به میرآخور خوش آمدید، تاریخ امروز:

قطاربازی

» منتشرشده در : عرایض ،


جَفَرِ ناهید خانم بلیط قطار گرفته بود که حکما بیا و طرف را ببین. گفتیم مگر آدم قحطی بود که یقه مارا چاک داده ای همراهت بیاییم. آن هم کجا، بوشهر! مگر مغز چارپا خورده ایم در این گرما، که همان چارپا تب می کند، اینهمه راه بکوبیم برویم که طرف را ببینیم؟ حالا که علم و درایت بخرج داده اند و بند و بساط وسائط ارتباطات جمعی را پهن کرده اند، بگیر از همین اِنترنت صحبت کنیم. کأنه آن مردک بان‌کی‌مون که نمی خواست بفهمد شاه عربستان با آن شکم ورقلمبیده اش پول می دهد خانه یمنی ها را روی سرشان خراب کنند، خودش را زده بود به همان راه. از او اصرار و از ما انکار. لاجرم قبولمان شد برویم تا بوشهر و طرف را ببینیم.
سوار قطار که شدیم جَفَر دم گوشمان پیغام داد فلانی، تا می توانی بیدار بمان که غفلت موجب پشیمانی است. اوایل خوب ملتفت نشدیم چه گفت؛ لکن ساعت که گذشت و موقع خواب رسید، آن بازی کثیف شروع شد...
جماعت از ترس اینکه مبادا طبقه سوم بخوابند و با تکان های قطار، گلاب به رویتان، حالتشان متهوع شود، یا از همان بالا با ملاج بیایند کفِ کوپه، تا می توانستند خود را هشیار و بیدار نشان می دادند. یواشکی گفتیم: «جَفَر، ما اهل این بازی ها نیستیم. از طبقه سوم و سایر مقولاتش هم هراسی نداریم. خودت بمان تا صبح با این جماعت چشم بر هم نگذار. ما خواب‌مان می آید.» پاسخی داد که به غایت تأمل برانگیز بود. از لحاظ فیزیکی و این قبیل صحبتها، هوای گرم بالا می ماند. بخصوص که طبقه سه به سقف هم نزدیک تر است و گرمای آفتابِ فردا صبح را بیشتر به جان می خرد.
غرض، تا پاسی از شب، با جَفَر، از تازه ترین تحولات نرخی بازار فلزات سنگین، تا نقل و انتقالات لیگ دسته سه جزایر ساندویچ و آخری ها از آپاندیس عود کرده‌ی مرحوم ناصرعلی خان بحث و تبادل نظر کردیم بلکه جماعت خوابشان بگیرد. نهایت، نیم ساعت قبل از نماز صبح و بعد از اینکه شصتمان خبردار شد جماعت همانجا نشسته چرت می زنند، راه طبقه سوم را پیش گرفتیم.

اینکه طرف که بود و چه کرد و چه شد، شاید باشد برای بعد...

خواب های خوب ببینید. شب اربعینی همه را دعا کنید

میرآخور- هفدهم آبان‌ماه سنه نود و شش خورشیدی

این مطلب را در تلگرام بخوانید


چهارشنبه 17 آبان 1396   میرآخور .    مرحمت عالی() .

ولنگاریِ فرهنگی

» منتشرشده در : عرایض ،


این دیجیتال برکت از همه چیز گرفته. فی المثل همین رادیو. سابق اینطور که نبود تند و تند شبکه عوض کنیم و هرجا خوش تر  آمد گوش بسپاریم. مرحومِ ابویِ حاجی یک رادیو دو موج داشت که از عهد بلشویک ها مانده بود. هنوز هم هست. نشان داس و چکش اش هم، کم و بیش، اگر چشم تیزبین باشد، قابل رویت است.
لکن همان رادیو را یک جایی تنظیم می کردند، می ماند برای خودش. صبح تا شام هروقت مرحومِ ابویِ حاجی دلش می گرفت، یا زیادی باز می‌شد، رادیو را می زد به ربرق، هرچه داشت در طبق اخلاص می ریخت .
حالا که حرف به اینجا کشید و داغمان تازه شد، اضافه کنیم اصلاً، مگر می‌شد به رادیوی مرحوم ابویِ حاجی، حتی پس از مماتش، دست زد؟ ابهتی که در این رادیو داشته و دارد، شخص مرحومِ ابویِ حاجی نداشت.
غرض... امروزه روز طوری شده دست می اندازیم، به چه سادگی، گوشی تلفن همراه را از جیب در می آوریم و روی موج های رادیو سوار می شویم و هرجا که بیشتر بچسبد استراحت کوتاهی می کنیم. حالا، عین ولگردها می چرخیم و بین شبکه های رادیو عیاشی می کنیم. غلامِ بتول خانوم که فلسفه جات خوانده، می گوید اسم این کار ولنگاری فرهنگی است...
محکم خواباندیم توی دهانش. البت دلیل قرص و قاطعی نداشتیم؛ لکن خودش شاید فهمیده باشد بابت زباندرازی و به رخ کشیدن چار کلاس سوادِ دانشگاهی اش، که هیچ معلوم نیست از کدام ده کوره ای مدرک اش را گرفته، کشیده خورده.

لاستیک نجات همراهتان باشد. این روزها، همه امواج خروشان اند...

میرآخور،دهم آبان سنه هزارو سیصدو نودو شش خورشیدی

این مطلب را در تلگرام بخوانید


چهارشنبه 10 آبان 1396   میرآخور .    مرحمت عالی() .

درمانِ دردِ دل

» منتشرشده در : عرایض ،

حکماً یادتان هست؛ خدابیامرز، عمه بزرگ لیلا خانم دوای هر درد بی درمانی را در عرق چهل گیاه می‌دید. سفارش کرده بود هروقت لیلا خانم گذرش به حجره آ میز ممدلی افتاد، یکی دو بطر برایش عرق چهل گیاه بخرد. از همین هایی که رویش عکس مرحوم شیخ الرئیس را کشیده بودند و اسم هر چهل قلم را آنقدر در هم چپانده بودند که نه دوست می‌دید، نه دشمن می‌شنید.

بنده خدا لیلا خانم هم نه پای رفتن داشت، نه نای سبد و زنبیل جابجا کردن. این بود که افتخارش نصیب ما شد که برای عمه‌ی خدابیامرز لیلا خانم عرق چهل گیاه بگیریم. ناگفته نماند، ما هم زیاد محض رضای خدا، وقت و بی وقت، دم حجره عطاری سبز نمی شدیم...

امروز بعد ناهار که حسابی ترش کردیم و محتاج این مسکرات گازدار بدون الکل، بلکه بشورد و ببرد؛ یاد خدابیامرز عمه بزرگ لیلا خانم افتادیم. هر لیوان چهل گیاه، چهل درد را دواست... اما درد ندیدن نوه دختری عمه بزرگ لیلا خانم، با خوردن چهل گیاه دوا نمی شود. باید اراده کرد، از عطاری دو بطر خرید و زنگ در را زد...

خدا بیامرزد مادر بزرگتان را.

میرآخور، بیست و هفتم شهریور سنه نود و شش خورشیدی

این مطلب را در اینستاگرام بخوانید
این مطلب را در تلگرام بخوانید


دوشنبه 27 شهریور 1396   میرآخور .    مرحمت عالی() .

داد زن

» منتشرشده در : عرایض ،


اینجا خیلی به ارزشهای آدمیزادی بهاء می دهند. فی المثل اگر بلاد خودمان بود، هربار که مسعودِ نصرت خانم غم روی دلش سنگینی می کرد و تو ای یاسمن* کجایی می خواند، والده نصرت خانم یک «زغنبوت»ی تحویلش می داد تا یاسمن و آقاجان اش باهم فراموشش شود.

لکن اینجا قصه توفیر دارد. پریروزها چشممان خورد به آگهی روی دیوار. دادزن می خواستند. می دانید داد زن یعنی چه؟! خودمان هم وقتی فهمیدیم، هم باورمان نمی آمد. هم خنده مان گرفت، هم غصه مان؛ بابت اینهمه امکاناتی که در پایتخت هست و بلاد خودمان نیست. دادزن را میخواهند برای داد زدن. مزد هم می دهند. از خروسخوان تا بوق سگ داد می زند و تعریف بارِ داخل دکان را می کنند. یا عین حمید، پسرخاله تان، موقع درو لباس می پوشند و از دَم غذاخوری ها جُم نمی خورند، بلکم گرسنه ای هوایی شود سری به آنجا بزند. البت همه اش که همین نیست؛ داد می زنند برای خودشان، هم صدایشان باز می شود، هم هر اراجیفی که می خواهند بلغور می کنند. یکی شان تحت همان تبلیغات میدانی اش، چیزهای دیگری هم می گفت که بماند...

مراقب خودتان، خوبی هایتان و گلدان اطلسی باشید

میرآخور، ششم شهریور سنه نود و شش شمسی

این مطلب را در اینستاگرام بخوانید
این مطلب را تلگرام بخوانید


دوشنبه 6 شهریور 1396   میرآخور .    مرحمت عالی() .

عرایض: نق و نوق

» منتشرشده در : عرایض ،


خدا بیامرزد عیال حاج محمود قهوه چی را. صبح تا شام می ایستاد داخل پستوی قهوه خانه حاج محمود، فقط می سابید. کاری هم به این کارها نداشت که ملت چه خورده اند و چقدر تهِ غذا را درآورده اند و کف کاسه استیل را برق انداخته اند یا نه. همیشه‌ی خدا همان جا بود. هیچ وقت صدایش در نیامد که مادری کردن برای بچه هایت از یک لنگه پا ایستادن در مطبخ دکّانت واجب تر است. خودمانیم، حاج محمود هم آدم بی خیالی بود؛ به روی مبارک هم نمی آورد زن جماعت نمی تواند پا به پای مرد کار کند. گیریم که بتواند؛ باز عین خیالش نبود خانه و زندگی مانده و چهارتا استکان نعلبکی که شاگرد ظرفشور نمی‌خواهد.

خدابیامرز هیچوقت گله‌گی نکرد. وقتی هم که جول و پلاسش را جمع‌وجور کرد و از این دنیا رفت، جایش را سریع پیردختر آسد مم‌تقی پر کرد. فرقش این بود عیالِ اول حاج محمود بیشتر در مطبخ می ایستاد به ظرفشوری و کمتر می آمد داخل سالن و بامشتری هم کلام می شد. این ور پریده نیامده، عزب‌اوغلی‌های کل گذر را کشاند قهوه خانه حاج محمود. از آن افاده‌ای های چُس و فیسی بود که به کسی رو نمی داد. حکماً اگر پای پول و پله و آفتابِ لب بوم حاج محمود در میان نبود، هنوز خانه آسد مم‌تقی داشت ملیله دوزی می کرد.

نمی دانیم چرا امروز که قیل و قال انتخاب شهردار و مسئول و شب را شنیدیم، دلمان هوای آن روز ها را کرد. خدا بیامرزد عیال حاج محمود قهوه چی را... مواظب خودتان باشید.
به روی ماهتان کرم ضدآفتاب بزنید.

میرآخور، بیست و پنجم مرداد سنه نود و پنج شمسی

این مطلب را در اینستاگرام بخوانید
این مطلب را در تلگرام بخوانید


چهارشنبه 25 مرداد 1396   میرآخور .    مرحمت عالی() .

عرایض: تهران خیلی هم خوب است/۲

» منتشرشده در : عرایض ،


عین مرحوم حاج حمدالله که سیگار را با سیگار روشن می کرد، اینجا هم سواد را با سواد روشن می کنند. به محضیکه چراغهای دانشگاه خاموش می شود، جلویش بساطِ کتابفروشی پهن می کنند به چه عظمت. آدم را یاد عروسیِ صبیه عمه اقدستان می اندازد که منزلتان سر تا پا سفره پوش شده بود و گوش تا گوش آدم دراز و کوتاه نشسته بودند به انتظار دیدن داماد. (کاری نداریم با لباس عاریه رفت وسط شوید پلو. تقصیر خودش هم نبود طفلک؛ فرش را بدجایی پهن کرده بودند که گیرکرد به پایش. وگرنه دامادی که هول شدن ندارد... به وقتش دامادِ خونسرد هم می بینید ان شاء الله).

عرض می کردیم... همه قسم کتابی هست. علمی، تخیلی، فرهنگی، هنری، از آنها،... کهنه و تازه اش در هم است. یک جا کیلویی می فروشند، عین عدس و لپه. یک جا کاری به نرخ خودش ندارند و جلدی پنج هزار تومان می فروشند. مانده ایم با اینهمه کتابی که در این شهر می فروشند، باز چرا سرانه پایین است؟ حکماً آمار را با آبکش محاسبه می کنند که ته اش هیچ نمی ماند. وگرنه مگر می شود؟!

میرآخور، بیست و یکم مرداد سنه نود.پنج شمسی

این مطلب را در اینستاگرام بخوانید
این مطلب را در تلگرام بخوانید


شنبه 21 مرداد 1396   میرآخور .    مرحمت عالی() .

عرایض: تهران خیلی هم خوب است/۱

» منتشرشده در : عرایض ،


پایتخت خیلی جای شگفت انگیزی است. کشوری است برای خودش. حاجی از میرزا علی اکبر پیغام رسانده بود چشم و گوشت را خوب باز کن؛ تهران گرگ‌بازار است. پدر است دیگر، کل یوم نگرانی اولاد را دارد. هرچند کمتر به زبان می‌آورد و بیشتر سعی می‌کند عملاً نشان دهد!
غرض اینکه پایتخت آنطورها هم نیست. اینجا برای صفای ملت، کنار خیابان دختر و پسرها را نشانده‌اند ساز و دهل می‌زنند. سمت همین دهِ بالا، ونک. همه قسم آهنگی می‌زنند. از بوی پیراهن یوسف تا همانها که قایمکی گوش می‌دادیم.
تهرانی‌ها، خلاف آنچه حاجی به میرزا علی اکبر سپرده بود، خیلی هم خونگرم و با محبت‌اند. دیروز سه تا راننده تاکسی سر اینکه سوار ماشین کدامیکی‌شان بشویم تا می‌خوردند، به قصد کشت، از خجالت هم درآمدند‌‌. آخر هم با بی آر تی رفتیم که شر بخوابد.
گفتیم بی آر تی، یادمان آمد یک شب از دهِ بالاتر، تجریش، می آمدیم. همینطور فکری بودیم با خودمان که ناغافل چشممان افتاد، جای مادری، به خانمی که با غمزه نگاه میکرد. ظاهراً خیالات برش داشته بود چشممان دخترِ نی‌قلیانِ دیلاقش را گرفته! ما که نگاه نمی‌کردیم، اما یکی باید می‌پرسید آخر مادر من، کجای دخترت چشم گیر است؟ دماغ کوفته تبریزی‌اش یا چشمهای مشکوک به چپ بودن‌اش؟ یا مثلاً دندانهای کج و معوج و سایر مواردش که قابل ذکر نیست؟! حالا خوب است ما نگاه نمی کردیم و این انگ ها را به آدم می چسبانند. اگر نگاه میکردیم لابد باید خسارت هم می دادیم که نگاهمان خط انداخت رویش، یا متالیک‌اش پرید!
واقعاً که! نمی‌دانند ما فقط شما را نگاه می کنیم. بقیه را فقط می‌بینیم. چنانکه آمده‌اند دیده شوند.

ابوی را ببوسید از طرف ما، تا یک ماچ بگیرید از طرف چاکر.

میرآخور، نوزدهم مرداد سنه نودوپنج شمسی

این مطلب را در اینستاگرام بخوانید
این مطلب را در تلگرام بخوانید


پنجشنبه 19 مرداد 1396   میرآخور .    مرحمت عالی() .