تبلیغات
میرآخور - مطالب ماهنامه قدر

به میرآخور خوش آمدید، تاریخ امروز:

نامه ی یک پسر خَلَف به پدرش: غم دنیا رو بی خیال

» منتشرشده در : ماهنامه قدر ،

منتشر شده در مجله قدر- مرداد 1397- شماره 122

آقاجون، قربونت برم. آخه چه کاری بود؟ یعنی ما رو با بچه های حاج قربون خدابیامرز یکی می دونی که از وقتی از مجلس ختمش برگشتی، داری حساب و کتاب دفترچه های اقساطتو بالا پایین می کنی؟ حالا گیریم اونا یه خبطی کرده باشن، وسط مجلس عزای باباشون سرِ صنار سه شاهی مال دنیا و یه وجب خاکِ دو سه هزار متریِ بی ارزش تو لواسون، چهارپنج تا فحش هم داده باشن.

آخه این رواست که فکر کنی ما هم زبونم لال بعدِ صد و بیست سال عمر با عزتت، ایشالا وقتی سرتو گذاشتی زِمین و مُردی، می زنیم تو سر و کله همدیگه و سر همین سه و نیم میلیون و هفتصد و پنجاه تومن چرک کفِ دستی که هر ماه قسط این بانک و اون قرض الحسنه رو میدی، بزن و بخور راه میندازیم. 

آقاجون، از قدیم گفتن اولاد از پدر ارث میگیره. حالا کاری ندارم تا یکی، دور از جونت یه نقصی توش هست، میندازن گردن مادرش و میگن مادرزادیه. این مهمه که هرکی به هرجا می رسه، میگن ژن اش خوب بوده که از باباش به ارث برده. خب همین که ما هم هرجا میریم میگن جا باز کنید پسر فلانی اومد، یا اینکه میگن جوون مردیش عین آقاشه برامون بسه دیگه آقاجون. حالا بماند یه وقتایی هم میگن جیب خالیشو از باباش داره!

اخماتو وا کن آقاجون. همین که جوری بزرگمون کردی که نریم از خودمون فیلم بگیریم که شاخ بشیم تو فضای مجازی و مضحکه عام و خاص بشیم، خدامونو شکر می کنیم. همینکه کاری نمی کنیم که بگن ای لعنت بر اون پدر و مادرت، یعنی یه چیزایی به ارث بردیم که  واسه دنیا و آخرتمون هم کافیه.


حالا اینارو ولش کن، گذریه. چیزی که واسه من و شما می مونه این چیزا نیست. همین دفترچه اقساطی که زحمت کشیدی تو سرما و گرما وایسادی تو صف وام و حالا پُزشو میدیم که آقامون کلکسیون انواع دفترچه وام از همه بانکهای رسمی و غیر رسمی رو داره، دنیا می ارزه. به خدا مردم به همین چیزا دلشون خوشه. وگرنه مال دنیا که امروز هست، فردا هم شاید باشه ولی پس فردا دیگه نیست.

اصلاً مگه ندیدی این کلکسیونرا وقتی یهو بعد صد سال یه چیز قدیمی رو می کنن که هیچکی ندارتش، چه سروصدایی راه میوفته و همه پامیشن میرن تماشاش و چه پولایی که به جیب می زنه همون بنده خدا. غمت نباشه، ما هم یه روزی همین دفترچه هارو میدیم یه موزه ای، جایی، میگیم اینا واسه آقامون بوده، اون موقع که فلان بانک هنوز ورشکست نشده بوده داشته قسطاشو میداده.

بی خیال آقاجون، اصلاً اینا هم نشد، میریم همین موبایلایی که گذاشتی توی کمد و دلت نمیاد بدیم بره رو می چینیم کنار هم، میگیم آقامون یه مدلایی از این موبایل گوشتکوبیا رو داشت که خود کمپانیش هم در به در دنبالش می گشت. یعنی می خوام بگم باور کن ما اینقدرام که فکر می کنی نمک به حروم نیستیم که سرت به زِمین نرسیده، سر نداشته هات دعوا کنیم.

آقاجون، ما که نمی خوایم؛ ولی حالا اگه خیلی اصرار داری یه ارثی چیزی واسه ما بذاری کنار، یه جوری بنویس که و تقسیم کن که توی این بازی های انحصار ورثه و بگیر و ببنداش نیوفته. صاف بنویس و امضا کن و به همه بگو که این خونه واسه شازده پسرمه، والسلام. بذار ما هم ایشالا بعدِ مرگت، بکوبیمش و یه 20 واحدیِ تمیز از توش دربیاریم.
آقاجون، نور به قبرِ بعد از اینت بباره، یه جوری ننویسی که فردای چهلمت طلبکارات بریزن سرمون ها!
 


سه شنبه 2 مرداد 1397   میرآخور .    مرحمت عالی() .

راه و رسم شارژ شدن

» منتشرشده در : ماهنامه قدر ،


منتشر شده در مجله قدر- تیر 1397- شماره 121

ایران خیلی کشور گل و بلبلی است و ما ایرانی ها هم زیادی خوش به حالمان است. همین خوش به حالی اما زیاد از حد که بشود، باعث خستگی می شود. امروز می خواهیم ببینیم افراد مختلف چگونه خستگی شان را در می کنند.

یک‌کدبانوی نمونه: بعد از تمیزکردن شیشه ها، جاروبرقی کشیدن زیر و روی همه فرشها، گردگیری سر و ته خانه،  و دستمال کشیدن کابینت ها، زنگ می زند رستوران و ناهار سفارش می‌دهد و دوباره پشت تلفن فیفی جون را قانع می کند که شوهرش خیلی هم بیخود می کند جوراب اش را با آب سرد می شورد. ضمناً دستمزد خدمتکار را هم به حسابش واریز می کند!

نگهبان شیفت شب: یک فنجان قهوه درست می کند. به مانیتور دوربین های مداربسته نگاهی می‌اندازد بعد می‌زند شبکه نمایش، فیلم سینمایی آخر شب که 395 بار از شبکه های یک تا پنج، تماشا، آی فیلم، سیمای برون مرزی و... پخش شده را تماشا می کند. فنجان دوم قهوه را می خورد، باز نگاهی به تصاویر دوربین ها می انذازد. مانیتور را از برق می کشد و می خوابد.

یک مدیر مسئولیت پذیر: واقعاً که! مگر یک مدیر مسئولیت پذیر خسته می شود که بخواهد خستگی اش را در کند؟ فوقِ فوقش وقتی خسته شود، برای اینکه فضا از یکنواختی در بیاید، می دهد دکوراسیون اتاق را عوض کنند و میز کار اش را یک سایز بزرگتر کنند. البته حتماً باید مثل قبلی از چوب گردو باشد که بدجور برای بالا بردن روحیه مسئولیت پذیری مفید است. حالا اگر خیلی خسته شود نهایت یک توک پا، با تور سه هفته ای، می رود همین آنتالیای خودمان و سریع بر می گردد. همین.

شاخ اینستاگرام مقیم استانبول: جدیدترین کلیپ اش از ترکیب سس هزار جزیره، تخم مرغ دریایی، سرکه سیب، پودر نارگیل، خامه قنادی، آمونیاک و سایر افزودنی های غیر مجاز را آپلود می کند که در کنار تبلیغات شرکت «پنچرگیران توسعه محور آتیه ساز برادران مقدم به جز برادر کوچیکه»، بقیه شاخ های اینستاگرام را تهدید کرده و سه تا و نیم فحش زیرپوستی به طرفدارانش داده است.

آقازاده‌های مقیم مرکز: با لامبورگینی نقره ای که سه شنبه در ایتالیا رونمایی شده و صبح چهارشنبه با پرواز اختصاصی رسیده ایران، به اتفاق جمعی از دخترخاله ها و شاخ های اینستاگرامی وطنی تا پنجشنبه ظهر که لکسوس پرتقالی از ژاپن برسد، دور دور می کنند و با کارت بانکی پاپا برای عچقشان عوجولات با آب کوکونات مدیترانه‌ای می خرند. (مدیونید اگر فکر کنید این آقازاده ها، فرزندان همان مدیران مسئولیت پذیر هستند!)

یک پشت کنکوری با انگیزه در کتابخانه: کتاب حسابان را می بندد و کتاب تست دوسالانه متفکران را روی آن می گذارد. با خط کش ارتفاع را اندازه می گیرد و کتاب دو جلدی سوالات تشریحی ادبیات خیلی قهوه ای را روی آن می گذارد. دوباره ارتفاع را اندازه می گیرد. یک بالشت کوچک از کیف اش در می آورد و روی کتاب ها می گذارد. کتاب زمین شناسی کلاغ نارنجی را باز می کند. سرش را روی کتاب ها می گذارد و کتاب زمین شناسی کلاغ نارنجی را روی سرش می گذارد تا نور اذیتش نکند و می خوابد.

طراح یک شرکت خوردوسازی: با الهام از کاپوت جلوی پژو 206، چراغ های عقب سمند ال ایکس و صندلی سمت شاگرد رنو پی کی، خودروی جدید را که کپی دست پنجم یک خودروی کره ای است (مثلاً شما نمی دانید اسمش پراید است!)، طراحی می کند. و یک اسم دهان پر کن مثل «مینیاتور »برایش انتخاب می کند. اما بعداً که می فهمد خودِ مینیاتور را هم در خانه نقاشی رنگ روغن صدا می کنند، اسم طرحش را عوض می کند.


جمعه 1 تیر 1397   میرآخور .    مرحمت عالی() .

اوقات فراغت فوتبالی در پنجاه سال آینده

» منتشرشده در : ماهنامه قدر ،

منتشر شده در مجله قدر- خرداد 1397- شماره 120
طرفداران یک تیم فوتبال را در پنجاه سال آینده در نظر بگیرید. فکر می کنید این افراد در موقعیت های مختلف تماشای یک بازی فوتبال کاملاً دوستانه چه کارهایی برای گذراندن اوقات فراغت شان انجام خواهند؟

- وقتی برای حمایت از تیم محبوبشان به استادیوم می روند
صورت هایشان را به رنگ پیراهن های اول و دوم تیم در می آورند و همچنین هر دو پیراهن اول و دوم تیم را روی هم می پوشند. (چون هنوز این مشکل که درست قبل از بازی نماینده فیفا پیراهن تیم ها را عوض کند، حل نشده.) از پژواک صدای خودشان در سالن مترو که شعر «تیم ما قهرمان میشه، خدا می دونه که حقشه» به وجد می آیند و محکم تر در شیپور می دمند. روی سر پیرمردهایی که ظاهراً از سروصدای زیاد خوششان آمده کلاه بوقی میگذارند و سلفی می گیرند.

- وقتی تیم حریف گل می زند
تمام روابط سببی و نسبی اعضای خانواده درجه یک تا چهل و سوم بازیکن تیم حریف را به او یادآوری می کنند. طوریکه آن بازیکن می تواند با رسم شکل، کل شجره خانوادگی اش را تشریح کند. در واقع این یادآوری از این جهت است که بازیکن تیم حریف یا باید یک گل دیگر به تیم خودشان بزند که بازی یک-یک مساوی شود، یا وقتی موبایل آنتن داد، هرچه دیده از چشم خودش دیده. (شک نکنید که تا پنجاه سال آینده حتما مشکل آنتن ندادن موبایل ها حل خواهد شد. اما همچنان در استادیوم های ورزشی سرویس نخواهند داشت!)


ادامه مطلب

پنجشنبه 3 خرداد 1397   میرآخور .    مرحمت عالی() .

حساس نباش عزیزم

» منتشرشده در : ماهنامه قدر ،

منتشر شده در ماهنامه قدر- فروردین و اردیبهشت 1397- شماره 118 و 119
بهار فصلی است که هرچه به آن نزدیک تر می شویم، تعداد آدم هایی که نوک دماغشان قرمز می شود، اشک از چشمشان جاری می شود، دم به دقیقه عطسه می کنند و دنبال شارژر سوزنی می گردند بیشتر می شود. البته سه تای اولی مربوط به چیزیست که قدما به آن آلرژی می گفتند و معادل همان حساسیت خودمان است! اما از آنجا که هر انسان عاقل یا بالغی -بلکه هردو- ممکن است در معرض حساسیت قرار بگیرد، لیستی از انواع حساسیت های موجود در بازار را خدمتتان ارائه می دهیم:
1- سحرخیزی: از شایع ترین حساسیت ها، مخصوصاً در مملکت های گل و بلبل، سحرخیزی است که رده سنی 7 تا 24 سال را به خود درگیر می کند. بازه ابتلا به این حساسیت از اول مهر ماه تا آخر خرداد سال آینده است و علائم آن شبیه خستگی بعد از مسابقه بوکس است. متاسفانه این حساسیت شدیداً مسری است و از طریق خمیازه به دیگران نیز منتقل می شود.
خوشبختانه در فصل تابستان و روزهایی که مدرسه تعطیل است، اثری از این حساسیت دیده نمی شود.

2- عائله: صاحبخانه ها به تعداد بالای فرزندان و مهمانان شما حساسیت ویژه ای دارند. از طرفی به مجرد هم خانه نمی دهند! بهترین راه برای اجاره کردن خانه، ماندن در وضعیت «یک زوج جوان»، تا جایی که به پای هم از دنیا بروید، است.
(همینجاست که می شود فهید علت کم شدن صله رحم و پیرشدن جامعه، همین صاحبخانه ها هستند!)


ادامه مطلب

جمعه 3 فروردین 1397   میرآخور .    مرحمت عالی() .

توصیه هایی کاملاً مردانه: نبایدهای نوروزی

» منتشرشده در : ماهنامه قدر ،

حالا که اسفند ماه آمده و کم کم همه (حتی شما دوست عزیز) مشغول تدارک دیدن مقدمات عید نوروز می شوند (جان؟ همسرِ شما هم مثل همسر ما از دو ماه پیش دست به کار شده و خانه تکانی می کند؟ اشکالی ندارد؛ روحیه تان را نبازید و ادامه مطلب را بخوانید...)، لازم دیدیم نکاتی را به صورت خلاصه خدمتتان عرض کنیم، تا حواستان باشد از این فرصت کم، چگونه بیشترین استفاده را ببرید:

-خانه تکانی نکنید:
همه می دانیم فصل بهار، فصل بارش های وقت و بی وقت باران است. باران هم که همین طور پاک و منزه از آسمان نمی بارد؛ در راه با هزار جور آلاینده و ریز گرد دَم خور می شود و آخر سر، فقط گند و کثافتی که از آسمان شسته و با خود آورده، نصیب شیشه هایی می شود که کلی زور زده اید و از بیرون، چهار کنج اش را خوب ساییده اید! البته همسرتان هم با گفتن «عزیزم مواظب باش نیوفتی تو خیابون»، قبل از جمله «اون گوشه هنوز لک داره»، نقش مهمی در افزایش روحیه شما جهت انجام هرچه بهتر وظیفه تان، ایفا کرده است. اما باز این دلیل خوبی نیست که کلی وقت صرف تمیز کردن شیشه هایی کنید که کمتر از 24 ساعت، به حالت قبل بر می گردند! (این در مورد لکه های روغن کنار اجاق گاز، پوست تخمه های روی فرش، جرم سرویس بهداشتی و... هم صادق است.)
اصلاً تا شروع کنید به خانه تکانی، متوجه می شوید که باید لامپ های لوستر را عوض کنید، لوله های آب را تعمیر کنید، آبگرمکن را رسوب گیری کنید و دیوار حیاط را رنگ بزنید. لطفاً از چهارپایه بیایید پایین تا بیشتر از اینها خرج نتراشیده اید!

-برنامه ریزی نکنید:
تجربه ثابت کرده هیچ کاری در نوروز برنامه ریزی نمی خواهد. به بیان ساده تر، کل دوران تعطیلات نوروزی، مثل برق و باد و به بی نظم ترین حالت ممکن سپری می شود، درحالیکه شما تاظهر در رختخواب هستید، ساعت 5 بعد از ظهر ناهار می خورید و بعد از آن تا نیمه شب جلوی تلویزیون می نشینید و هی کانال ها را بالا و پایین می کنید. البته این وسط ها ممکن است یکهو مهمان هم بیاید یا شما خودتان مهمانی بروید و از این قبیل کارهای یکهویی! پس زیاد به فکر برنامه ریزی نباشید و خوش بگذرانید.
به فرزند کنکوری تان هم بیاموزید تمام حرف هایی که مشاور اش درباره دوران طلایی کنکور و ترازهای بالا و زمان بندی برای درس خواندن گفته، فقط به درد همشیره پدرش می خورد. بدون شک خودِ مشاور هم تمام قسمت های مردان آهنین و آقای گزارشگر را با تکرار هایشان تماشا می کرده که حالا شده مشاور کنکور. وگرنه با این ریاضت کشیدن ها، کمتر از آلبرت انیشتین شدن، ارزشی ندارد. پس، به فرزندتان بگویید بی خیال درس خواندن شود، عین بچه آدم از تعطیلات نوروزی لذت ببرد و عید را برای خانواده (یعنی شما دوست عزیز) زهرمار نکند! چون بعداً همین «خانواده» باید شهریه دانشگاه آزادش را بپردازد.

-مسافرت نروید:
بر اساس یک اصل در ریاضی، اگر از نقطه A به نقطه B، و از آنجا به نقطه C، و... دوباره به نقطه A برگردید، در حقیقت جابجایی شما برابر صفر خواهد بود و بیخودی بنزین سوزانده اید و پول پای بلال و چیپس و تخمه آفتابگردان داده اید و الکی مسافت طی شده تان، کیلومتر ماشین را بالابرده؛ درحالیکه می توانستید به جای چادر زدن در کنار خیابان، از اول در خانه خودتان بمانید و پشت ترافیک جاده های شمالی یا صف سرویس بهداشتی بین راهی گیر نکنید.
همواره به یاد داشته باشید احساس آرامشی که با یک زیرشلواری راه راه آبی و یک عرقگیر، در منزل به آدم دست می دهد، هرگز حتی در مجلل ترین هتل های دنیا، که سه روز طول می کشد از پله هایش بالا بروید، به آدم چشمک هم نمی زند. پس، همانجا که هستید بمانید و از زندگی تان لذت ببرید. ولی حداقل عصرها خانواده را تا پارک سر خیابان ببرید که دلشان نپوسد!
-خرید نکنید:
تنها دل خوشی بچه ها این است که با کفشِ نو، روی فرش های خانه مادربزرگ راه بروند و تا مادربزرگ گفت «بچه ما اینجا نماز می خونیم، کفشاتو دربیار»، بگویند کفش شان را تازه خریده اند و هار هار بخندند. خانم ها هم، همین که کیف و کفش و مانتو و روسری شان، با طرح سرویس جدید دستبند و انگشترشان ست باشد، از سرشان هم زیاد است؛ خرج اضافه برایشان نکنید. دو دست کت و شلوار نو برای خودتان بخرید که سرِ کار مجبور نشوید لباس های شش سال قبلتان را بپوشید. به خودتان برسید؛ نا سلامتی شما رئیس یک قبیله... ببخشید، رئیس یک خانواده هستید!
حواستان باشد یک وقت لباس فروش های کنار پیاده رو، پارچه دستمالی را به اسم پیراهن ترکِ مارک دار که تازه از بندر رسیده بهتان نفروشند. یعنی حواستان باشد که خودتان نخرید، وگرنه همسرتان که حتماً یکی از آنها برایتان خواهد خرید و اصرار هم خواهد داشت که سر سفره هفت سین همین پیراهن تنتان باشد. (یعنی سر خودمان آمده که می گویم ها!)

امیدواریم با رعایت این نکات، دوران پیش از نوروز خوبی را بگذرانید و سال پر مهر و منفعتی پیش رو داشته باشید.


دوشنبه 7 اسفند 1396   میرآخور .    مرحمت عالی() .

بررسی عواملی که همه اش تقصیر خودشونه: زمان اون خدابیامرز

» منتشرشده در : ماهنامه قدر ،

خانمی که روی صندلی جلو نشسته بود داشت با تلفن صحبت می کرد. بین حرف هایش از آلودگی هوا شکایت می کرد و اینکه دیگر نمی شود اینجا زندگی کرد. تلفن اش که تمام شد، پیرمردی که سمت چپم نشسته بود و شلوار لی و کفش کتانی پوشیده بود -رو به خانم- گفت: «این مملکت دیگه جای زندگی نیست!» راننده از آینه نگاهی انداخت و چیزی نگفت. پیرمرد منتظر شد تا حداقل آن خانم واکنشی نشان بدهد، اما او هم اهمیتی به حرفهای پیرمرد نداد و تند تند چیزی نوشت.


پیرمرد دوباره خودش ادامه داد: «زمان اون خدا بیامرز، کِی هوا اینقدر آلوده بود؟» بازهم کسی چیزی نگفت. پیرمرد باز گفت: «اینا همه اش به خاطر این ماشینای تک سرنشینه که ریختن توی خیابون! می خوان ملت توی دود نفس بکش که سرطان بگیرن، بیوفتن بمیرن؛ بلکه اینا راحت بشن. وگرنه چرا همون موقعش اینهمه ماشین توی اتوبان ها نبود؟!» حواس راننده پرتِ تلفن همراهش شد که داشت زنگ می خورد، لحظه ای کنترل ماشین را از دست داد و کم مانده بود تصادف کند. پیرمرد باز ادامه داد: «بفرما! زمان اون خدا بیامرز مگه کسی جرأت داشت پشت فرمون با موبایل حرف بزنه؟! همین موبایلم اون خدابیامرز چقدر مقاومت کرد که نیاد تو بازار؛ چون می دونست برای مردم خطر داره. درایت داشت آقا...»


راننده دوباره از آینه نگاهی انداخت و تلفن را جواب داد. راننده داشت به آن طرف خطی، که احتمالاً همسرش بود، توضیح می داد چیزی که می خواهد خیلی گران شده و الان پول کافی ندارد. راننده که گوشی را قطع کرد، پیرمرد دستی به شانه اش زد و گفت: «آقا! زمان اون خدابیامرز، سییییززده سال قیمت یه خودکارو ثابت نگه داشتن. می دونی یعنی چی؟» راننده باز از آینه به پیرمرد نگاه کرد و چیزی نگفت.


پیرمرد باز رو به خانم کرد و گفت: «خانوم از منم بنویس. بگو امیراتابک خان تاج پرست هم از این مملکت بدجور شاکیه و دلش خونه...» خانم با تعجب برگشت و به پیرمرد نگاه کرد، گفت: «چی میگی آقا؟! مگه من عریضه نویسم؟... من دارم متن کنفرانس امروزمو مرور می کنم که یه وقت استاد نمره کم نکنه.» جوانی که سمت راست من نشسته بود، گفت: «چشمم روشن! زمان اون خدابیامرز کدوم دانشجویی بود که توی تاکسی متن کنفرانسشو بخونه؟» پیرمرد گفت: «والّا...» جوان ادامه داد: «اصلاً زمان اون خدابیامرز مگه اینهمه دانشگاه بود که همه بتونن برن دانشگاه؟» پیرمرد باز حرف جوان را تایید کرد و جوان ادامه داد: «آقا اصلاً من آمار گرفتم، تا سال 57، هفتاد درصد مردم بی سواد بودن. به روح اون خدابیامرز قسم!» پیرمرد گفت: «جوونک، تو داری به من تیکه میندازی؟... آقا نگه دار من باقیشو با مترو میرم.» خانم گفت: «این ساعت مترو از خیابون هم شلوغ تره.» جوان گفت: «آره والا! زمان اون خدابیامرز مگه مترو شلوغ می شد؟! هر موقع می رفتی تو ایستگاه سریع یه قطار می اومد و سوار می شدی...» پیرمرد، قبل از اینکه تاکسی کاملاً توقف کند، درِ سمت راننده را باز کرد تا پیاده شود که راننده گفت: «زمان اون خدابیامرز کی وسط اتوبان از درِ سمت شوفر پیاده میشد؟»



یکشنبه 1 بهمن 1396   میرآخور .    مرحمت عالی() .

راهکارهایی برای مواجه با مواقع بحرانی: وقتی که طرفو می بینی...

» منتشرشده در : ماهنامه قدر ،


تصوری که ما از بحران داریم، با آن چیزی که واقعا هست، خیلی فرق می کند. آنقدر فرق می کند که خودِ بحران یک وقتهایی دچار بحرانِ هویت می شود که اگر چیزی که اینها می گویند، بحران است پس من کی هستم؟! و همین می شود که سر به بیابان می گذارد و آهنگ «این نه منم من، نه من منم من، هعیییی...» را با صدای بلند می خواند.
برای اینکه خودِ بحران هم دچار بحران نشود و بیشتر از این ما را در این وضع گرفتار نکند، نکاتی در مورد انواع بحران (غیر از بحران هویت) را باهم مرور می کنیم:

1-سیل:
قبل از هرچیزی خونسردی تان را حفظ کنید. به این فکر کنید که آب روشنی است؛ حتی اگر زار و زندگی تان را بشورد و با خودش ببرد. اتفاقاً خیلی ها که حال و حوصله خانه تکانی ندارند، آرزو می کنند کاش شب عید سیل بیاید و کل خانه شان را بشورد و تمیز کند.
نگران اسباب و اثاثیه نباشید. یک مشت تیر و تخته از مال دنیا که ارزش غصه خوردن ندارد. به آینده های روشن امیدوار باشید و دوباره از نو شروع کنید. ادیسون خودش تعریف می کرد که 999 بار شکست خورد، بعد توانست لامپ را اختراع کند. نور به قبرش ببارد.
تهدید را به فرصت تبدیل کنید و از موقعیت به دست آمده برای فراگیری مهارت شنا و قایق رانی در آب های خروشان نهایت استفاده را ببرید. مراقب باشید آب شما را نبرد.

2-زلزله:
زلزله خیلی می چسبد؛ خصوصاً بعد از ناهار. چنان تکان می دهد که هرچه خورده و نخورده اید، می شورد می برد پایین. قشششششنگ جا باز می کند تا دوباره بنشینید یک دست کله پاچه کامل با مخلفات بزنید. البته زلزله قبل از عید حکم همان خانه تکانی را دارد. منتهی باید حواستان باشد زیادی تکان ندهد که سرویس بهداشتی و هال و پذیرایی تان یکی می شود!
در باب زلزله و کارهایی که باید در هنگام آمدنش کرد، توصیه های زیادی شده که هیچ کدام را جدی نگیرید. فقط خونسردی تان را حفظ کنید، بیرون از خانه تان بایستید و با خاک یکسان شدنش را تماشا کنید. یا اگر خانه تان از این جدید هاست که به این زودی ها خراب نمی شود، مقابل خانه همسایه تان بایستید و در شادیِ خراب شدن خانه شان شریک باشید. از قدیم گفته اند با هم بخندیم، به هم بخندیم.

3-آتش سوزی:
خونسردی تان را حفظ کنید! درست است که ما خودمان چهارشنبه سوری ها عملاً نصف شهر را به آتش می کشیم یا در سایر روزهای سال ماشین زیر پایمان دچار خودسوزی می شود، اما انصافاً آتش سوزی از آن موقعیت هایی نیست که هر روز بشود شاهدش بود. پس ضمن حفظ خونسردی، زاویه ای مناسب جهت گرفتن سلفی با مأمورین آتش نشانی در موقعیت های مختلف، انتخاب کنید (آنش نشان ها زیاد از این صحنه ها دیده اند و برایشان عادی شده، راحت باشید.) و بعد خیلی سریع عکس هایتان را در همه شبکه های مجازیِ داخلی و خارجی به انتشار بگذارید تا همگان شاهد جانفشانی ها و گزارش های لحظه به لحظه شما از محل وقوع حادثه باشند و شما را مورد لایک و فالو قرار دهند. و تا مطمئن نشده اید که همه پست هایتان دیده شده، سعی کنید آتش را شعله ور نگاه دارید. برای این کار می توانید از بنزینِ ماشین آتش نشانی استفاده کنید.
در پایان، اگر از طرف هیچ روزنامه یا خبرگزاری معتبر و غیر معتبری دعوت به همکاری نشدید، بیشتر خونسردی تان را حفظ کنید!


4-طوفان:
طوفان بهترین موقعیت برای خاطره بازی است. قدیم ها که کولر گازی نبود، جلوی پنکه می ایستادیم و «آآآآآ» می کردیم. حالا می توانید همین کار را در ابعاد بزرگتر و با امکاناتِ طبیعی انجام بدهید. به سمت طوفان بایستید و دهانتان را باز کنید و با صدای بلند بگویید «آآآآآ». شاید اولش کمی سخت باشد، اما غیر ممکن نیست.
همچنین می توانید مثل زورو یک شنل ببندید دور گردنتان و درحالی که طوفان دارد شنلتان را به پرواز در می آورد، از اطرافیان بخواهید از شما عکسِ پروفایلیِ چشم درآر بگیرند. در مقابل طوفان نیازی به حفظ خونسردی نیست؛ بیشتر سعی کنید خودتان را گرم نگاه دارید و مراقب باشید خودتان به پرواز در نیایید.

5-گیرکردن در آسانسور:
اصلاً به این فکر نکنید که بین زمین و آسمان گیر کرده اید و نه راهِ پس دارید، نه راه پیش. حتی به این هم فکر نکنید که معلوم نیست چند ساعت داخل کابین محبوس شوید و اصلاً آیا زنده از آنجا خارج می شوید یا بعد از سالها یک تیم تحقیقاتی استخوان های شما را پیدا می کند، درحالیکه آخرین وصیت تان را با خون روی آینه آسانسور نوشته اید.
خونسردی تان را حفظ کنید، در لحظه زندگی کنید و بابت مخمصه ای که در آن گیر کرده اید شکرگزار باشید. این بهترین موقعیت برای تمدد اعصاب و مدیتیشن است. از محیط اطرافتان لذت ببرید و انرژی مثبت ساتع کنید. اگر اتفاقی نیافتاد، با تلفن همراهتان شماره کسی که می تواند شما را از آن وضعیت نجات بدهد را بگیرید، یا دکمه آژیر خطرِ داخل کابین را فشار دهید!

6-وقتی که...
می دانم قبل از اینکه پنج مورد بالا را بخوانید، بدو بدو آمده اید سراغ این گزینه تا ببینید بعدش چه می شود. اتفاقا این یکی خیلی لازم تان می شود!
یکی از موقعیت های بحرانی که بی برو برگرد برای یک نفر انسان عاقل و بالغ اتفاق می افتد و باعث می شود ضربان قلب اش به شدت تند شود، حرارت بدن اش بالا برود و شر و شر عرق بریزد، زبان اش بند بیاید و تقریباً کنترل اعمالش را از دست بدهد، وقتی است که طرف را می بیند...
همانی که از روبرو به سمت اش می آید و ظاهراً دارد با موبایل صحبت می کند یا خوابش گرفته و هیچ توجهی هم به نور بالا نمی کند و عنقریب است با او شاخ به شاخ شود. آخر چقدر نیروی زحمتکش انتظامی، به ویژه راهنمایی و رانندگی، هشدار بدهد که هروقت چرتتان گرفت رانندگی نکنید و یک گوشه امن بزنید کنار و بگیرید بخوابید.
در این جور مواقع فقط باید ترمز کنید! حتی خونسردی هم به کارتان نمی آید. ترمز کردن باعث می شود نیرو از یک طرف صفر شود و عمل و عکس و العمل و این چیزهایی که در آزمایشگاه فیزیک یاد می دهند، به کارتان می آید تا حداقل زنده بمانید.


جمعه 1 دی 1396   میرآخور .    مرحمت عالی() .