)، طراحی می کند. و یک اسم دهان پر کن مثل «مینیاتور »برایش انتخاب می کند. اما بعداً که می فهمد خودِ مینیاتور را هم در خانه نقاشی رنگ روغن صدا می کنند، اسم طرحش را عوض می کند.

    آخرین ویرایش: سه شنبه 26 تیر 1397 16:51
    ارسال دیدگاه
تعداد صفحات : 3 1 2 3