میرآخور بلاگ مستقل طنز اجتاعی http://mirakhor.mihanblog.com 2018-12-15T10:22:52+01:00 text/html 2018-07-24T07:42:09+01:00 mirakhor.mihanblog.com میرآخور نامه ی یک پسر خَلَف به پدرش: غم دنیا رو بی خیال http://mirakhor.mihanblog.com/post/545 <div style="text-align: justify;"><div style="font-size: medium; text-align: right;"><div style="text-align: center;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">منتشر شده در مجله قدر- مرداد 1397- شماره 122</font></div><div><font face="Mihan-Iransans" size="2"><br></font></div></div></div><div style="text-align: justify;"><img hspace="0" border="0" align="baseline" vspace="0" src="http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/114/341280/1.jpg" alt=""></div><div style="text-align: justify;"><span style="font-family: Mihan-Iransans; font-size: small;">آقاجون، قربونت برم. آخه چه کاری بود؟ یعنی ما رو با بچه های حاج قربون خدابیامرز یکی می دونی که از وقتی از مجلس ختمش برگشتی، داری حساب و کتاب دفترچه های اقساطتو بالا پایین می کنی؟ حالا گیریم اونا یه خبطی کرده باشن، وسط مجلس عزای باباشون سرِ صنار سه شاهی مال دنیا و یه وجب خاکِ دو سه هزار متریِ بی ارزش تو لواسون، چهارپنج تا فحش هم داده باشن.</span></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2"><br></font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">آخه این رواست که فکر کنی ما هم زبونم لال بعدِ صد و بیست سال عمر با عزتت، ایشالا وقتی سرتو گذاشتی زِمین و مُردی، می زنیم تو سر و کله همدیگه و سر همین سه و نیم میلیون و هفتصد و پنجاه تومن چرک کفِ دستی که هر ماه قسط این بانک و اون قرض الحسنه رو میدی، بزن و بخور راه میندازیم.&nbsp;</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2"><br></font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">آقاجون، از قدیم گفتن اولاد از پدر ارث میگیره. حالا کاری ندارم تا یکی، دور از جونت یه نقصی توش هست، میندازن گردن مادرش و میگن مادرزادیه. این مهمه که هرکی به هرجا می رسه، میگن ژن اش خوب بوده که از باباش به ارث برده. خب همین که ما هم هرجا میریم میگن جا باز کنید پسر فلانی اومد، یا اینکه میگن جوون مردیش عین آقاشه برامون بسه دیگه آقاجون. حالا بماند یه وقتایی هم میگن جیب خالیشو از باباش داره!</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2"><br></font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">اخماتو وا کن آقاجون. همین که جوری بزرگمون کردی که نریم از خودمون فیلم بگیریم که شاخ بشیم تو فضای مجازی و مضحکه عام و خاص بشیم، خدامونو شکر می کنیم. همینکه کاری نمی کنیم که بگن ای لعنت بر اون پدر و مادرت، یعنی یه چیزایی به ارث بردیم که&nbsp; واسه دنیا و آخرتمون هم کافیه.</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2"><br></font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2"><br></font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">حالا اینارو ولش کن، گذریه. چیزی که واسه من و شما می مونه این چیزا نیست. همین دفترچه اقساطی که زحمت کشیدی تو سرما و گرما وایسادی تو صف وام و حالا پُزشو میدیم که آقامون کلکسیون انواع دفترچه وام از همه بانکهای رسمی و غیر رسمی رو داره، دنیا می ارزه. به خدا مردم به همین چیزا دلشون خوشه. وگرنه مال دنیا که امروز هست، فردا هم شاید باشه ولی پس فردا دیگه نیست.</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2"><br></font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">اصلاً مگه ندیدی این کلکسیونرا وقتی یهو بعد صد سال یه چیز قدیمی رو می کنن که هیچکی ندارتش، چه سروصدایی راه میوفته و همه پامیشن میرن تماشاش و چه پولایی که به جیب می زنه همون بنده خدا. غمت نباشه، ما هم یه روزی همین دفترچه هارو میدیم یه موزه ای، جایی، میگیم اینا واسه آقامون بوده، اون موقع که فلان بانک هنوز ورشکست نشده بوده داشته قسطاشو میداده.</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2"><br></font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">بی خیال آقاجون، اصلاً اینا هم نشد، میریم همین موبایلایی که گذاشتی توی کمد و دلت نمیاد بدیم بره رو می چینیم کنار هم، میگیم آقامون یه مدلایی از این موبایل گوشتکوبیا رو داشت که خود کمپانیش هم در به در دنبالش می گشت. یعنی می خوام بگم باور کن ما اینقدرام که فکر می کنی نمک به حروم نیستیم که سرت به زِمین نرسیده، سر نداشته هات دعوا کنیم.</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2"><br></font></div><div style="text-align: center;"><img hspace="0" border="0" align="baseline" vspace="0" src="http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/114/341280/2.jpg" alt=""></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">آقاجون، ما که نمی خوایم؛ ولی حالا اگه خیلی اصرار داری یه ارثی چیزی واسه ما بذاری کنار، یه جوری بنویس که و تقسیم کن که توی این بازی های انحصار ورثه و بگیر و ببنداش نیوفته. صاف بنویس و امضا کن و به همه بگو که این خونه واسه شازده پسرمه، والسلام. بذار ما هم ایشالا بعدِ مرگت، بکوبیمش و یه 20 واحدیِ تمیز از توش دربیاریم.</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">آقاجون، نور به قبرِ بعد از اینت بباره، یه جوری ننویسی که فردای چهلمت طلبکارات بریزن سرمون ها!</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">&nbsp;</font></div><div style="text-align: justify;"><br></div> text/html 2018-06-22T11:07:56+01:00 mirakhor.mihanblog.com میرآخور راه و رسم شارژ شدن http://mirakhor.mihanblog.com/post/544 <div><br></div><div><div style="font-size: medium; text-align: center;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">منتشر شده در مجله قدر- تیر 1397- شماره 121</font></div></div><div><font face="Mihan-Iransans" size="2"><br></font></div><div><img hspace="0" border="0" align="baseline" vspace="0" src="http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/114/341280/Capture121245458778.JPG" alt=""></div><div><font face="Mihan-Iransans" size="2">ایران خیلی کشور گل و بلبلی است و ما ایرانی ها هم زیادی خوش به حالمان است. همین خوش به حالی اما زیاد از حد که بشود، باعث خستگی می شود. امروز می خواهیم ببینیم افراد مختلف چگونه خستگی شان را در می کنند.</font></div><div><font face="Mihan-Iransans" size="2"><br></font></div><div><font face="Mihan-Iransans" size="2"><b>یک‌کدبانوی نمونه:</b> بعد از تمیزکردن شیشه ها، جاروبرقی کشیدن زیر و روی همه فرشها، گردگیری سر و ته خانه،&nbsp; و دستمال کشیدن کابینت ها، زنگ می زند رستوران و ناهار سفارش می‌دهد و دوباره پشت تلفن فیفی جون را قانع می کند که شوهرش خیلی هم بیخود می کند جوراب اش را با آب سرد می شورد. ضمناً دستمزد خدمتکار را هم به حسابش واریز می کند!</font></div><div><font face="Mihan-Iransans" size="2"><br></font></div><div><font face="Mihan-Iransans" size="2"><b>نگهبان شیفت شب: </b>یک فنجان قهوه درست می کند. به مانیتور دوربین های مداربسته نگاهی می‌اندازد بعد می‌زند شبکه نمایش، فیلم سینمایی آخر شب که 395 بار از شبکه های یک تا پنج، تماشا، آی فیلم، سیمای برون مرزی و... پخش شده را تماشا می کند. فنجان دوم قهوه را می خورد، باز نگاهی به تصاویر دوربین ها می انذازد. مانیتور را از برق می کشد و می خوابد.</font></div><div><font face="Mihan-Iransans" size="2"><br></font></div><div><font face="Mihan-Iransans" size="2"><b>یک مدیر مسئولیت پذیر: </b>واقعاً که! مگر یک مدیر مسئولیت پذیر خسته می شود که بخواهد خستگی اش را در کند؟ فوقِ فوقش وقتی خسته شود، برای اینکه فضا از یکنواختی در بیاید، می دهد دکوراسیون اتاق را عوض کنند و میز کار اش را یک سایز بزرگتر کنند. البته حتماً باید مثل قبلی از چوب گردو باشد که بدجور برای بالا بردن روحیه مسئولیت پذیری مفید است. حالا اگر خیلی خسته شود نهایت یک توک پا، با تور سه هفته ای، می رود همین آنتالیای خودمان و سریع بر می گردد. همین.</font></div><div><br></div><div><font face="Mihan-Iransans" size="2"><b>شاخ اینستاگرام مقیم استانبول:</b> جدیدترین کلیپ اش از ترکیب سس هزار جزیره، تخم مرغ دریایی، سرکه سیب، پودر نارگیل، خامه قنادی، آمونیاک و سایر افزودنی های غیر مجاز را آپلود می کند که در کنار تبلیغات شرکت «پنچرگیران توسعه محور آتیه ساز برادران مقدم به جز برادر کوچیکه»، بقیه شاخ های اینستاگرام را تهدید کرده و سه تا و نیم فحش زیرپوستی به طرفدارانش داده است.</font></div><div><br></div><div><font face="Mihan-Iransans" size="2"><b>آقازاده‌های مقیم مرکز: </b>با لامبورگینی نقره ای که سه شنبه در ایتالیا رونمایی شده و صبح چهارشنبه با پرواز اختصاصی رسیده ایران، به اتفاق جمعی از دخترخاله ها و شاخ های اینستاگرامی وطنی تا پنجشنبه ظهر که لکسوس پرتقالی از ژاپن برسد، دور دور می کنند و با کارت بانکی پاپا برای عچقشان عوجولات با آب کوکونات مدیترانه‌ای می خرند. (مدیونید اگر فکر کنید این آقازاده ها، فرزندان همان مدیران مسئولیت پذیر هستند!)</font></div><div><br></div><div><font face="Mihan-Iransans" size="2"><b>یک پشت کنکوری با انگیزه در کتابخانه:</b> کتاب حسابان را می بندد و کتاب تست دوسالانه متفکران را روی آن می گذارد. با خط کش ارتفاع را اندازه می گیرد و کتاب دو جلدی سوالات تشریحی ادبیات خیلی قهوه ای را روی آن می گذارد. دوباره ارتفاع را اندازه می گیرد. یک بالشت کوچک از کیف اش در می آورد و روی کتاب ها می گذارد. کتاب زمین شناسی کلاغ نارنجی را باز می کند. سرش را روی کتاب ها می گذارد و کتاب زمین شناسی کلاغ نارنجی را روی سرش می گذارد تا نور اذیتش نکند و می خوابد.</font></div><div><font face="Mihan-Iransans" size="2"><br></font></div><div><font face="Mihan-Iransans" size="2"><b>طراح یک شرکت خوردوسازی: </b>با الهام از کاپوت جلوی پژو 206، چراغ های عقب سمند ال ایکس و صندلی سمت شاگرد رنو پی کی، خودروی جدید را که کپی دست پنجم یک خودروی کره ای است (مثلاً شما نمی دانید اسمش پراید است!)، طراحی می کند. و یک اسم دهان پر کن مثل «مینیاتور »برایش انتخاب می کند. اما بعداً که می فهمد خودِ مینیاتور را هم در خانه نقاشی رنگ روغن صدا می کنند، اسم طرحش را عوض می کند.</font></div><div><font face="Mihan-Iransans" size="2"><br></font></div><div><img hspace="0" border="0" align="baseline" vspace="0" src="http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/114/341280/Capture121248778.JPG" alt=""></div> text/html 2018-06-06T18:35:00+01:00 mirakhor.mihanblog.com میرآخور مزخرفات ذهنی/۴ http://mirakhor.mihanblog.com/post/541 <p>من، خودم، به تنهایی... </p> <p>اونی نشدم که بابام می خواست. و اونی هم نشدم که مامانم می خواست. حتی اونی نشدم که بقیه ازم انتظار داشتن که بشم. خب، به نظر بقیه، من اگه فضانورد نمی شدم، حتماً می تونستم شیمی دان خوبی بشم! </p> <p>شاید فکر کنید من آدم خودخواهی هستم و راهی رو‌ رفتم که خودم دلم می خواست و الان اونی شدم که می خواستم بشم. اما نه، من توی این یه قلم اصلا خودخواهی نکردم و بین خواسته خودم و بقیه هیچ فرقی نذاشتم. </p> <p>الان، همونی که خودمم می خواستم نشدم؛ همش هم تقصیر این مغز بیخودمه. این مغزی که هر موقع می خواستمش می‌گفت ول کن بابا حالا بذار بخوابیم. اصلا هم براش مهم نبود من تو چه وضعیتی هستم. فرقی نمی کرد توی بانک منتظر نوبتم باشم و بخوام توی این وقت خالی به خودم و آیندم فکر کنم، یا اینکه توی جلسه دفاعیه باشم و استاد تند و تند سوال بپرسه. هیچ فرقی نداشت! </p> <p>هر موقع که من مغزمو لازم داشتم، خوابش می اومد. هر موقع هم که من حال انجام ندادن یه چیزی رو داشتم، مثل بچه کوچولوها گیر‌ می داد که من حتما باید فلان کارو بکنم و به فلان چیز فکر کنم. کاراش اصلا با من هماهنگ نبود. مثلاً وسط مهمونی یهو بهم انگیزه میداد که برم درس بخونم! یا توی اتوبوس که دستم جز به میله وسط اتوبوس، به جایی بند نبود گیر میداد که الان باید این متنو بنویسی یا این کارو بسازی! اوج نامزدیش هم اینجا بود که وقتی بر می‌گشتم خونه و اوضاع به راه میشد، یادش می رفت چی بهم گفته و چی ازم خواسته و بعدش تا صبح نمیذاشت بخوابم و به اون چیزایی که گفته بود فکر می کرد تا یادش بیوفته. </p> <p>خلاصه که مصیبتی کشیدم با این مغزم. اما تونستم باهاش ارتباط بیشتری بگیرم و صداشو هم ضبط کنم. به زودی می تونید مکالمه های من و مغزمو بشنوید... </p> text/html 2018-05-24T10:49:26+01:00 mirakhor.mihanblog.com میرآخور اوقات فراغت فوتبالی در پنجاه سال آینده http://mirakhor.mihanblog.com/post/543 <div style="text-align: center;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">منتشر شده در مجله قدر- خرداد 1397- شماره 120</font></div><div style="text-align: justify;"><img hspace="0" border="0" align="baseline" vspace="0" src="http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/114/341280/Capture3.JPG" alt=""></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">طرفداران یک تیم فوتبال را در پنجاه سال آینده در نظر بگیرید. فکر می کنید این افراد در موقعیت های مختلف تماشای یک بازی فوتبال کاملاً دوستانه چه کارهایی برای گذراندن اوقات فراغت شان انجام خواهند؟</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2"><br></font></div><div style="text-align: justify;"><b><font face="Mihan-Iransans" size="2">- وقتی برای حمایت از تیم محبوبشان به استادیوم می روند</font></b></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">صورت هایشان را به رنگ پیراهن های اول و دوم تیم در می آورند و همچنین هر دو پیراهن اول و دوم تیم را روی هم می پوشند. (چون هنوز این مشکل که درست قبل از بازی نماینده فیفا پیراهن تیم ها را عوض کند، حل نشده.) از پژواک صدای خودشان در سالن مترو که شعر «تیم ما قهرمان میشه، خدا می دونه که حقشه» به وجد می آیند و محکم تر در شیپور می دمند. روی سر پیرمردهایی که ظاهراً از سروصدای زیاد خوششان آمده کلاه بوقی میگذارند و سلفی می گیرند.</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2"><br></font></div><div style="text-align: justify;"><b><font face="Mihan-Iransans" size="2">- وقتی تیم حریف گل می زند</font></b></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">تمام روابط سببی و نسبی اعضای خانواده درجه یک تا چهل و سوم بازیکن تیم حریف را به او یادآوری می کنند. طوریکه آن بازیکن می تواند با رسم شکل، کل شجره خانوادگی اش را تشریح کند. در واقع این یادآوری از این جهت است که بازیکن تیم حریف یا باید یک گل دیگر به تیم خودشان بزند که بازی یک-یک مساوی شود، یا وقتی موبایل آنتن داد، هرچه دیده از چشم خودش دیده. (شک نکنید که تا پنجاه سال آینده حتما مشکل آنتن ندادن موبایل ها حل خواهد شد. اما همچنان در استادیوم های ورزشی سرویس نخواهند داشت!)</font></div><div style="text-align: justify;"><br></div> text/html 2018-05-24T05:33:01+01:00 mirakhor.mihanblog.com میرآخور مزخرفات ذهنی/3 http://mirakhor.mihanblog.com/post/540 <div style="text-align: justify;"><span style="font-family: Mihan-Iransans; font-size: small;">در گذشته های بسیار دور، مردم خیال می کردند ارث و میراث را باید از آدم مرده گرفت و از آنجا که آدم مرده دستش از این دنیا کوتاه است و به جایی هم بند نیست، ورثه یا همان بازماندگان آن خدابیامرز، تا می خورده اند همدیگر را می زده اند. حتی در برخی نسخ خطی آمده که از خجالت جنازه آن مرحوم یا مرحومه نیز، حسابی در می آمده اند؛ به طوریکه جنازه زیر لب می گفت ««خداروشکر که خودم مردم، وگرنه اینا منو زنده نمیذاشتن!»</span></div><div style="text-align: justify;"><font size="2" face="Mihan-Iransans">اما با گذشت سالها و پیدایش دانشمندانِ بیکاری که عمرشان را صرف تحقیق روی مواردی همچون «چگونگی فتوسنتز خیار دریایی در عمق 4800 پایی اقیانوس آرام جنوبی و مقایسه آن با خیار سالادی جالیزهای سواحل شرقیِ اقیانوس اطلس غربی» می کردند، رفته رفته بشر به این نکته مهم پی برد که ارث و میراث را باید از آدم زنده گرفت و اصلاً درست اش هم همین است.</font></div><div style="text-align: justify;"><font size="2" face="Mihan-Iransans">برای اموات هم خیلی راحت بود که تا آدمِ زنده هستند، دار و ندارشان را به وراث ببخشند، بلکه موقع مرگ دست از سر کچلشان بردارند. بنابرین آن خدابیامرز ها (که آن موقع زنده بودند) پیش همان دانشمندان بیکار رفتند و پرسیدند «خب، بعدش چی؟» برای همین دانشمندان از تحقیق روی خیار دست کشیدند و به سمت تحقیق روی انسان آمدند. و آنجا بود که پی بردند یک چیزهایی بین خیار و انسان مشترک است.</font></div><div style="text-align: justify;"><font size="2" face="Mihan-Iransans">مثلاً عین تهِ خیار، [زندگی] انسان هم وقتی به ته اش می رسد، تلخ می شود. یا مثلاً در خیار موادی وجود دارد که در انسان نیز پیدا می شود. دانشمندان اسم آن چیزها را همینجوری الکی و با مشت زدن روی کیبورد گذاشتند «ژن» و به جمع آن می گفتند «ژیان». و حالا شاید بهتر متوجه شوید که شیر ژیان یعنی یک شیری مثل شیر آب یا شیر سماور، که هروقت بازش می کردند، کلی ژن از تویش می ریخت بیرون.</font></div><div style="text-align: justify;"><font size="2" face="Mihan-Iransans">دانشمندان به این نتیجه رسیدند در ژن، یک سری عواملی وجود دارد و هر چیزی که یک آدم یا خیار زنده داشته باشد را به ورثه اش منتقل می کند؛ غیر از پول! اما از آنجا که خیار نه پول دارد و نه ورثه، از خیر اش می گذریم و ادامه داستان را به ژن های انسان اختصاص می دهیم. همانطور که احتمالاً می دانید، در ژن کلی چیز جا می شود؛ از چگونگی نشست و برخاست در مجامع عمومی گرفته تا نحوه روشن کردن قایق موتوری. همینطور کلی فرمول پیچیده احساسی و اقتصادی و حتی فرمول هایی که در ماشین حساب های مهندسی هم جا نمی شوند، در ژن جا می شوند.</font></div><div style="text-align: justify;"><font size="2" face="Mihan-Iransans">کم کم آدمها یاد گرفتند از این به بعد هرچیزی را می خواهند به فرزندانشان ارث بدهند، در همان ژن شان جاساز کنند. مثل اخلاق خوب و حفظ خونسردی در مواقعی که ماشین عقبی عین بولدوزر آمده وسط ماشین و راننده اش دارد قفل فرمان را از زیر صندلی بیرون می کشد.</font></div><div style="text-align: justify;"><font size="2" face="Mihan-Iransans">از دیگر مواردیکه در یک ژن جا می شود، نحوه فعالیت اقتصادی به صورت خرد و کلان و پیچاندن ماموران اداره مالیات، لایی کشیدن در اتوبان با سرعت 273 کیلومتر بر ساعت،&nbsp;</font></div> text/html 2018-05-19T18:02:09+01:00 mirakhor.mihanblog.com میرآخور مزخرفات ذهنی/2 http://mirakhor.mihanblog.com/post/538 <div style="text-align: justify;"><span style="font-family: Mihan-Iransans;"><font size="1">آقاجون، قربونت برم. آخه چه کاری بود؟ یعنی ما رو با بچه های حاج قربون خدابیامرز یکی می دونی که از وقتی از مجلس ختمش برگشتی داری اینجوری حساب و کتاب دفترچه اقساطتو بالا پایین می کنی؟ حالا گیریم اونا یه خبطی کرده باشن، وسط مجلس عزای باباشون سرِ صنار سه شاهی مال دنیا و یه وجب خاکِ دو سه هزار متریِ بی ارزش تو لواسون، دهن همدیگه رو جر داده باشن.</font></span></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="1"><br></font></div><div><div style="text-align: justify;"><span style="font-family: Mihan-Iransans;"><font size="1">آخه این رواست؟ این رواست که فکر کنی ما هم زبونم لال ایشالا بعدِ صد و بیست سال عمر با عزت، وقتی شما سرتو گذاشتی زِمین، می زنیم تو سر و کله همدیگه و سر همین سه و نیم میلیون و هفتصد و پنجاه تومنی که هر ماه قسط این بانک و اون قرض الحسنه رو میدی، بزن و بخور راه میندازیم. حالا دایی ناصر یه چیزی واسه خودش میگه که اولاد فقط از پدر ارث می گیره. مگه بچه های خودش الان از خودش ارث گرفتن تو همین زنده گیش؟</font></span></div><div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="1"><br></font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="1">نمی بینی همین دخترِ دایی ناصر همچین که می پرسی چرا چشات آبیه؛ میگه مادرزادی این شکلی ام. حالا ما که دیگه بچه نیستیم، می فهمیم میره لنز میذاره. ولی خب، همین که دخترِ همچین بابایی میاد علناً میگه من ارث خور مامانم ام نه بابام، خودش کم حرفی نیست. حالا فرض که این وسط یکی هم که یه عیب و ایرادی داشته باشه دور از جون، بگه من ام مادر زادی اینجوری ام. دلیل نمیشه که. طفلی مادر چه گناهی کرده آخه؟ خب حکت خدا بوده.</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="1"><br></font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="1">حالا اینارو ولش کن، گذریه. چیزی که واسه من و شما می مونه این چیزا نیست. همین دفترچه اقساطی که زحمت کشیدی تو سرما و گرما وایسادی تو صف وام و حالا پُزشو میدی که کلکسیون انواع دفترچه وام از همه بانکهای رسمی و غیر رسمی رو داری، دنیا می ارزه. به خدا مردم به همین چیزا دلشون خوشه. وگرنه مال دنیا که امروز هست، فردا هم شاید باشه ولی پس فردا دیگه نیست.</font></div></div></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="1"><br></font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="1">اصلاً مگه ندیدی این کلکسیونرا وقتی یهو بعد صد سال یه چیزی رو می کنن که هیچکی ندارتش، چه سروصدایی راه میوفته و همه پامیشن میرن تماشاش و چه پولایی که به جیب می زنه همون بنده خدا. غمت نباشه، ما هم یه روزی همین دفترچه هارو میدیم یه موزه ای، جایی، میگیم اینا واسه آقامون بوده، اون موقع که فلان بانک هنوز ورشکست نشده بوده داشته قسطاشو میداده.</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="1"><br></font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="1">بی خیال آقاجون، اصلاً اینا هم نشد، میریم همین موبایلایی که گذاشتی توی کمد و دلت نمیاد بدیم بره رو می چینیم کنار هم، میگیم آقامون یه مدلایی از این موبایل گوشتکوبیا رو داشت که خود کمپانیش هم نداشت. یعنی می خوام بگم باور کن ما اینقدرام که فکر می کنی نمک به حروم نیستیم که سرت به زِمین نرسیده، سر نداشته هات دعوا کنیم.</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="1"><br></font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="1">همین که هرجا میریم میگن جا باز کنید پسر فلانی اومد، یا اینکه میگن دست و دلبازیش به باباش رفته، مردونگیش عین باباشه، حیا و غیرتشو از باباش داره و خوش تیپیش با باباش مو نمی زنه، برامون بسه دیگه آقاجون. حالا نداریم، نداشته باشیم. مگه اونایی که دارن چه گلی به سر خودشون و زن و بچه شون زدن که شما می خوای بزنی؟ آخرش میشه جریان ورثه حاج قربون خدابیامرز، که می خوام صد سال نشه.</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="1"><br></font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="1">اخماتو وا کن آقاجون. همین که جوری بزرگمون کردی که نریم از خودمون فیلم بگیریم که شاخ بشیم تو فضای مجازی و مضحکه عام و خاص بشیم، از سرمون هم زیادیه. همینکه کاری نمی کنیم که بگن ای لعنت بر اون پدر و مادرت، یعنی یه چیزایی به ارث بردیم. داریم. واسه دنیا و آخرتمون هم کافیه.</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="1"><br></font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="1">آقاجون، حالا اگه می خوای یه ارثی چیزی واسه ما بذاری کنار، اون ساعت سیِکو طلائیه رو که هر روز می بندی دستت و میری دم حجره، بنویس واسه من. از شما چه پنهون، قیمت گرفتم، خیلی می ارزه. لنگه اش تو بازار گیر نمیاد. راحت دو و نیم سه می خرنش. تو این فکر م ایشالا می فروشمش، با پولش یه توک پا میرم همین ترکیه و بر می گردم. یه دوجین لباس زنونه مردونه هم چمدونی میارم، خونه به خونه آبش می کنم. می دونی که، اوضاع خرابه. بالاخره باید از الان به فکر اون نوه ای باشم که می خواد فحش بده بگه بابابزرگ، ای لعنت به تو که هیچی کار نکردی و دستمونو یه پاپاسی از اون پولات نگرفت.</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="1"><br></font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="1">مخلص کلام آقاجون، مال دنیا چرک کف دسته. واسه همینه همه دوست دارن کثیف باشن.</font></div> text/html 2018-05-19T17:46:29+01:00 mirakhor.mihanblog.com میرآخور مزخرفات ذهنی/1 http://mirakhor.mihanblog.com/post/537 بابا دیگه باید بنویسم دیگه! لامصب، همینجوری نشستی هر روز و هر روز میگذره و تو هم هیچی نمی نویسی (الان معلوم شد اولشو خودم با خودم بودم و دومشو دورنم با خودم بود؟)<div><br></div><div>نشستم دارم می نویسم. آقای همکار داره چایی با عسل طبیعی سبلان که بابام دفعه پیشی که رفتم خونه بهم داده، می خوره و فوتبال ایران و ازبکستان نگاه می کنه که ایران یک - هیچ جلوئه.</div><div>آقای رئیس هم، نیست!</div><div>اخبار شصت و چند ثانیه رو هم کج دار و مریز داریم می بریم جلو، تا ببینیم تهش چی میشه</div><div><br></div><div>دیشب یه کم روی متنی که باید دهم اردیبهشت تحویل می دادم کار کردم، بعد اس ام اس دادم به سردبیر، گفتم هنوز مطلبو می خوای؟</div><div>اونم صبح پیام داد. اونم چه پیامی! همش اعلامت سوال بود با یه آدرس ایمیل تهش. فکر کنم فعلاً امیدواره که بنویسم. یا شاید کلی فحش داده و آخرش آدرس ایمیلشو داده که رسید پولایی که برام واریز کرده رو براش بفرستم. تا آخرش بگه حیف نون!</div><div><br></div><div>نمکم کم شده. نمی خونم. نمی نویسم. الان دارم اینا رو می نویسم که یه کم راه بیوفتم</div><div>کلی برنامه دارم واسه آینده. متنای خوب و برنامه های خوب توی ذهنمه. فقط تنبلی نمیذاره برم جلو</div> text/html 2018-03-23T09:51:59+01:00 mirakhor.mihanblog.com میرآخور حساس نباش عزیزم http://mirakhor.mihanblog.com/post/542 <div style="text-align: center;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">منتشر شده در ماهنامه قدر- فروردین و اردیبهشت 1397- شماره 118 و 119</font></div><div style="text-align: center;"><img hspace="0" border="0" align="baseline" vspace="0" src="http://file.mihanblog.com//public/user_data/user_files/114/341280/Capture1.JPG" alt=""></div><div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">بهار فصلی است که هرچه به آن نزدیک تر می شویم، تعداد آدم هایی که نوک دماغشان قرمز می شود، اشک از چشمشان جاری می شود، دم به دقیقه عطسه می کنند و دنبال شارژر سوزنی می گردند بیشتر می شود. البته سه تای اولی مربوط به چیزیست که قدما به آن آلرژی می گفتند و معادل همان حساسیت خودمان است! اما از آنجا که هر انسان عاقل یا بالغی -بلکه هردو- ممکن است در معرض حساسیت قرار بگیرد، لیستی از انواع حساسیت های موجود در بازار را خدمتتان ارائه می دهیم:</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2"><b>1-<span style="white-space:pre"> </span>سحرخیزی:</b> از شایع ترین حساسیت ها، مخصوصاً در مملکت های گل و بلبل، سحرخیزی است که رده سنی 7 تا 24 سال را به خود درگیر می کند. بازه ابتلا به این حساسیت از اول مهر ماه تا آخر خرداد سال آینده است و علائم آن شبیه خستگی بعد از مسابقه بوکس است. متاسفانه این حساسیت شدیداً مسری است و از طریق خمیازه به دیگران نیز منتقل می شود.</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">خوشبختانه در فصل تابستان و روزهایی که مدرسه تعطیل است، اثری از این حساسیت دیده نمی شود.</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2"><br></font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2"><b>2-<span style="white-space:pre"> </span>عائله: </b>صاحبخانه ها به تعداد بالای فرزندان و مهمانان شما حساسیت ویژه ای دارند. از طرفی به مجرد هم خانه نمی دهند! بهترین راه برای اجاره کردن خانه، ماندن در وضعیت «یک زوج جوان»، تا جایی که به پای هم از دنیا بروید، است.</font></div><div style="text-align: justify;"><font face="Mihan-Iransans" size="2">(همینجاست که می شود فهید علت کم شدن صله رحم و پیرشدن جامعه، همین صاحبخانه ها هستند!)</font></div></div>